زبان و ذهن در«متنی برای بیناییسنجی مخاطب»
سرودهی زنده یاد علیرضا نسیمی
امين احراری
□
اگر یکی از قابلیتهای زبان را امکان تداعی و بازسازی فضاها در یک ذهن تصویرساز بدانیم و اگر بپذیریم که دیدن با شنیدن در یک فرآیند تکاملی قرار میگیرد، آنگاه میتوان گفت که زبان پلی برای بهتر دیدن و چشم ابزاری برای گسترش بیشتر فرآوردههای زبانست.
زبان میبیند و چشم میشنود و این ارتباط در یک دور پایانناپذیر ادامه مییابد.
«متنی برای بینایی سنجی مخاطب»، مخاطب را به اتاق تاریکی میکشاند که برای دیدن مجبورست بشنود و برای شنیدن باید نشانهها را از دور، ردیابی کند تا ببیند. شاعر با رمزگذاری و کشف علائم و نشانههای دیداری مخاطب را در ارتباط مستقیم با متن قرار میدهد.
شنیدن نیز فراتر از حوزهی زبان، درمسیر شکست ساختار، به نشانهها و اشارههایی محدود میشود که مسیر بهتر دیدن را فراهم میسازد.
فرض کنید در اتاق دربستهی تاریکی نشستهاید و به دنبال شیء خاصی میگردید.
یک نفربیرون و خارج ازمتن شما را برای رسیدن به هدف یاری میکند.
امکانات شما محدود به شنیدن، تجسم کردن و به خاطرآوردنست.
هرچه بیشتر بشنوید در حوزهی امکانات بیشتری از زبان قرار میگیرید. اما این امر نمیتواند دلیل قابل قبولی برای راحتتر یافتن شما باشد. شاید هرچه بیشتر بشنوید بیشتر گمراه و از هدف دور شوید.
حال فرض کنید فرد مورد نظر با باور به «غیرقابل اعتمادبودن زبان» ۱ سعی دارد با ایما و اشاره، مکان مربوط به شئ خاص را نشان دهد. شاید اینبار شما نیز سریعتر به هدف برسید.
شاعر در «متنی برای بیناییسنجی مخاطب» میکوشد تا با رهایی از برزخ زبان آنچه را که نمیتواند بگوید نشان دهد و برای این مهم از تکنیکهای زبانی، قابلیتهای نمایشی زبان، بازیهای زبانی، شکست زبان و... استفاده میکند.
او با انگشت اشاره به نشانههایی ارجاع میدهد که مخاطب را فراتر از نشانه و خارج ازمتن به حرکت وا میدارد، حتی اگر دوربین زبان درهمان ابتدا از حرکت باز بماند.
"دریا در یای ماهی تمام
ماهی در یای دریا جا خوش کرده"
نشانههای نمایشی در زبان، گاه به صورت تابلویی چرخشی و دوّار عمل میکند و مخاطب را در زوایای مختلف با خود میکشاند. گویی شاعر با دستاندازیها و سخره گرفتن زبان، قصد دارد دنیایی بیرون ازمتن را به مخاطب نشان دهد.
دنیایی که دست زبان از نمایش آن کوتاهست وتنها با اشارهای غیرمستقیم میتوان به دنبال نشانهها حرکت کرد و پیش رفت.
"دنیا چهار حرف کوچک دنیاست
پرصدای مسافر
که ترانه میلبریزد ازپژواک صدات
برصفحهی چند دور لبهات
دور تا دور از سوزن صدای نفسهات
چشمهات
دوست دارمهات که هیچوقت
هیچوقت سرجای هم نیستیم
اینجا هم جز دوری خودم ملالی"
شاعر در دور بُرد تخیل خود در پی کشف قراردادهایی جدید برای نشان موجودیتی جدیدست و همین امر، شعر او را در حوزهی ذهن و زبان مستقل معرفی میکند.
او برای رسیدن، فاصلهی زمانی ذهن خود را تندتر میگذرد حتی اگر قرار باشد دستورهای زبانی را بشکند و فاصلهی ذهن و زبان را کوتاهتر کند.
"ازحالا تا سیزده ثانیه دیگر
بشمار یک
هزارو یک، هزارو دو...سه...چهار...پنج
بشمار دو
(کاش لااقل دکمهی عبور تندتری بود!)
بشمار سه
تمام درونها بیرون:
«نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست
ای عدم نامی بهدست آوردهای موجود باش»
میرفتیم
میرفتیم و رسالتی عمیق در جیبهای خالیمان بود
تو یکریز از گوشماهیهای فرداهات حرف میزدی
ومن در اندیشهی کابوس ِ هزاران هزارسالهای که: نکند غرق شویم!"
میل به جاودانگی و خلق دنیایی دیگر گونه در هزارههای بعد یک خط ممتد از ابتدا تا انتهاست که با مرگ تمام نمیشود بلکه در انتهای خط ادامه مییابد.
"هزارهها بعد هم همین
چیزی وجود داشته باشم
بعد چیزی
پرندهها که واژه شوند و روی دستهای نتراشیدهاش
گوشهی چشمهای رسیده
همیشه در سفر رگ."
آمیختگی زبان فخیم با رویکردهای مدرن، مخاطب را، دردنیای متناقضنما (پارادوکسیکال) امروزی به چالش میکشاند. چالشی ازجنس دغدغههای بیحساب تاریخی و نظم محکوم دنیای مدرن.
(ازاینجا به بعد میتواند در یک کافیشاپ اتفاق بیفتد)
"حاشا چیزی/ چیزی وجود داشته باشد چیزی
زبان جادوگرانهام کو که هرچه آموختندم دروغ
وچرا ترساندنم از ناخواستنی بودن
که زندگی زمینی رنجست و
آدمیزادی رنج و
ترس
چیزی میل دارید خانم؟
سر ساعتِ خودم چانه بزنم با وقت
اینجا هیچ چیز رازیاش نمیکند الکل."
در پایان به نظر میرسد شاعر دلبستهی رویکرد فلسفی وزبان شناسانهی خود به هستیست و دغدغهی هستیشناختی و مسائلی چون مرگ و زندگی در بسیاری ازسطرهای شعری او به چشم میخورد.
"حالا طعمهی قرصها شدن بهترست
یا روی ریل خوابیدن؟
پرت شدن ازبالای پلک چپ جت چه طور؟!"
یا تصویر و تجسم مرگ در سطرهایی ازشعر «۲۴ از پایین»
"«پایین» خودش را به مردن میزند
فرو میرویَد از قعر
از پا از پلک دانه دریده میشود در قعر شب."
ونیزدغدغهی هستیشناختی واژه و کلمه درسطرهایی ازشعر«۲۴ از بالا»
"پرنده بود باد بعد
نکند ترانه ببارد برکلمات عریان چه بپوشم
کاسهای زیر نیم کاسهی سر ]برود[ دَم ِ عصر
تمرین دشمنی میکنند منظومهی سردردهام با من
- سه پاکت خیام بییأس فلسفی، لطفاً!"
۱: ژاک دریدا (فیلسوف فرانسوی)