شعری از حامد رحمتی
□
خودكارم را
روی زمين میگذارم
و دستهايم را
بالا میبرم
تفنگها قلبام را
هدف گرفتهاند!
ماندهام
اين كاغذهای مچاله را
چگونه به باد بسپارم؟
وقتي به ازای ِ هر درخت
جنگلی در آتش میسوزد
اين واژهها
موی دماغام که میشوند
با گامهای لرزان
به خواب ِ اين جنگل
قدم میگذارم
مثل باد پائيزی
روی برگها میوزم
تو نيز میتوانی
اين راه پر پيچ و خم را ...
با تماشای زنجرهها
به آخر برسانی
در آن سوی رودخانه
قايقی هست كه خروسخوان
حركت خواهد كرد
به سمت ِ جزيرههای مرجانی
شايد به سمت ماه ...
شايد هم به كرهای ديگر
میدانم
همسفر خيالبافی هستم
خدا را چه ديدهای؟
شايد همين امروز
محمد مختاری را ديدم
و اين شعر را ... برای او خواندم.