دو شعر
از علی اسداللهی
□
«۱۳۳۲»
فرض کن
اين در
هوس
کرده يک دهان
بخواند
برای کوچهها...
و من
دوباره
ايستادهام بر چارچوب
با
دوچرخهای پوسيده
کلاهی
فرنگی
و
دستهایی که
بوی نفت تازه میدهند
آمدهام
از
اندرونیات در بيایی گلچهره*
بخندی و
باز
از روزنامههای
عصر بپرسی از من
از نطق
مصدق در بهارستان...
بگویی
چطور
اينهمه
سال
تنهاييت
را
در ميان
گذاشتهای
با ديوار و آينه
از
ايوان خانه بگو
از آن
حوض پر از پاييز
که در
ترکهای حافظهاش
دوره میکند
تو را
(آنگاه
که خم شدی و سيبها را رها کردی)
فرض کن
هنوز
دری
نشکسته
و من
کنارت
نشستهام
فرض کن
پا به پای تو پير خواهم شد...
چه فرق
میکند:
تکههای
مرا
مورچهها
به ظهيرالدوله ببرند
يا
ماموران امنيه؟
*گلچهره مپرس/ پروانه ی تو/ بی تو کجا شد...
*****
«۱۳۵۷»
با همين
دستها
که از
مچاله کردن تاريخ
مشت شدهاند
هنوز میتوانم
شکم
آسمان را پاره کنم
با همان
چشمها
که رنگ
به رنگ گريه میکردند
از
پيراهنام پرچمی بساز
که در
آغوش تو به اهتزاز در میآيد
هنوز میشود
از رنگ فروشیها
يک سطل
شعار خريد
و پاشيد
بر
حافظهی فرو ريختهی ديوار
از
روزنامهفروشیها
چند نخ
بهمن...
درست
مثل آنروزها...
قرارهای
بعد دانشگاه
کتابهای
سفيد
شلوارهای
پاچه گشاد
ترانههای
فرهاد
هر چند
برفی که
بر موهايم باريده
مسير
تمام آشناییهايمان را بسته
و تو
آنقدر دست به عصا گرفتهای
که
عنکبوتها
در مشتات
لانه کردهاند...
.
.
.
اما
هنوز بهانهای کافیست
تا روبهروی
تو بنشينم
و تاريخ
را طور ديگری حدس بزنم
رو بهرويم
بنشين
و قهوهات
را
در جهت
عقربههای ساعت هم بزن...