کتیبه
(The Great Wall of China.." F. Kafka (1883-1924"
ديواری بدور خود-
پس چرا دری؟
غزل ۹
عشق من
رودیست روان-
هميشه همان
هرگز نه بی، يکسان.
رنگین کمان
در گذر آرام جوی جاری یادها-
با غبار ساکت ایام دور
در رخوت خاطرات خمار
از ایقان کاذب ثنوی ما و نه آنها، بیزار.
نامرئی بلند، گرم ماوراء،آسيب مادون، برد موج کوتاه.
نيمرخ عظيم گنبد خيال، الماس مرئی ميانی مطبوع اورنگ آسمانی:
سفيد نور، بازتاب 7 رنگ-
بنفش زنبق پنجره تنهایی
کبود گستره دریایی
آبی آسمان تهی از افسانه های ازلی
سبز حجم برگهای استتار کوه عریانی
زرد شنهای نرم ساحلی
نارنجی منگوله های میوه تقویم باغ
قرمز غروب، ناپایداری داغ
سیاه شب پنهان، پشت کوه .
حرف
با تو حرف دارم
ای عزیز دور!
در شعله های سرخ داغ
ُلخت آتشین باغ
در سپیدی حریر زمهریر
در شکوفانی پرآب بهار
با تو به حرف آیم
ای غروب نارنجی افق
در دیوار کویر شب
با قالی نقش هندسی نور آبی و مجمر زعفران
در صداقت صبح شنگرفی
و عدل ظهر و همهمه ی بازار
زنی با کودکی در تردد هشتی، دود کباب دکه ی نبشی
نسیم نرم عصر، تلنگری بر خوشه عطر اقاقیا
و شب، آه باز شب
در ایمن ناسوتی حضور تو
و مغناطیس زوج قطب مشهودت
جهاز آز، دروازه باز، تاز ساز راز ناز گاز
به حرف تو نیاز دارم
چون به هوای تازه، آب خنک، چهچه زردجامه، لمس نان تنوری، الوان میوه رسیده.
ای فراوانی شور و شعور،
حجم جور شنگرفی آتش دور،
لحظه ی نور و سرور، نغمه ی فرٌار چُگور.
وقتی با تو حرف زنم
دلم آرام گیرد
سرم مرام گیرد
خواهم دانست آنگاه حرفم را.