از خون جوانان وطن لاله دمیده

  صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS


 

■  درباره‌ی ما
■  شعر ایران
■  شعر جهان
■  جلسات ماهانه‌ی وازنا
■  پرونده‌ی شعر مهاجرت
■  شعر و ادبیات کهن
■  ترجمه‌ی شعر فارسی
■  اخبار و گزارش
■  کارگاه شعر کارنامه
■  کارگاه شعر سید علی صالحی
■  کارگاه شعر علی باباچاهی
■  کتاب‌های شعر و مجلات ادبی
■  نقد شعر
■  ویژه‌نامه
■  جمع‌خوانی شعر
■  گفت‌وگو
■  مقالات و مباحث نظری
■  یادداشت‌ها
■  ستون طنز
■  ترانه‌ی ایران و جهان
■  واژگان و مفاهيم ادبی
■  كتا‌‌‌ب‌خا‌نه‌ی الكترونيكی
■  معرفی وبلاگ‌های ادبی
■  آلبوم تصاوير

سایت رسمی احمد شاملو
اینک فلسفه
خانه شاعران جهان
hopkinsclub
جن و پری
گالری مامک
مجله‌ی ادبی پیاده‌رو
مجله‌ی ادبی امضا
مجله‌ی ادبی دینگ‌دانگ
mindmotor
عروض
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه؛ دانوش


پیوندهای شعر به ترتیب حروف الفبا


3panj
آستانه
ابوالفضل پاشا
اثر
احمد پوری
احمد شاملو
آرش نصرت‌اللهی
ادبکده
ادبیات امروز ایران
ادبیات فارسی
ادبیات و فرهنگ
اسماعيل خويي
اسماعیل یوردشاهیان
امضا
امیر مهدی حقیقت
انجمن قلم ايران
باباچاهی
باغ در باغ
بلوط
بنیاد گلشیری
بهزاد خواجات
بیژن الهی
پاراگراف
پایاب
پرویز اسلام‌پور
پروین سلاجقه
پیاده‌رو
تادانه
تازه‌‌های ادبی
جازما
جایزه‌ی ادبی
جرجیس
جشنواره‌ی شعر صلح
جغد
جغد مینروا
جن و پری
حافظ موسوی
حامد رحمتی
حامیم
حفره
حمیدرضا آتش‌ بر آب
خانه شاعران
خانه شاعران جهان
خانه فرهنگ گیلان
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرنگار
خزه
خوانش
داریوش آشوری
دانوش
دفتر شعر جوان
دوات
دومینو
دیباچه
دینگ دانگ
رضا براهنی
رسول رخشا
رندان
رونا
رویانز
سخن
سخنوران پارسی
سرخط
سعید سعیدپور
سمرقند
سوشلیفا
سهراب سپهری
سیاه‌کمدی
سیب گاززده
سید علی صالحی
سیروس رادمنش
شاعران فارسی گوی
شعر
شعر اسپانیایی
شعر ايلام
شعر نو
شمس لنگرودی
شهاب مقربین
شیون فومنی
صدای مستقل ادبیات ایران
صحنه‌ها
عادل بیان‌گرد جوان
عباس صفاری
عروض
عصر آدینه
عصرنو
علی باباچاهی
علی‌رضا پنجه‌ای
علی عبدالرضائی
علی قنبری
علی‌شاه مولوی
غزل امروز
فرشته مولوی
فروغ
فرهاد مرادی
فریدون مشیری
فیروزه
قفسه
کارگاه
کارون
كافه تيتر
کافه داستان
كانون ادبيات ايران
کانون نویسندگان
کانون وبلاگ‌های ادبی
كتاب شعر
کتاب هفته
کتایون ریزخراتی
کزاز
کلاغ
گاف
گروس عبدالملکیان
لوح
مارال
مانا آقایی
ماندگار
مانيفست
مایند موتور
ماه مگ
مجله‌ی ارمغان فرهنگی ماه
مجله‌ی شعر
محسن عمادی
محمد آزرم
محمد علي اسلامي ندوشن
محمد علی بهمنی
محمود فلکی
محمود کیانوش
مدیا کاشیگر
مریم آموسا
مطرود
مظاهر شهامت
مولانا نيوز
منصور بنی‌مجیدی
م.مؤید
موج ناب/شعر حجم
مهتاب کرانشه
مهدی عاطف‌راد
مهرنوش قربانعلی
میثم ریاحی
نصور - آرشیو مقالات فارسی
نوشتا
واژه
والس
وضعیت
ولادیمیر هولان
هرمز علی‌پور
هرات
هشتاد
هفت سنگ
هفتان
هوشنگ چالنگی
هومن قاپچی
هیجار
یدالله رؤیایی


شاعرانی که مایلند کتابهای آنها ( تالیف و یا ترجمه ) در سایت معرفی شود یک نسخه از کار را به آدرس کارنامه ارسال نمایند . آدرس کارنامه : خیابان وحید دستگردی - خیابان فرید افشار - کوچه ی نور - پلاک 24 - موسسه ی کارنامه - تلفن 22228243 / تلفکس: 2279646





رخشا - مسعودی نیا

گفت وگو با سیدعلی صالحی (حضور «اتوریته» در ادبیات یک لطیفه است!)

 

 


 

به دنبال موقعیتی مناسب بودیم، برای گفت وگو با سیدعلی صالحی؛ تا مجالی فراهم شود برای شنیدن نظراتش در مورد شعر، کلمه، متن و حاشیه های فراوان آن. فکر کردیم و ماندیم تا بهترین انگیزه مان شد؛ انتشار دفتر آخر او «سمفونی سپیده دم» که حوالی همین روزها در نمایشگاه کتاب پخش شد. ما هم از فرصت پیش آمده استفاده کردیم و دایره سؤالاتمان را کمی گسترش دادیم. از شعر گفتار شروع کردیم و به شعر متفاوت رسیدیم. از تأثیر در نسل جوان شاعر تا بحران نقد ادبی، از شهرت تا مخاطب شعر و “«سمفونی سپیده دم» پرسیدیم و پاسخ شنیدیم. این گفت و گو در ابتدا در روزنامه ی "اعتماد " (ویژه نامه رویداد -  دوم خرداد ٨٦ ) منتشر شد و اینک نیز آن را در سایت وازنا عینا ً منعکس می کنیم.

 

علی مسعودی نیا – رسول رخشا

 

 

 

 

س: آقای صالحی شاید اولین سؤالمان را بارها از شما پرسیده باشند، اما می خواهیم بفرمایید با توجه به مباحث مطروحه درباره «جنبش گفتار»، آیا شما داعیه پی ریزی این جنبش را داشته اید. یعنی فکر می کنید که تاریخ این جنبش را باید از نام شما آغاز کرد؟

 

چند تا شعر خوب سروده ام، همین، شما هم وقت خود را تلف نکنید!

 

س: از آنجا که امکانات زبان گفتار، نسبت به سایر حیطه های شعر فارسی (حجم، موج نو، موج ناب و حتی سپید به تعبیر شاملویی) سهل الوصول تر می نماید؛ آیا گمان نمی کنید که درجه آسیب پذیری این ژانر شعری، در مقایسه بسیار بالا است و جریان های کاذب موازی با آن به راحتی توانسته اند رشدی هرز داشته باشند؟

 

راه خودم را طی کرده ام. بیرون از این راه چه رخ داده یا چه اتفاقی خواهد افتاد، مساله مسافران مستقل بعد از من است. «پیشاشوخی های روزگار» را جدی نگیرید.

 

شما بعد از انتشار چند مجموعه شعر عاطفی/ اجتماعی، کتاب «دریغا ملاعمر» را منتشر کردید. با توجه به رویکرد جامعه و منتقدان، نسبت به هنر جشنواره ای و نیز منسوخ شدن شعرهای روتین سیاسی- چریکی، واهمه نداشتید که این حرکت شما به عنوان ژستی سیاسی/ هنری، با برد برون مرزی تلقی شود؟

 

بیش از ٩٠ درصد شعرهای دفتر «دریغا ملاعمر» در دوره حکومت پنج ساله طالبان در افغانستان سروده شده است. اصلا ً قرار نداشتم چاپشان کنم، مثل شعرهای محرمانه ای که هرگز چاپ نخواهم کرد. من معنی شعر سیاسی، چریکی، اجتماعی و این نوع تقسیمات را نمی فهمم، واقعا ً نمی فهمم. من هنوز مطمئن نیستم که شاعرم، مرده شوی ببرد هر کسی را که «شکسته نفسی» می کند. سی و پنج سال است که شب و روز پی « شعر» می گردم.

 

آقای صالحی، همواره بحث متفاوت بودن در هنر مطرح است. به عقیده ی شما شعر متفاوت چیست؟ این تفاوت در هر دوره نسبت به چه معیارهایی و به چه قیمتی حاصل می شود؟

 

«متفاوت» هم از آن کلان کلماتی است که هر کسی با اندک سوادی می تواند از آن «سوءاستفاده ی قابل دفاع» کند، اما فقط ظاهرا ً این «طلقی» (نه تلقی) قابل دفاع است. شعر یا شعر است یا شعر نیست. اگر نیست، جای هر نوع بحثی را بی دلیل نشان می دهد و اگر شعر، شعر است، حتما ً با همه شعرهای پیش از تولد خود «متفاوت» خواهد بود. تا متفاوت نباشد به عنوان یک اثر درخور و « تازه» مورد قبول نخواهد افتاد.

 

اما وقتی بحث «لجاجت جدابافتگی» پیش می آید، دیگر هر مدعی، قادر به سرقت «کرسی کلمه» است، که من وقت ورود به این نوع «جنجال ها» را ندارم. طبیعی است که نگاه حافظ در دوره خود متفاوت بوده است، و نیما هم، و شاملو نسبت به نیما، و فروغ نسبت به شاملو، و شعر امروز نسبت به شعر دو دهه ی پیش از انقلاب. هر زایش و خلاقیت تازه ای که در مسیر تکاملی داشته ها و کاشته های پیشین رخ دهد، حتما ً متفاوت خوانده می شود. البته اگر "منزور حمان متفاوط" باشد.

 

بحثی (یا حالتی) که در دو دهه اخیر در میان شاعران پدید آمده، آنها را رو به سمت مردم گریزی خودخواسته سوق داده است. یعنی انگار شاعران حرفه ای استقبال عامه از شعرشان را نوعی ضعف تلقی می کنند و ترجیح می دهند مخاطبان خاص و انگشت شماری که لایه های نهفته شعر آنها را کشف می کنند و بر آن نقد و نظری می نویسند، آثارشان را مطالعه کنند. با توجه به این که آثار شما همواره پرمخاطب بوده و تقریبا ً طیف های مختلف مخاطب را جذب کرده است، این استقبال خواننده غیرحرفه ای را چگونه ارزیابی می کنید و چه کیفیتی را در شعرتان مسبب این جریان می بینید؟

 

پرمخاطب بودن شعر یا کم مخاطب بودن آن؛ هر دو یک اتفاق بیش نیستند؛ «بحث بعد از شعر» است.

 

شعر شما شعر پرمخاطبی است. دلایل استقبال توأمان شعرخوان های حرفه ای و جدی و نیز خوانندگانی از میان مردم را منبعث از کدام المان های شعرتان می دانید؟ آیا استقبال مخاطب می تواند دلیلی بر تأثیرگذاری در شعر نسل بعد باشد؟

 

تبعید شدن به دوزخ، راحت تر از این نوع جست و جوهاست. من فقط برای خودم سروده ام، برای خودم می سرایم. شاید بپرسید پس چرا این دستاورد خصوصی را چاپ و عرضه می کنید؟

 

جواب ناقصی دارم، آدمی نیز خصوصی ترین دستاورد خود یعنی فرزندش را بزرگ می کند تا مستقل شود، تا پا به جامعه و زندگی جمعی بگذارد. قیاس مع الفارقی نیست، شاید که نه، حتما ً شعر هم موجود زنده ای است، به سرعت - نسبت به آفریده ی خود- مستقل می شود و می رود، از دست تو می رود تا به دست دیگران برسد. حالا کدام داشته ها، خصایل، امتیازها، و نشانه های درون او- در مقام هویت خاص- باعث استقبال و پذیرش این ودیعه می شود، واقعا ً نمی دانم، به آن فکر نکرده ام، برایم هدف نبوده است و مهم هم نیست.

 

من به توده ها به عنوان مخاطب عام اعتقادی ندارم، اما می دانم که مخاطب حقیقی شعر من «مردم» هستند، «مردم تاریخی»،

 

مردم تاریخی یعنی همان جمعیت بی زمانی که حافظ را می خوانند هنوز. اگر شعر تو آن گوهری باشد که هم عوام بفهمند و هم خواص بپسندند، یقینا ً استقبال خارق العاده یعنی تأثیرگذاری. رسیدن به چنین اقبالی، کمتر از معجزه نیست، خاصه در عصری که بی اعتمادی به یک ایدئولوژی افسرده و عمومی تبدیل شده است.

 

به نظر شما کارگاه شعر می تواند در روند یا یافتن جریان واقعی شعر تأثیرگذار باشد؟

 

در خانه و روی قالی هم می توان فنون شنا را فراگرفت، اما چنین استادی در اولین حوض غرق خواهد شد. کارگاه شعر یعنی تمرین شنا روی قالی. چشمه باید خودش بجوشد، وگرنه با حفر چاه عمیق در کویر لوت هم می توان به آب رسید. جریان و جنبش ها را زمان و شرایط رقم می زنند، کامل تر بگویم؛ ضرورت، ضرورت،

 

از آنجا که شما در زمینه بازسرایی نیز بسیار پرکار بوده اید، به نظر خودتان آیا محصول بازسرایی شعر، شعر می شود ؟ برای بازسرایی یک اثر چه جوانبی را باید در نظر گرفت؟

 

در پاسخ همه جانبه به چنین پرسش پرحوصله ای، باید به مقدمه ی کتاب «قصیده اقیانوس» رجوع کنید. البته چند سال صبر می خواهد، چون این اثر پنج هزار صفحه ای « قیرغابل چاپ» اعلام شده است.

 

حتما ً «بازسرایی» به «شعر» منجر می شود، در غیر این صورت باید برای آن اتفاق، عنوان «بازآفرینی» را انتخاب کرد. اشاره به «سرودن» در ذات عنوان «بازسرایی» به ما علامت می دهد که سمت دیگری نرویم.

 

جناب صالحی، به عقیده ی شما، سواد (به معنای خاصش) و آگاهی، در زمره شروط اصلی شاعر شدن هستند یا نه؟ فکر نمی کنید که کثرت کمّی شاعران امروز در مقایسه با دهه های پیشین، ناشی از حذف خود به خود پیش شرطِ دارا بودن سواد و آگاهی در روند شاعر شدن بوده است؟

 

این میانه، یک اشتباه بزرگ رخ داده است. ما نباید به هر عزیزی که چیزی شبیه شعر می نویسد، شاعر بگوییم. شوخی غم انگیزی است که می گویند قریب به چند هزار شاعر زنده، زنده زنده شعر می گویند و زنده اند هنوز. کو، کجا؟

 

شاعران زنده امروز ایران در هر نسل کمتر از انگشتان یک انسان شش انگشتی هستند. شما که خود از شاعران باسواد نسل خویش به شمار می روید، چرا باورتان شده است. آن «سواد» درست و درونی شده در مقام «آگاهی خلاق» سوخت اصلی موتور خلاقیت است. بدون این «قدرت مسلح» حافظ هم حتما ً در حد مرحوم « فایز دشتستانی» یا «ملا روزعلی بختیاری» ظهور می کرد و خلاص. البته آن سوی سکه، حرف دیگری نقش بسته است. سواد و دانش فنی و تسلط بر همه امور کمی شعر و نقد و نظر و دستاوردهای کتابی و آکادمیک در این رشته، دلیل نمی شود که طرف خواب نما شده و شاعر از آب درآید.

 

آیا شما نیز به بحران نقد ادبی در شعر معاصر معتقد هستید؟ اصولا ً فقر نقد در سیر تعالی شعر چه تأثیری می تواند داشته باشد؟

 

آفرین که نگفتید «بحران شعر»، بگذارید حرف آخر را همین جا یک کاسه کنم در اول حرف. اولین و آخرین منتقد باسواد معاصر ما- طی صد سال اخیر- رضا براهنی است. براهنی بنیان گذار «نقد مدرن» در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی است. اما جای ناامیدی نیست، لااقل پنج جوان را می شناسم که در حوزه نقد شعر و کلاً نقد ادبیات و مباحث زنده امروز بسیار توانا رخ نموده اند. همین پنج جوان در تیم من، 22 روز جزوه های داخلی روزنامه های ایرانیان را منتشر می کردند، روزنامه تعطیل شد و باقی قضایا، حیف که کم کارند یا آن امکان لازم را ندارند.

 

واهمه ی دیده نشدن و خوانده نشدن در میان شاعران امروز نشأت گرفته از چه جریان هایی است؟

 

دیده شدن و خوانده شدن، مثل شهرت و محبوبیت، حق طبیعی هر انسان خلاقی است. کدام نابلد گفته است که دیده شدن و خوانده شدن یا حتی «شهرت زهرماری» مکروه و ضدِارزش است؟ بقال سر کوچه، « تابلو» می زند، برای هر بزرگراهی آدرسی هست، ما به عطر خوش برنج شمال نمی گوییم بوی خرزهره. در این جهان حتی اشیا مایلند که دیده شوند چون به دنیا آمده اند. دیده شدن البته مثل بسیاری از پدیده ها، دو رخسار درست و نادرست دارد. او که در شهر خود مدرسه می سازد، هم با نام خود بر سر در ساختمان میل به دیده شدن دارد از سر نیکی. این که حافظ چپ و راست در پایان هر شاهکار خود، نام جلیل خویش را تکرار می کند، هم- در وجهی- میل به دیده شدن دارد. چه عیبی دارد، حق اوست. آن شاعرکی هم که روی سن، آب دهان می اندازد و پشت به مردم، زیر عرعر بالا می زند به زبر، هم عاشق دیده شدن و شهرت است. منتها فقط یک خطا کرده است؛ «انگشت نما» شدن را جای «مطرح شدن» اشتباه گرفته است. حالا چرا عده ای از «دیده نشدن» و «خوانده نشدن» واهمه دارند، مثل غریزه «حسادت» - هر چند آزاردهنده- اما طبیعت انسان است. خود شما با طرح همین سؤال هم می خواهید دیده شوید. چرا نشوید؟ آنها که عزت «دیده شدن» را قربانی «نکبت انگشت نما شدن» می کنند، بسیار اندک اند، و این میل هم نتیجه ی شتابزدگی در رسیدن به مقصد است. در حالی که مقصدی در کار نیست. مقصد همین لحظه و همین نقطه است. در میان شاعران، تنها کسانی از دیده نشدن (اینجا چاپ شعرشان، تیراژ کتاب شان، استقبال مردم و...) واهمه ندارند، که به دنیا نیامده اند یا فهمیده اند کارشان از نخست این نبوده و یادداشت هایش را به یادگار برای فرزندانش نگه می دارد (شاید،) اما شما یک شاعر جدی، مصمم، با اعتماد به نفس، خلاق و خارق العاده سراغ دارید که همه عمر شعرهایش را زیر گوشه قالی و گلیم خود پنهان کند؟ صادق باشیم، همین قدر که میل داریم لااقل یک نفر شعر ما را بشنود (خواندن پیشکش،) این یعنی میل به دیده شدن.

 

شهامت و امید و عشق بسیار می خواهد تا انسانی به این باور برسد که با صدای بلند بگوید؛ «من، منم، و من هستم،» میل به دیده شدن و خوانده شدن (نه به هر شرطی، اما در هر شرایطی) یکی از نشانه های نبوغ است. شاعری که دیدن و خواندنش، حقی طبیعی اوست، اگر حق اش ادا نشود، حق دارد دچار «واهمه» شود. شرایط گل آلود و بی انصافی را طی می کنیم. جدا ً حق عده ای، انزوا و گمنامی و دیده نشدن و خوانده نشدن نیست. منتها نباید دچار واهمه و نومیدی شوند. نبوغ کامل آنجاست که بتوانی خود را در هر شرایطی تحمیل کنی. این سخن اینشتین است؛ «نبوغ یعنی تحمیل خویشتن بر دیگران» - البته این جمله را کامل می کنم، «به جز در حوزه سیاسی». و حرف آخر؛ تنها راه سرکوب میل «دیده شدن» مردن است. در صورتی که میل به جاودانگی حق انسان است.

 

اگر «خوانده شدن» و «دیده شدن» را به معنای «عشق» نزدیک کنیم، یقینا ً این تمایل عجیب، به کنشی انسانی بدل می شود، در واقع این «غریزه» را باید به مدد «دانایی» به عنصر یا کیفیت تکامل تبدیل کنیم، آنجا که حافظ بر میل «ذوق حضور» اصرار می ورزد، نظر بر همین «هوا» داشته است. من همین جا از فرصت استفاده می کنم، و هشدار می دهم، که بعضی از «ارزش های انسانی»، دچار دگردیسی منفی شده اند یکی همین «دیده شدن» و «خوانده شدن» است. جالب اینجاست؛ آنها که این نوع خواست ها را انکار می کنند یا مردود می دانند، خود نمی دانند که همین رد و انکار هم نوعی میل است به سوی «دیده شدن». گفتم که مطرح شدن زیباست، اما عده ای «انگشت نما شدن» را به جای آن حضور ناب، اشتباه گرفته اند. مطرح شدن مولود محبوبیت است، اما انگشت نما شدن تنها بار سنگین و مسموم «شهرت» را به دوش می کشد. دیده اید بعضی نوسوادهای عجول را که گاه شاعری جدی را متهم می کنند که «شعرش رمانتیکال» است، بی خبران نمی دانند که «رمنس» را از کلام حافظ بگیرید، تا حد سلمان ساوجی سقوط می کند. البته طبیعی است که من هم «جنون دیده شدن» را نمی پسندم. جنون دیده شدن، خروج از طعم تعادل است. تنها دستاورد جنون دیده شدن، یا تکبر ویرانگر است یا تسلیم تاریک،

 

آقای صالحی، یک سؤال کلیشه ای، اما به نظرمان خیلی مهم، شاعران مورد علاقه شما در میان گذشتگان دور و نزدیک و امروزیان چه کسانی بوده و هستند؟ کدام یک از این نام ها بر ذهنیت و کار شما اثر بیشتری گذاشتند؟

 

می توانم- در این مورد ویژه- به دوست داشتن هایم اشاره کنم. در نوجوانی شعر دو شاعر برایم به شدت جذاب بود؛ سعدی و پروین اعتصامی. از دوره ی بلوغ تا امروز به ندرت از شعر حافظ و کلام مولانا دور می شوم. و انگشت شماری شعر از نیما و فروغ را هم دوست می دارم، سپهری شاعر شریفی است و شاملو برای من محترم است.

 

در دوره ی فعلی تا چه حد می توان به ظهور تک چهره ها و نوابغ ادبی امیدوار بود و اصلا ً حضور یک اتوریته مثل شاملو را در شعر امروز ایران چقدر مثبت یا منفی ارزیابی می کنید؟ این سؤال را از آن جهت مطرح می کنیم که بسیاری از منتقدان و اهالی ادبیات معتقدند بعد از فوت شاملو، به خاطر نبود یک لیدر نابغه، به نوعی قحط الرجال رسیده ایم. شما در این باره چه می اندیشید؟

 

اخلاقی از این دست، مربوط به دوره ی انقلاب مشروطیت است. آنها که به «حیات طفیلی» خویش عادت کرده اند برای توجیه هراس تاریخی خود، مرتب پشت سر دیگران سنگر می گیرند. فرهنگ دهقانی «پاترنالیسم» ریشه در دست بوسی «پاپ» و «سلطان» دارد. «جهان خلاقیت ناب» نیازی به اتوریته ندارد، خیل خلاقیت که ارتش نیست، ابدا ً سلسله مراتب ندارد، او که در این حوزه به «پیشوا» نیاز دارد، راه را اشتباه آمده است.

 

نه راعی و نه رعیت، «حضور اتوریته» یک لطیفه است، و دلقکانه تر از این تعبیر، قضیه «لیدر» است. «انسان» خود مستقلا ً «مرجع جهان» است، نیازی به رجوع ندارد. فرهنگ مراد و مریدی یکی از نفرت انگیزترین رفتارهای ذهنی انسان شکست پذیر است. آن به اصطلاح منتقد و صاحب نظری که در این دوره به چنین توهماتی پناهنده می شود که وامرادا ا... کجاست آن «پیشوای پیام آور»؟ نمی داند که خود در دوره ی جنینی مرده است.

 

شما در مجله ی دنیای سخن، مسؤول صفحات شعر بودید که تجربه بسیار موفقی هم بود برای گزینش شعرهای رسیده، چه معیارهایی داشتید؟ چرا امروزه دیگر صفحه شعر نشریات ادبی ما آن رونق و رنگ سابق را ندارد؟

 

در آن دوره طلایی و درخشان، چهره های گمنام و جوانی را معرفی کردم، که حالا برای خود جایگاهی دارند؛ تربیت و معرفی نسل جانشین، وظیفه همه نسل های پیشکسوت است. گزینش شعرها، دشوار نبود. قبل از آن که شعری را بخوانم، بالای آن شماره می زدم، به سرعت نام شاعر را در ورقه ی دیگری می نوشتم، با حفظ و تکرار همان شماره بالای شعر، در کنار اسم شاعر. و اسم شاعر را از زیر یا بالای شعر برمی داشتم، یک هفته از انبوه شعرهای رسیده دور می شدم، سپس با دقت تمام، هر شب تا 4 صبح، فقط شعرها را می خواندم، شعرهایی که معلوم نبود از کیست. و بعد بهترین شعرها را جدا می کردم، و با رجوع به ورقه اسامی و اعداد مشترک، می فهمیدم مثلا ً شعر شماره ی ٧ به شاعری تعلق دارد که عدد ٧ را کنار خود دارد؛ شیوه ای حرفه ای، دموکراتیک و کاملاً وجدان مند و از سر شرافت قلم. موفقیت انسانی یعنی همین. معمولا ً مسؤولان صفحات شعر، صاحب تعدادی دوست و خیل بی شماری دشمن می شوند. اما دنیای سخن محل عشق، هماهنگی، عدالت و آزادی بود. همین مسئله موجب اعتماد بی خلل سردبیر به کار من شده بود. و نشنیدم حتی یک بار کسی از این رفتار گلایه کند. در مورد قسمت نهایی سؤال شما، بهتر است سکوت کنم، چون حتی مادر کم سواد من هم می داند چرا صفحات شعر- همه را نمی گویم- به این فلاکت افتاده است.

 

شنیده ایم مجله فردوسی بعد از پنج سال قرار است جای دنیای سخن را پر کند، با همان کادر قبلی، اما جای شما خالی است، چرا... ؟

 

روز به روز بینایی ام تحلیل می رود. سال ٧٨ دو عمل جراحی کردم و امسال هم باز چشم هایم را به تیغ سپردم، اما بهبودی رضایت بخش نیست. سوسوی این دو فانوس پیر را فقط برای «شعر»، برای سرودن و برای خود نگه داشته ام. به کار دعوت شدم، مجله فردوسی حتما ً جای خالی دنیای سخن را پر خواهد کرد اگر مشکلی پیش نیاید، اما متأسفم که از این فضا دور شده ام. تازه ... شاعران و کارشناسان حرف های صادق در این دیار کم نیستند. مسؤولیت ها را باید به نسل های جوان تر سپرد.

 

غیر از قلمرو بی مرز و پایان شعر، کدام حیطه بوده که دل تان می خواسته در آن گام بگذارید و به هر دلیلی نتوانسته اید؟

 

همیشه بلندپرواز بوده ام، اما عدم امکانات و مهیا نبودن شرایط به من اجازه فراروی نداد؛ پزشکی، موسیقی، نقاشی و سینما، به ویژه سینما، اما من بودم و همه عمر؛ «یک قلم برای نوشتن و سرودن.»

 

به عنوان آخرین سؤال؛ می خواستیم بدانیم که از منظر خودتان، تفاوت ها و شباهت های آخرین دفتر شعرتان؛ یعنی «سمفونی سپیده دم»، نسبت به کار های پیشین تان چیست؟

 

«سمفونی سپیده دم» محصول سه سال اخیر، یعنی ٨٣ ، ٨٤  و ٨٥ خورشیدی است. یقینا ً ادامه ی تکاملی همان زبان گفتار است؛ با این تفاوت که به دلیل ساخت و ایجاز خاص آن، آغازی برای دوره ی سوم شعر گفتار به شمار می رود.

 

اولین نشانه های تغییر و عبور از دوره دوم را می توانید در دفتر شعر «یوما آنادا» جست و جو کنید که با «دیر آمدی ری را» به عنوان شروع دوره ی دوم، فاصله خاصی گرفته است. مهم ترین تفاوت این دفتر با دیگر مجموعه ها به دو فاکتور و مؤلفه بازمی گردد؛ «ساخت و فرم» و «ایجاز در سادگی از نوع دیگری». این سال ها به این باور رسیده ام که می توان حتی از «ضدشعر» به «شعر» رسید. تا آنجا که در وهله ی اول با قرائت این نوع شعر، فراموش کنی که مشغول خواندن شعر بوده ای. تأثیر نهایی، نه در زبان، که در کلمه، در تصویر و دیگر معیارها، که در «حلول جادویی» شعر نهفته است. شعر در فضای شهودی خویش، باید قدرتِ تسخیر داشته باشد. شاید به همین دلیل است که من «سمفونی سپیده دم» را به شدت دوست می دارم؛ و هربار که آن را مرور می کنم، بیشتر باورم می شود که این شعرها را «کس دیگری» سروده است که تا الان او را نمی شناخته ام. پیش از این نسبت به مجموعه های دیگرم چنین حسی نداشته ام.

 

شعرهای این دفتر در فضاهای مختلفی سروده شده است. در سفر، در سکون و احوال متغیر و متفاوت. عادت دارم که برای پاکنویس نهایی و مهیا کردن دفترم برای نشر، از خانه و زندگی و خانواده دور می شوم. جایی پناهگاهی دارم. می روم و آخرین واریاسیون را آماده می کنم. در چنین موقعیتی بود که متوجه شدم شعرهای این مجموعه؛ در عین مشترکات و مفاصل زبانی معین، به چهار «صورت» تعلق دارند؛ خصوصی، شخصی و عاشقانه، اجتماعی، و سیاسی. تقسیم بندی این دفتر به چهار «رخسار» نظر به همین نکته داشته است.

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است