شعری از گروس عبدالملکیان
□
«مرز»
دراز کشیدهام
زنام شعری از جنگ میخواند
همین مانده بود
تانکها به تختخوابام بیایند
گلولهها
خوابهایم را
سوراخ سوراخ کردهاند
بر یکی از آنها چشم میگذاری
خیابانی میبینی
که برف پوستاش را سفید کرده
کاش برف نمیآمد!
که مرز ملافه و خیابان پیدا بود
حالا
تانکها
از خاکریز ملافههای تخت گذشتهاند و
کمکم به خوابم وارد میشوند:
من بچه بودم
مادرم ظرف میشست
و پدر با سبیل سیاهاش به خانه بر میگشت
بمبها که میباریدند
هر سه بچه بودیم...
تصویرهای بعدی این خواب
خفهات
میکند
چشمهایت را ببند
لب بر این دریچهی کوچک بگذار
و تنها نفس بکش
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش لعنتی!
نفس بکش!
نفس...
دکتر سرش را تکان میدهد
پرستار سرش را تکان میدهد
دکتر عرقاش را پاک میکند
و کوههای سبز
بر صفحهی مانیتور
کویر میشوند.