چار پاره
١
تورها که رها شدند
همه چیز چند ماهی عقب افتاد
فقط ساحل میدانست
دریا به تهِ خط رسیده است
٢
تا بازار گریه کنی
و برگردی
سهم ِ تو از این همه آب
چشمهاییست که تنها
تر میشوند
تازگی سفرهی دلات باز که میشود
می فهمم
چقدر حسرت مانده که نخوردهای...
٣
مادر بزرگ نمیدانست
دریا را روی کدام موج بگیرد
بیچاره وقتی که مرد
لباس ِ پولک دوز تن کرده بود...
رادیو اما چیزی نگفت
٤
وعدههای عقب افتاده بلد نبودند شنا کنند
نه تو
نه مادر بزرگ
نه دریا
هر شب
تنها جمعه ای به خشکی رسید
که دیگر دل و دماغی برای سوختن نداشت
.
.
داغتان روی دلام مانده
صبح خورشید را بالا میآورم...
(٢/٨٦)
□
نصیحت دوستانه
(به حمیدرضا شکارسری)
تهران
مثل کف دستام بود
دستام برای نقشهها رو شد
.
.
همیشه یک نقشه همراهات داشته باش
هر وقت داشتی گم میشدی
دستهایام را بگیر
(١/٨٧)