سرمقالهی بیستمین شمارهی وازنا – در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی...
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی...
نویسنده: حافظ موسوی
□
نوشتن در این سرزمین همیشه دشوار بودهاست. حالا دشوارتر است. خیلی دشوارتر.
حاکمان تصمیمگرفتهاند همهی راههای تنفس ما را ببندند. حق قانونی راهپیمایی و تجمعهای مسالمتآمیز از مردم سلبشدهاست. روزنامههای منتقد یکی پس از دیگری توقیفشدهاند. دسترسی به اینترنت دشوار شدهاست. جیمیلها باز نمیشوند. روزنامهنگاران و وبلاگنویسان گروهگروه دستگیر میشوند و ... در کنار اینها که آشکارتر است و مردم از آن باخبرند، تیغ سانسور، برّاتر و بیرحمتر از قبل به جان کتابهای شعر و داستان افتادهاست. در ماههای اخیر دهها کتاب شعر – عمدتاً از شاعران جوان – زیر تیغ سانسور مُثله شدهاست. وزارت ارشاد بیرحمانه زیر سطرهای شعر شاعران جوان خط میکشد، خط میزند، و حکم میکند که این باشد آن نباشد. به هیچکس هم پاسخگو نیستند. یک منطق کور و عقبمانده را همچون سرلوحهای آسمانی به دست عدهای که معلوم نیست چقدر از شعر و ادبیات سردرمیآورند دادهاند و آنها هم بیهیچ ملاحظهای بر شعر و ادبیات ما حکومت میکنند.
وارد شدن به سیاست روز ممنوعاست. هرگونه اشاره به اسطورهها و نمادهای ادیان مختلف اگر سر ِ سوزنی با برداشت این آقایان منطبق نباشد ممنوعاست. خارج شدن از محدودهای که آنها برای اخلاق معین کردهاند ممنوعاست. ممنوع، ممنوع، ممنوع!
یک نفر باید به این آقایان یادآوری کند که این کشور، کشور سعدی است. همان سعدی که گلستان و بوستاناش تا همین قرن پیش در این کشور در مکتبخانهها به نوباوگان وطن تدریس میشدهاست. یک نفر باید وقت بگذارد و باب پنجم گلستان سعدی را برای این آقایان بخواند تا دریابند که فرهنگ ایرانی حتی در قرون تاریک میانه چقدر روادارانهتر از امروز با مقولات اخلاقی و دینی برخوردمیکردهاست.
دلام میسوزد. دلام برای این کشور میسوزد. برای این فرهنگ که باید با شعر و داستان همین نسل جوان ببالد و پیشبرود. و بیش از همه برای شاعران جوانی که در حسرت چاپ نخستین دفترهای شعرشان (آنگونه که خود نوشتهاند، نه آنگونه که دیگران خط زدهاند) پیر میشوند.
حافظ موسوی – ۲ اسفند ۸۸