یک شعر از سعید نوراللهی
□
به
شعرهای خودم دعوت شدم
با سری
تراشیده و
موهایی
در باد
آمدم
کلماتام
مرا نشناختند
بوی
دود و پیادهرو میدادم
و کلمات
بوی کندر و مر
شعر کلماتام
را به اورشلیم چشمان دختری برده بود
که
من از دین او به پیامبری دیگر انجیل میخواندم
از
پشت در صدای عشقبازی کلمات با زنهای عریان مفاهیم را
مکاشفه
کردم
پشت
در
همهی
انگشتها نشانات میدادند
شعرها
سکوتات میکردند
لبها
روی هم افتاده بود
با سری
تراشیده و...