عنوان: رافائل آلبرتی شاعر دریا، مردم و آزادی
نویسنده: رافائل آلبرتی
مترجم: ن. میرصادقی - ر. مولایی
ناشر: نشر مس
نوبت چاپ اول: ١٣٨٢
شمارگان: ١٥٠٠ جلد
□
این کتاب در بردارنده ی گزیده ای از زندگینامه ی آلبرتی به قلم خودش ، با ترجمه رامین مولایی و نیز گلچینی از مجموعه ی کامل اشعار شاعر با ترجمه نازنین میر صادقی است .
قسمتهای مربوط به زندگینامه در واقع منتخبی از کتاب حجیم و دو جلدی «درختزار گمشده» به زبان اسپانیایی است که در برگیرنده ی زندگینامه آلبرتی تا سن هشتاد و پنج سالگی است و شاعر در طول پنجاه سال آن را به رشته ی تحریر درآورده است.
اشعار این مجموعه نیز گلچینی از اشعار آلبرتی است که بین سالهای ١٩٢٠ تا ١٩٨٦ سروده شده اند . تمامی اشعار این مجموعه از متن اسپانیایی ترجمه شده و مترجم کوشیده تا زبان یکدست و روان شاعر در ترجمه این اشعار به فارسی حفظ شود و در عین حال مفهوم و پیام نهفته در هر شعر نیز به خواننده ایرانی منتقل گردد.
پیشگفتار این کتاب راهنمای بسیار خوبی جهت معرفی رافائل آلبرتی است لذا بهتر می دانم که جهت معرفی این شاعر ، قسمتی از پیشگفتار کتاب را در اینجا بیاورم:
نام و آثار رافائل آلبرتی، شاعر، نقاش و نمایشنامه نویس پر آوازه ی اسپانیایی برای خوانندگان ایرانی ناشناخته مانده است . آلبرتی در خلال طول زندگیش (١٩٩٩ - ١٩٠٢) کم و بیش ٣٠٠٠ صفحه شعر سرود و نمایشنامه های بسیاری نوشت که تاکنون بارها و بارها بر روی صحنه رفته اند . هم چنین نقاشی ها و آثار گرافیکی اش که به آنها نام «شعر نگاره» داده است، در نمایشگاههای متعدد داخلی و خارجی به معرض نمایش گذاشته شده اند.
زندگی طولانی شاعر و فعالیت او در زمینه های گوناگون هنری، به او امکان آشنایی و دوستی با هنرمندان برجسته ی بسیاری را داد. این دوستی بخصوص در شعر او بازتاب گسترده ای یافت و آلبرتی شماری از شعرهای خود را برای فدریکو گارسیا لورکا، آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا ، پابلو پیکاسو و هنرمندان دیگری سروده است که با هنر و شخصیت خود بر زندگی وی اثری ماندگار برجا نهاده اند. برای نمونه کتاب «هشت نام پیکاسو» مجموعه ای از اشعار اوست که تنها به پابلو پیکاسو دوست صمیمی و هموطن شاعر اختصاص یافته اند .
آلبرتی نزدیک به سی و نه سال از عمر خود را در تبعید و دور از وطنش، اسپانیا گذراند ، با این همه درد غربت و دوری از سرزمین زادگاهش «کادیس» و دریای زیبا و نقره فامش، که شاعر بی نهایت به آن عشق می ورزید تنها سایه ای کمرنگ از ناامیدی بر شعر او انداخته است. از سوی دیگر رویارویی او با وقایع تاریخی معاصر کشورش به شعر او عمق و غنای خاص بخشیده است که همواره با مضمونی انسانی در می آمیزد. شعر او سرشار از موسیقی امواج و نسیم ساحلی دریاست .
دریا مضمون بسیاری از اشعار آلبرتی و هم چون آیینه ای بازتاب جزر و مد قلب پرجنب و جوش، روح بلند و سرسخت ناخداگونه اوست، دریای « کادیس » که شاعر سال های دراز از تماشای آن محروم بود .»
(ص. ٢ – ١ )
و حال تعدادی از اشعار این شاعر گرانقدر با ترجمه ی زیبای «نازنین میرصادقی»:
□
١.
در کناره دریا و حاشیه ی یک رود ، در اولین سالهای زندگی ام ،
می خواستم اسب باشم .
نیستان ها ، همه از باد بودند و از مادیان ،
می خواستم اسب باشم .
دُم افراشته ی اسبان ، ستارگان را جارو می زدند ،
می خواستم اسب باشم .
مادر ، در ساحل دریا ، به یورتمه طولانی من گوش سپار ،
می خواستم اسب باشم .
مادر ! از فردا کنار آب خواهم زیست ،
می خواستم اسب باشم .
در عمق دریا ، دخترکی با چهار ساق سپید خفته است ،
می خواستم اسب باشم .
( ص. ٢٨٤)
□
٥.
بر دشتی از شقایق وحشی ،
سرباز ، بی جان ، بر زمین افتاد .
شقایق های سپید رنگ
به سرخی بر او گریستند .
گرازهای وحشی از کوهستان گِرد آمدند
و رودخانه از ران های سپید پر شد .
( ص. ٢٥٨)
□
مرثیه ها
رنج کوزه های بی آب افتاده در تبعید اشیاء بی جان
خبر جنایت شب ، رها شده در بوته های خار ، فنرهای شکسته و قوطی های کهنه
بطری ای که چون بر زمین افتاد ، نشکست و با گردنی گرفتار در واحه ی زباله ها ، زندگی خویش پیش می گیرد .
پانسمان ِ پاره ی یک زخم ، کشیده شده به هر سو به دندان مورچگان ِ ساعت سه عصر .
فوران ِ آب ذغال رنگ که رویای مبهوت ِ تونل ها را بر هم می زند .
خرمگسی که سرش در بوته ی خاری گرفتار شده است .
قوطی خالی کبریت در کنار تپاله اسبان .
( ص. ٢١١)
□
دخترکی که به دریا می رود
چه دامان سپیدی به تن دارد
این دخترک که به جانب دریا می رود
آه دختر کوچک ، اُختاپوس به جوهر خویش
دامنت را نیالاید !
چه سپیدست دستان تو ، ای دختر کوچک ،
که پیش می روی بی آه !
آه دختر کوچک ، اُختاپوس به جوهر خویش
دامنت را نیالاید !
چه سپیدست قلب تو و
چه سپیدست نگاه تو !
آه دختر کوچک ، آختاپوس به جوهر خویش
دامنت را نیلاید !
( ص. ٧٠)
□
ترانه
ماه آمده است .
آه ، از او دیناری طلب کن !
ماهِ پرشور ِ گوشه و کنار .
آه ، از او دیناری طلب کن !
دستش را به جیب می بَرَد.
آه ، آیا ما را دیناری خواهد بود ؟
( ص. ٥١)
□
ایوان ها
١.
فرشتگان سلامت می گویند ، سوفیا
کرم شب تاب ِ کوه و کمر .
ستاره ی پروردگار ،
از کابین خویش
به جانب کلبه ی تو پرواز می گیرند .
دست به دعا برمی دارد از برای ستاره ی گمشده ی سحری
فانوس دشت ها :
تا که آفتاب رهایی اش بخشد
از سیب نوک زده
از خارهای بلوط .
پروانه ی این دالان
پری کوچک دریا ، سوفیا :
برای آنکه صندوق کوچک یک گردو
برای همیشه در خواب و خیال ، کشتی ما باشد !
□
٢.
زمین لغزنده و لیز است
و برف برای تو آواز می خواند :
فرشته ای سورتمه ات را می کشد
آفتاب تعطیلات تابستانی از اینجا رخت بربسته است .
من درخت نوئل را
بر پشت ِ کاغذی ام می آورم .
نگاه کن سوفیا ، آسمان می گوید :
شهر از برای تو ، آب نباتی از زردآلوست
یا از تمشک یا از لیمو.
□
٣.
در انگشتانه ی تو می نوشید این دعا و نیایش
این دعا که سه بال دارد .
رها کن این قلاب را ، سوفیا :
در پرده ی ستارگان .
تو مریم مقدسی
و کلاهخود ِ کوچک گلفام .
تمامی مردمان از تو برای تو آواز می خوانند .
از تو ،
چراکه تو آن نوری
که سر برمی آورد از نور .
( ص. ٤٨)