پرنده اي در حوالي يك تكرار
---------------------------------------------------
در اواسط ماه مي
وقتي به ديدن دوستي قديمي مي رفتم
دختري قد بلند را ديدم
كه سرا پايش يخ زده بود
راهم را كج كردم
تا فرصتي براي مرور خاطرات داشته باشم
وقتي به كافي شاپ رسيدم
رفيقم را با چهره اي جديد يافتم
هديه اي در ميان دستانش بود
يك جعبه موزيكال خاطره انگيز
كه با درامي زيبا مي توانست
جريان هاي سركش روح يك چريك را
به قلب تپنده ي شاعري عاشق پيشه تبديل كند
پس درد حقيقي بود
عقرب
دندان هاي شكسته
...
و دست هاي بريده در دالان زيرزميني متروك
از كافي شاپ كه بيرون آمدم
انگار پرندهاي نا شناس
در آن حوالي آوازي خوانده بود
در اواسط ماه مي
دوستان بسياري از من رنجيده اند
چرا كه در ظهر گاه گرم بهاري شان
حرف از كابوس و مرگ نا بهنگام زده ام
و از نهايت زيبايي كه در چشمهاي دختري
مرده
جريان داشت
و ري را ري راي من
كه بعد از گذشت سالها
هنوز ناشناخته باقي مانده است
و هر سال همين موقع
در اواخر ارديبهشت
سرو كله اش پيدا مي شود
و دله مي بندد در گلو گاهم
چه كسي مي تواند باور كند
اين زخم چركين
ادامه همان بوسه ي بي قرار باشد
در اواسط ماه مي
در كافي شاپي كوچك و گرم
اي كاش مي توانستم
براي دوست جديدم
خاطرات گذشته را تكرار كنم .
تهران- ارديبهشت