١.
همیشه این تابلو ها بودند
که اول هر شهری
به ما خوش آمد
گفتند
بعد هم که بم زلزله آمد
پیشانی مادرم را بوسیدم و
تو را که خواب من بودی
سپردم به بالشم
رفتم برای زندگی مان
کمی خرده ریز دست و پا کنم
بم تابلویی بود
باسری افتاده رو شانه اش
شهر بغض ها
می خواهم بر گردم
اما
توی گلوی تابلو های جاده باریک می شود
گیر کرده ام
□
٢.
استکانهای خالی را که نگاه میکنم
گلویم
به خاطر چا ی هایی که با تو نخورده ام
چقدر می سوزد
□
٣.
هر صبح
گونه های تو را می بوسم
مثل گنجشکی که از گودی ها آب می خورد
دست هایم را می گذارم تو ی جیبم و
غصه ها را می برم به خیابان
پیاده روهای دندان لق را
از زیر چتر گز می کنم
ویادم می آید که به تو قول داده ام
عید را
کنار زاینده رود
خشکیده باشیم
به خاطر شلوغی موهای تو هم که شده
از خیا بان ها نمی گذرم
بر می گردم
پیاد ه روها
دندان غصه خوردن ندارند
با هوایی گرفته زیر پرهایم
اما مرگ
مثل تگرگی ست
که اصلا ً به فکر تو نیست
هوای پرهای مرا
ندارد
□
٤.
مانده ایم روز خود را
با نام تو آغاز کنیم
یا این پنج تومنی ها
قلک های آهنی
دلشان از دست ما پر است
بنشین حساب کنیم
با چند تا از این پنج تومنی ها
می شود
زنت را از این زندگی مرخص کرد
و یا برای دخترت
قبل از این که بمیری
بکارتی دست و پا کرد
فریاد ناصری- کبودراهنگ