[ خوابهای پریشان ...]
وزنام بالا رفته
تا بلندیهای بادگیر
هر چه بنویسم
داد بزنم
وزنام پایین نمیآید
روی دندهی لج
کج مینشینم و نگاه میکنم
شبها که تنها میخوابم
سرم را باد میبرد
تیغها زیادی تیز نمیشوند
نگاه کن
سوسمارها از پشت ویترینها
سرم را قطع کن
این حرفها مال من نیست
کسی دارد از رگهایام
بالا میرود
زیر این مهتابیها...
دستهایام بسته است
مادرم صدایاش را به من نداد
داد به پدرم
من قد کشیدم
بالا تر از گنجشکهای خانهمان
روی درختها
خواهرم تاب خورد
من کتک خوردم
خوردم به دستهای پدرم
که پینه داشت
پنبه را از گوشتان بیرون بیاورید
من سرم را گرفتهام
توی رگهایام یک نفر نقاشی میکشد
بکشد
من قاتل نیستم
فقط خودم را میکشم
روی بوم
عکسهای کودکیام
رنگ میشوند
حالا توی سرم هی دنگ
دنگ
مدرسهها که تعطیل میشود
برادرم درسهایاش را میخواند
من نقاشیهایام را آب میدهم
وخواهرم هی لواشک یواشک در کیفاش میگذارد
شما لطفا ً حرفهایام را ضبط نکنید
من سرم را قطع میکنم
تا آب ها از آسیاب بیفتد
توی نقاشیهایام
آقای دکتر...
من چهقدر خواب می بینم
www.terjin.blogfa.com
gandolf1332@yahoo.com
حسین دیلم کتولی