در تاریكی اتاق
مردی
با كسالت كال نارنج
در دهانش
مرا صدا می كرد
بوی دود بود
روی شانه هاش
كوه بود
رنگ پریده حرفهای من
بود
پشت پلكهاش
غروب
زرد بود
نای كشیدن حرف از
دهان من
در كسی نبود
بسته بود
چشمهای باغ
خسته بود.
صدای گرفته من بود، از
پشت در
با مزه غلیظ عسل در
گلوم.
دیر شده بود
فاصله مساوی دندانهایم
را
بسیار شمرده بود
ته و توی پاییز بود یا
بهار
كه هر سال
پیشگویی ابلهانه یكی
از پشت در
با مزه رقیق آب
درست در می آمد.
این بار چشمهای من
بود
باز بود
هیچكس در اتاق
منتظر من نبود.
وبگاه شخصی شاعر:
dabestanebasteh.persianblog.com