دو شعر از علی قنبری
□
«هتل آمبا سادور»
در ساحل شنی و خلوت هتل «آمبا سادور» نشسته بودم،
کنار دریای چین
و به این فکر می کردم
که بر خلاف واقع همیشه میتوان به عقب رفت
و امور را سر و سامان داد.
میتوان چیزی را که پوچ و بی معنی است چنان جلوه داد که منطقی شود.
البته خوب میدانم،
دلیل تراشی امری ثانوی و پسا آفرینندگی ( post creativity ) است.
و مثل نئونهای آمباسادور برایم روشن است
که این خصوصیت هر دلیلی است که نوک زبان بایستد.
برای من
مسئله بنیادی و پیش شرط هر چیز تخیل است
اینکه آماده باشم تا به هر ایده ی دیوانه واری بیندیشم
و هر تصویری را به ذهن آورم.
خوب میدانم،
بسیاری از این افکار و تصاویر بی فایدهاند
اما
حتی یک ایدهی غیر منطقی نیز ممکن است مرا به هیجان آورد
هیجانی که نشان میدهد
در این ایدهی دیوانهوار
نکتهی فوقالعادهای نهفته است.
با یک الهام ناگهانی،
می توان به اهمیت موضوعی پی برد،
می توان به عقب رفت،
و آن را منطقی ساخت.
منطق تراشی کار سهل و سادهای است.
و فقط این رؤیاست که میتواند به کار من ارزش دهد.
به هر رو،
این شد که به تو زنگ زدم:
«از حدس من پایین بیا
و به اشکال شنی ام بریز.»
بقول مادرم:
انگار که «نه» برای خودش هنری است.
«نه»
پاسخ امروز من است
که تا پاسی ازشب
به روی چشم های رو به ساحلم اسلحه می کشد.
و «رنج»
در اتاق ٥٠٧
لای دفترچهی راهنمای تور جا مانده است.
من هرگز به این نیاندیشیدهام
که چرا لکنتام مصروف خویش است
و یا چیزی مثل اینکه؛
این «سمت ِ تو» است
که کفشهایم را واکس میزند.
آن که از آمدنش میگریزد
شاید از خود نمیپرسد
آیا این همان «چرا»یی است که از خودم به ارث بردهام؟
عبور در زیر این درختان نارگیل به من میرسد
بی روزنهای.
فرض میکنم
این بطری خالی
پر از مجال ِ لبهای گس و احتمال وقوع ِ لبخند است
و دور میشوم از آن «فقدان» ِ عمومی
که سارتر از آن سخن میگوید.
در چشمانم
یک قایق کوچک اجارهای
به سلطنت دریا میرسد
و دستها
بعد از
عشق کافی
غذای کافی
عدالت کافی
مشغول ماسهها میشوند.
تا پاسی از شب
در ساحل شنی و خلوت هتل «آمبا سادور» نشستم
کنار دریای چین.
و «عفونی» به ادراک من پیوست.
مهر ٧۸
□
یک غزل برای «سنتینولیامارتیگیلیانپیناس ِ من»
می روم درباره ی کارون ِ پر از (آشغال + کثافت + لجن) اما عفیف
تا پیاده بر گردم با یک رنسانس توی بلوزم.
دَمدَمای غروب باز میگردم از یک «لاینحل»
و اعتراضی ندارم بجز سیبی که گاز نمیزنم
شبیه ِ قدمهایی که میروند توی فرعیترین
اما در عوض مثل امید توی نیوزویک جیغ میکشند.
این فرض را که «واقعی نیستم» باطل میکنم
چرا که خانه را جدا فرض میکنم از کوچه، و کوچه را از خیابان.
حذف میشود اعلام تو برای شام، از خانهام
روبسپیرم مینشیند پشت میز و سر هر چیزی را میبُرد برای تقدساش.
غبطه میخورم به آن همه خندهی بعد از شام
که یک تلویزیون سامسونگ همهشان را بلعیده بود.
مکث میکنم روی «فاصله» در دستور زبان درختان
وبا همین منطق ساده، با این همه لب میریزم به گیلاسها و او.
به سرعت تصورش میکنم در ایستگاه مترو
وقتی به این فکر میکنم «آنکه فکر میکند به حقیقت تنهایی، تنهایی را نمی شناسد».
اضافه میکنم به عادتها
مثل «خسته» که چیزی را مراعات میکند.
تردید میکنم به اشمئزاز احشاء
نه مثل مارکی دو ساد به باکره.
از سر میگیرم مراوده را با اینهمه «نه»
و میپرم در بلوغ سندباد توی حوض.
خشنود میشوم از هر چیزی مثل یک جهانگرد
مقارن ِ «رقص اصحاب داوود٭» و شهرستان.
چشم میپوشم از شکل ِ گیاهی ِ تا شدهام در صفحهی ٣٠
و زل میزنم به کُرسِت و گرهی کور ِ اخمها.
با همهی سنگینی این بار پناه میبرم به پشت ِ پلکهایم
خواب میبینم دستهایم را جز از طریق شانههای یک زن.
مهر ٨٧
٭ نام اثری از شومان شامل ١۸ قطعهی کوچک پیانو که در سال ١۸٣٧ تصنیف شده است.