بهزاد
خواجات
□
چهار
در
بند اول پلنگی
بر
زخمهای خودش ليسه میكشد
رفته
اما برنگشته
و
اينجاست
با
غروری كه در ته چشماناش
نيل
راه
نمیدهد به فرعون.
(كوچهها
را نگه دار
من
در خود نسلی میپزم
كه
خيال دارد به جاده بريزد
شرقی
شرقی
تناسخ
ابر در پيالهی خيام
و
پيالهی شمس در وضعيت كوانتوم.)
در
بند دوم یک باغ
سبزش
را داده و طلا گرفته است
و
فكر میكند كه چهگونه
خود
را بر كسی دار بزند
كه
میخواسته خودش را
دار
بزند بر او.
چهقدر
همينطور؛ همينطورها
قصر
سليمان در محاصره است
و
هيچ چيز خطرناکتر از زنی نيست
كه
بادمجان خريده
و
به سمت خانهی خود پيش میرود،
از
اين ماهی
كه
فلسهای خودش را
هی
خرج میكند
و
خرج نمیشود و هی...
(سهامداران
كارخانهی چسب
خط
از "ماركز" میگيرند
با
اين اعتقاد كه آدمی را
نه
در عزيمت
كه
در مراجعه بايد شناخت.)
و
بند سوم را میسپارم به تو
تو
كه رويدادهای جوانی
جوش
میزند هنوز از تنات
و
در شرطی كه با خود گذاشتی
قطره
برفی تنها؛ بیكس
بر
آبهای تكه پاره
به
پليكانی محزون بدل میشود.
(حس
غريب چكيدن بر خود
چكيدن
از خود
معراجی
كامل
در
فاصلهی دو ايستگاه تاكسی
و
هی هی شتربان در ايستگاه مير
كه
: "نمردهای آقا!
اكتاويو پازا!
پس لطفاً باز هم نمير!"
كه
در بند آخر خالی بماند یک بند
با
چهار كلمه؛ چهار تهی
(گفته
بودم
كه
من از حرفهايم چاق شدهام
نگفته
بودم ؟)
و
تنها چهار حرف حنظل در نبات:
جناب
آقای بهزاد خواجات.