نه گربه ها که لا به لای زباله ها موش ها را زا به راه می کنند
نه آدم ها که علاقه ی آدم ها به آزادی را زوزه می کشند
همه ی حواسم متوجه مهربانی ماه است
در تاریکی پنهان
ارواح آزرده از آدم ها فرار می کنند
در سیاهی کمین می کنم تا لعاب نقره ای رقیق ،
تفاوت ارواح و اشیا را تعیین کند
در چهاردهمین شب که ماه با همه ی چراغ هایش صحنه را روشن می کند
یکی از آنها پانتومیم آدم پلیدی را بازی می کند
در فریاد دیگران
: چاقو
می زند
: طناب
می کشد
: تفنگ
شلیک می کند
این طور است که در چهاردهمین شب
از حلول ماه در آب و آینه و آسمان
پرده از زشت ترین رخسار زمین
و قفل از گویاترین زبان ِ من می افتد
ببخشید نمی توانم به شما اعتماد کنم
مگر مرده یا خوابیده باشید.
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386