یک شعر
از فرشته پناهی
□
«کهریزک»
یادم باشد
از این در که رفتم بیرون
بسپارم
لولاهایش را روغن بزنند
زیاد صدا میکنند
وقت خواب
صبحها
ساعت ۵
*
اینجا با کسی کاری ندارند
با من که نداشتند
پرسیدند: از کدام حزبی؟
گفتم: باد
خندیدند
خندیدم
*
بیرون که میآمدم
موهایم را دم اسبی بسته بودم
*
وسط پنت هاوس
روی کاناپهی مخمل نخنما
لمیدهام
چای سبز
مینوشم