شیء نه ، اما کلمه ای به زمختی شیء
اینجا ، درست اینجا
دارد پاره پاره می کند کاغذ را
لطیف و سبک چون پرهای قو
کلمات شناورند روی برکه، کنار آن یکی
و زخمی اند.
...
برکه سبز است
چشمانی که در برکه بنگرند
سبز خواهند بود
او در برکه هم که ننگرد چشمانش سبز است
پرهای قو در چشمان او
برکه آبی فام است
در برکه هم که ننگرد ، چشمانش آبی است
برکه زلال خواهد شد ، در او که بنگرد
ماهیان سرخ برکه در چشمان او
او کنار برکه
و تخته سنگ میان برکه آوای برکه را زخمی می کند
چه با این شعر بخواند ، چه نه
موهایش روی شانه های او
...
شعر با واژه ها است که توپی کاموایی می شود
این را به آن
آن را به این می بافد
من که پشت گیسوانش چشمانش را دیده ام
واژه ها را آبی می بینم و سبز
و آنها را یکسره به گیسوان او می بافم
...
بلوط رسیده
بلوط نرسیده
در چشمان او
بلوط هم که نچیند
چشمانش بلوطی رنگ است
سنجابهای خوشی ، روی گونه های او
خوب ریز می کند واژه ها را
می ریزد توی برکه برای قوها
در عوض اگر آوازی برایش بخوانند، شعر تمام می شود
پس نمی خوانند
قاصدکی از خرده کلمات مانده را
فوت می کند توی صورت خیس باد
...
می چرخد توی هوا
می آید تا اینجا
می رود توی دماغ من
در اتاقم
در حیات خلوت خانه
در کوچه ی بن بست پشت خانه
جارو می کشم جارو می کشم واژه ها را
بیهوده
بیهوده
بی فایده
همینجوری
و فقط همینجوری دارم جارو می کشم واژه ها را
من با جارویم
باد با جارویش
چون زنی دلواپس که برق می اندازد ، برق می اندازد ، برق می اندازد چیزهای خانه را
جارو می کشیم ، جارو می کشیم ، جارو می کشیم
جرثقیل ناقص الخلقه ی عظیم الجئه ی ایستاده درکوچه ی بن بست
پایش را بر نمی دارد تا آنجا را هم جارو کنیم
می نشیند ، دست زیر چانه اش می گذارد و ما را می نگرد
گرد و غبار اما درون دماغ او هم می رود .
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386