سایت وازنا از این پس علاوه بر انتشار دادن اشعار ارسالی ، شاعران جوان را معرفی نیز خواهد کرد. باشد که سهمی هر چند کوچک را در نمایاندن چهره های جوان ادبیات و شعر به مخاطبان و علاقه مندان کشورمان ایفا کرده باشیم. آنچه در پی می آید شناخت نامه ای مختصر است از همکار افتخاری سایت وازنا ، آقای امیر حسین تیکنی که به قلم خود ایشان تألیف یافته است و به همراه سروده ای از وی در این سایت منتشر می شود.
من امیر حسین تیکنی متولد اردیبهشت 1360 در اصفهان و فارغ التحصیل رشته مهندسی الکترونیک هستم. فعلا ً نیزبه عنوان مهندس فنی کشتیرانی ایران و ساکن دریا ها و اقیانوس ها می باشم. تا بحال اقدام به کار نشر نکرده ام ولی چند پروژه در حال اتمام دارم که فعلا ًَ بماند . امسال نیز در مرحله نهایی مسابقه قصه نویسی جوان کشور برگزیده بودم و داستان "جهنم بنفش" که درون وبلاگم (http://www.teekany.persianblog.com) نیز قبلا ً آن را نشر داده بودم در داستانهای برگزیده چاپ شد؛ نام کتاب "بوی پونه" می باشد و انتشارات علمی و فرهنگی منتشر کرده است .
تدفين رنگ ها به ياد محمد مختاري شاعر آزادي هاي بي هراس
---------------------------------------------
صورتي ها بر گونه ات شكفته مي شوند
قرمزها بر لبانت مهر مي شوند
و آبي ها
در اشتياق مرمرين چشم هايت مي خندند
بنفش ها از پيشاني ات گذر مي كنند
سبز ها از كنارة شقيقه ات بالا مي روند
و خاكستري ها در تاقي ابرويت لانه مي كنند
زردها از چانه ات آويزان مي شوند
نارنجي ها دهانت را معطر مي كنند
و قهوه اي ها شكن دلرباي مردان كار زار مي شوند
آن گاه كه به رقص بر مي خيزي
دنيا به هم مي ريزد
باد اندامت را
تا سرزميني دور مي برد
و آنجا كه تويي جا معنا مي شود
سفيدي ها تمامي چهره ات را فرا مي گيرند
همة رنگ ها را با خود مي بري
و سياهي ها از آن بالا
تدفين اعتماد را نظاره مي كنند .
................................................................................
رازی به زبان شكوفه های سيب
والتسی پشت شمشادها
با سمفونی زيبای پرنده های دلگريخته
در تماشای درختان پر غرور فروردين
روی چمن گاهی از ترانه های خيس
در جدال با حافظه ی باد
و زير نمه ای از باران های بهاری
وقتی روسری ات را به رودخانه ای هديه می دهی
رنگين كمانی در چشمهای تو شكل می بندد :
خواهران هفت گانه ی انسان
چهار فصل زمين و گياه
تنهايی بزرگ زمين و ماه
اين گونه جهان معنای صادقانه ای به خود می گيرد
وقتی كه با هم می رقصيم
باران در ميان گيسوان تو فرو می رود
من دستهايم را بروی شانه های تو می گذارم
و با آن منظره ای ديگر می سازم
وقتی كه با هم می رقصيم
فراموش می كنم از خاكی بی مايه ام
از هيچ كس نمی ترسم
و دچار آبشارهای بلندی
از طبيعت گمگشته ی انسان می شوم
رازدار شكوفه های سيب
در اولين نسيم جدی سال نو .
والتسی پشت شمشادها
تو را دعوت می كنم
به رقصی چنين رستاخيز و زيبا .