اینطور شد که من این متن را روی دستم نوشتم:
"وقتی با مهرداد قاسمفر از جنگ حرف نمی زدیم
دقیقا از جنگ حرف می زدیم!"
در سه سال اول این متن
جنگ حرف اول را میزند
جنگ که اولین بار
روی تخته سیاه مدرسهی شاهنده
در اهواز کشف شد
و بعد از آن مردی که از کنار خیابان وحدت عمومی به خانه رفت
با دست اشاره کرد:
" که عزم سوی ما کن".
ما به بشکه های آب پناه بردیم
تا اولین ضدِ شعرِ جنگ
یا اولین ضدِ جنگِ شعر را صادر کنیم
و کسی حواسش بود
شیمایی در این شعر حرف می زند!
همه میدانیم شیمیایی رگ هایی بریده دارد
و روزی چند بار اورست را فتح میکند
علی الخصوص که اسلحه کلاشنیکف خوش دستی هم داشته باشد
پس پیچیدم به بمب است اول
که مثل شانه های اریبِ چقدر دل به دریای تو آسان نیست زدم
و هر قدر این شعر را بخش کردم
به سراسری بازوان تو هیچ
تو هیچ ،
هیچ ،
مو شانه کن ، عطر بزن و دنبال من بیا!
درحوالی شط جنگ بود/ ماسه ، با خونِ نهنگها فال عروسی می گرفت و توی غروبی رمانتیک سایه با سایه حرف می زد:
-" مو ای همه رانه به خاطر امواتُم خو نزدم به لنگُم...نه! که اگه فکرته که مو یه خیالِ لاابالی اُم، خاک تُو اُ سرت....مُنُم جاسم، لایی! وقتی برمی گردُم سی خاطرهی یه مشت دِکُ دنده، چنگ می ندازم توخون خودم، خُ حِواست باشه که مُو بدطوری یه گوشه، ای جنوب دِبنگ اسمتِ نهادُم تا یه روزی مَکر خدا بشه و بشی جز میراث مُو...مُو تو ای شهر هر وقتش یه یاغی دِمش میخوره به دِم شیپور و سِرش میزه به هوای شرجی، میگُم کاشکی مو جاسم نبودم، اوقتش بِلد بودم کجانه بگردم که یه روسری مث روسری تو گیرِ سیم خاردار باشه و یه آبی ازش بره آسِمون....می گُم لایی! آخرین باری که دیدُمت کی بود....یه کم صبر کو مو بدجوری درگیرِ ادبیاتُم! برات می گْم! تو ای شعر نوبت، نوبتِ ...."
دستم را برگرداندم به سمت جنوب:
یا عزیز مادر!
من از شیمایی با تو حرف می زنم!
شیمایی مثل تو...
رعشه کن وقتی دست می اندازی به گردن کسی
کسی که دیوانه وار فکر می کند دیوار ها را
و لکه های روی تانک ها را
و هرچه سعی میکند از جنگ برای مادرش بنویسد
آستین های خونی تو یادش می آید.
(دس به شعر من نزن کثافت!)
شیمایی روی خاک بود
می غلتید
فکر می کرد چطور می شود یک شعر ساختار گرا نوشت که اتفاقا در آن بچه ای که نمیخواست اسلحه دستش بگیرد حرف بزند.
همینطور که قدم می زد یاد همسنگر شهیدش مهرداد قاسمفر افتاد ...نشست روی زمین دست بالا برد ...شیمیایی گفت:
ایران! ایران! این سوسک ها را می بینی که تا گلوگاه مرا بر دردیده اند؟!
صدایش مثل مور و ملخ روی پیکره ام بود و من هرچه کردم این متن را اینجا تمام کنم نشد....شیمیایی مثل بچه های دیگر بود...فقط کمی لب نداشت و دست و علاوه بر آن عده ای کشته و مجروح که روی خونش شناور بود...
من که نوشتم با تو ازاین همه گرگ و میش
که نکند از جنگ حرف می زنی
و دائما توی گوش منی
وقتی که میپیچم به صلاه ظهر
و از خارش بدنم حرفم می زنم
طبیعیست لگد مال برجها هستم
و نمی ترسم اگر مغناطیس صدایم
روح عبدالحلیم را احضار کند
راستی از جهت های کوچک در نهایت چه کسی حرف میزند
اگر اعتدال قوانین روز به هم بخورد
اگر کسی از روی دست من بنویسد
اگر من نترسم
شاید یک جایی هست که تا اصفهان راه طولانی ندارد
اما من اینجا هستم فعلا
آدرسم را یادداشت کن وطبق برادران شهیدم بیا!
· از مهرداد قاسمفر کی خبر دارد؟!
اردیبهشت ٨٥