آی رفیق
قوطیهای ساحل پر از خزهاند
مردی میان در - ها ایستاده است
در دستانش لبان من
تاب بند آمدن ندارد
□
شلاق ِ سرخ تو
روی گونههای تبدار من
رقص شادمانهی گیسوانت را
در باتلاقی شبانه
با باکره دختران ِ نابالغی که
بیوه میشوند
در بطریِ شیشهای
برای آیندگان
به دریا میافکنم !
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386