همگویی مسعود فرح با علی باباچاهی
□
۱
چه میشود کرد
اینکه دست ِ خودش
نیست
تا خواب ِ بلندی را
میبیند
سرش گیج
میرود و
از خواب میپرد و
دست و دهاناش برای خودِشان راه میافتند و
پَتََرات* و توپ و
تشر و مشت
(و پشتبندش اگر که
راه بدهد آبی به دست و دهان و
سر دادن ِ آواز ِ
دلبرا که تو مرا و چرا و چرا و چرا )
که به جان ِ هر که شما باور دارید زنده است هنوز این و
هیچ نمیداند از انجمن شاعران مرده و
خرده و بردهای هم اگر که دارد با خودش است که
پنهان میکند خودش را از خودش
و چه بسا که همین فردا
دل داد به پسا خودش و
دیدی پسا پسا کنان پس پس رفت و سکندری خورد و دل یکی را هم
برد و
های و های و های
که جانان پس و
پناه باش که آسودهتری
که شاعر تک رو
را چه به دلبری
که نفس بر است این
سینهکش پیشاپیش و این دل بردهی ترکهای و
و شتر ِ رهروِ کویر و که هی میسُرد از کمرکشِ این راه ِ آویزان
و
سپیدی بخوان و
بخوان و بخوان
و به به و چه چه و همه ی ِ آواهای توی ِ همین مایه و
به جان شما به کمتر از نگاه هم نمیکند
که انگار که سپیدیاند
و ندیدنی و چشم سپید هم که گفتن ندارد
و دیگر اینکه شیشه
ها میکند و دست میکشد و پلک میمالد
و ِهی
۲
و خوانش ِ سپیدی که
دیدی ندیدی
که چه کردی تو با چشم ِ جانات ای جانان ِ جان که ندیدن
بَشِ تو تا دیدار بینایی
و چه کردن باید:
{ که به بند یکم این گونه نباشد و اینکه چگونه باید باشد
رفت باید به خواب مولای روم و نگارندهای باید یافت
که هی! بیدار میباش!
و قلم چند تا
و جوهر فراوان فراهم هم این
جا
و مینگاری بیپرس
و بیگفت و بیچند و چون
تا خامشی
و به بند
دوم پَرِ گیسویِ نرگس به گاه ِچرخش
دلبرانه نباید به گوشهی
چشم خورده باشد که اگر خورده
باشد این، آن میشود
و
از دَمِ پَرِ ما دور دور
و به بند
سوم که دلبری شانه و دست است و پای
چرخندهی خلخالی که
میگریزد از پَس و پیش ِ چشم و
بوسه میتراواند، همه
دست نیافتنی. که این جز این نباید باشد،
که اگر باشد
یکی بوسهی تراویده که دست داده باشد، زمین می لرزد
و به بند
چهارم که دیدار است و پندار است و دل ِ
از جا کندهی ِ این همه
واژه. نباید که نباید که یکی بند دل آب داده باشد
چه که شعر این جا مینشیند به گِل
و چهچه نمیزند دیگر شیدایی
به بندهای دیگر
و به بندهای دیگر
سازِ کج ِ از صدا افتادهی ِ دوشین
ساز میکند نوا تک
و
بوسه سر انجامی نمییابد . }
۳
و تراوش ِ پشنگههای شورآب دیوانهی سر به هوا که اینک سر میکوبد بیهوا
( که ای سنگهای تنیده درهم بخوانید
سپیدی ِ کفها را )
و خنکای خیس ِ نسیمِ دلبرانهی دریایی
و خوش خوشان ِ نگارش آبی ِ نیلوفرانه بر سپیدی ِ چشمان نگرنده بر سبزِ شگفت دریایی
و اینک ای ساز تک نوا!
هوش و گوش هر دو از آن ِ تو
بران و باز گردان و باز و باز و
باز
دل ِ سادهی آوازی میکنَد از جا
فراگوش ِ نوایی تک
دریا را به خاموشی میخواند
گذر از نوا به خواب
به خواب ِ همسایهی نشستهی چشم برهم نهادهی پیدا
و شیوه همیشه نه این است
که این تو بدان و
خوابِ همسایه و بس
که نگارش آواز از
اینجا بگیر تا شروهی دل از جا کن ِ پس
زمینه
( که ککا مُو هم اینجا میشینُم و جُم نمیخورُم تا ای شروی کو به سر برسه
شما نم هر چی
دلتون خواست سی مو بگین و لنده بدین )
( ککا ی مو ولِشون کن
مو میگومِت چیشات هم بذار
کجای ککا
؟ )
و ووره ی ِ لوار ِ
پیچیده توی بادگیر لوله
( تُنَم میشنوفی
؟ )
( میگُم ها
تو که رفته بیدی به خواب همساده!
)
وُ چه خوابی!