این شعری که در پی می آید نتیجۀ دیداری بود که من و زنم در سال 1990 با شاملو و آیدا داشتیم. آنها چند روزی میهمان ما بودند و باهم سفری به شمال میشیگان کردیم. تا به امروز در جایی به انتشار نرسیده است.
دکتر علیرضا زرین
January 21, 2007
يادِ شاملو و آيدا
فقط از يک شاعر مست بر مىآيد
که با پس گردن فروغلتد،
ولى چابک از جا برخيزد،
شوخ و شنگ
به فراز و فرود موسيقىِ موتسارت مدهوش شود،
يک حلقه بى فيلم دردوربين،
عکس بگيرد.
چقدر لطيفه و فکاهه گفتى!
آخرين جوکِ تو:
يک آفريقايى که بهتر از روس ها لزگى مىرقصيد.
يادگارهاى تو و آيدا:
يک بطر شراب
که در شب هفتِ رفتنت، نوشيده شد،
يک گوشتکوب چوبى قدیمی
و يک صندلىِ چرخدار تحرير
که برایم از مغازۀ عتيقه فروشىِ کنارِ درياچه خريديد.
و داستانى گفتى :
روزى از غم جلاىِ وطن،
در ونيز، درکافه اى،
ازقدحِ جَيب، شراب ِاندوه مىنوشيدى
و عاشقى خنياگر،
ماندولين مىزد.
مردمان بر دست او ساعت مىبستند —
صله و شاهواز.
آنتونيوى سيسيليايى ،
باکلاهِ گردِ سياه
و کت و شلوار راه راهِ مشگى،
پس از سى سال در زندان
در جشن آزادى خود، ميزبان جمعى بود
به نزد تو آمد.
و در آغوشت فشرد.
به او گفته بودند که از کجا مىآيى.