شعری از بابک خوشجان
□
«تهران
دریاست»
برای
محسن عمادی
از
فرودگاه باراخاس که بیرون آمدی
سرت را
بالا بگیر
دستهایت
را از جیبات بیرون بیاور
میتوانی
نشانشان بدهی
انگشتهای
تو، دیگر جوهری نیست
ــ دو تایشان را هم که نشان بدهی کافیست ــ
تو تمام
بمبهایت را دیروز
در قلب
تکتک مردم دنیا منفجر کردهای
تو ذهن
تمام سیاستمداران دنیا را گروگان گرفتهای
انگشتنگاری
نمیخواهد،
تو
محبوبترین تروریست دنیایی.
همه میدانند.
در
مادرید
به جای
ما هم
آزاد
نفس بکش
میزان
خسارات را درست محاسبه کن.
برجهای
دوقلو، هواپیماها، قطارها،...
اینها
را رها کن
قلبهای
تسخیر شده را بشمار.
به
گرانادا که رسیدی،
به
لورکا بگو:
ساعتهای
تهران
انتظار
پنج عصر را نمیکشند
ورزاها
در شهر میدوند
و سر هر
کوچه پسری ایستاده
با
پارچهای سفید
و سبدی
آهک
بگو
کوچههای تهران که دهان باز میکنند
ایگناسیو
فریادیست با شنل سبز
توفنده
به پیش میدود
و آرام
باز میگردد
رد شاخ
ورزایی در گلوش.
بگو
ایگناسیو در کوچههای تهران
موجیست
که بر میخیزد
برای
ورزاهای ساحل آغوش باز میکند
و آرام
باز میگردد
روی دستهای
دریا
حجمی از
کف و خون
بگو اینجا
اتوکشیدهترین
شاعران شهر ما
کلاههایشان
را
برای
ایگناسیو
به
میانهی میدان پرت کردهاند.
بگو در
میدانهای شهر ما
سویی
ورزوها ماغ میکشند و سم میکوبند
سویی
دیگر
ایگناسیو
پیشانیبندیست
ــ یادمانِ پهلویی دریده،
یادگار سینهای
شکافته،
نشان گلویی
سوراخ،ــ
دست به
دست میچرخد
تا
ایگناسیویی دیگر
روی دستها
بگو
اینجا
تهران است
پایتخت
ایران
جایی که
دیگر
نه شهر
مجسمههای سیمانیست
نه
نمایشگاه سازههای بتونی
تهران
دریاست
و دریا
هرگز نمیمیرد.
بگو.
سرت را
بالا بگیر و بگو.
دستهایت
را بالا بگیر و بگو
و دو
انگشتات را
که دیگر
جوهری نیست.
بگو.
۸/۶/۱۳۸۸