گفتوگو با حمیدرضا آتشبرآب
گفتوگو از علی ثباتی و سعدی گلبیانی
□
آنچه پیش رو دارید متن كامل مصاحبهی علی ثباتی و سعدی گلبیانی با حمیدرضا آتشبرآب، مترجم و پژوهشگر ادبیات روس - است در خصوص وضعیت ادبیات روس، ادبایت تطبیقی و ترجمهی آن.
هیئت تحریریهی وازنا
□
س-جناب آتشبرآب، ابتدا از فعالیت آكادمیكتان و اینكه در چه رشتههایی تحصیل نمودهاید و سپس دربارهی حال و روزِ شعر معاصر مختصر توضیحی بفرمایید؟
ج- در رشتههای ادبیات روسی و انگلیسی و زبانشناسی در اوكرایین و لهستان تحصیل کردم. در روسیه فوقلیسانس ادبیات روسی را در دانشکدهی تاریخ ادبیات روسی گذراندم که پایاننامهام دربارهی چخوف بود و در مقطع دكترا، ادبیات روسی را در دانشکدهی ادبیات قرن بیست خواندهام و بیشتر رسالههایام مربوط به ادبیات تطبیقیست و هم اكنون در دانشكدهی ادبیات معاصر ِ روسیه کار تحقیقی ِ مفصلی را دارم برای روسها به اتمام میرسانم بهعنوانِ ادبیات روسی در ایران. دربارهی قسمتِ دوم سؤالتان که برای مقدمه اشاره داشتید به حالوروز ِ شعر معاصر ِ روس، میتوان در یک جمله، خیلی مختصر، اما کامل، پاسخ داد که «حال و روزی ندارد».
س - نظرتان در رابطه با شعر و ادبیات تطبیقی روسیه چیست؟
ج- این سؤالی بسیار کلیست. شعر ِ روسی شعر ِ جوانیست که بهزحمت سهقرن از حیاتِ آن میگذرد، اما در طی همین مدت به قلل ِ رفیعی میرسد که باورنکردنیست. در قرنِ نوزدهم با ظهور ِ پوشکین و لِرمانتاف و فیِت و . . . « عصر ِ طلایی » خود را میگذراند و در نیمهی دوم قرنِ نوزده قدری افول میکند، آن هم بهعلت رشدِ عجیبِ نثر ِ روسی. نه این که نثر ِ روسی تا آن زمان قدرتمند نبود، بههیچوجه. فقط نثر ِ روسی بینهایت آمیخته بود با فرهنگ و آیینهای روسی و از نظر ِ فن و ساختار هم خودانگیخته و منحصربهفرد. نثر ِ گوگول و پوشکین و لِرمانتاف کمتر برای غیرروس مفهوم بود و حتا هست، چراکه ترجمه و ارائهی چارچوبِ غنیِ آن کار بسیار دشواری بوده و هست، اگرچه روایت هم کاملا ً مفهوم به ما منتقل شود. بلینسکی- منتقد بزرگ و تأثیرگذار ِ آن دوره- میگوید پرسش را شاید بتوان از غیرخودی گرفت، اما پاسخ را حتما ً باید در خود و اطرافِ خود جستوجو کرد. در نیمهی دوم قرن نوزدهم، گستردهشدن نارضایتیها و شورشهای کوچک و بزرگ و در نتیجه لغو ِ نظام ِ ارباب-رعیتی و حرکتِ روبهجلو ِ اجتماعی و آشنایی ِ نزدیکتر ِ روسها با فلسفه و فرهنگِ غرب و بوران ِ نقدِ آن توسطِ خودِ آنها، بیشتر نیاز به فضای نثر داشت و نه شعر. رمان شاخصهی این دوران است و آنچه در روسیه تحتعنوانِ رمان با تکیه بر ادبیاتِ ناشناختهی پیشینِ روس و گرفتههای از غرب ساخته میشود پدیدهای تکرارنشدنی و بینهایت قدرتمند است. تالستوی، داستایِفسکی، تورگیِنِف و لِسکوف با نثر ِ تکاندهندهشان جایی برای شعر باقی نگذاشتند. شعر ِ روس کمکم در اواخر ِ قرنِ نوزده با نهضتِ عظیم ِ سمبولیسم و بزرگانی چون سالاویوف، بلوک و سالاگوب اوج میگیرد که خودش به چندین و چند شاخه تقسیم میشود و برخلاف سمبولیسمِ دیگر ملل ِ اروپا چنان دیرپا میماند که حتا پس از زوالاش مکتبهایی از دل ِ آن بیرون میآیند که تا اواسط قرنِ بیستم به حیاتشان ادامه میدهند و شعر ِ جهان را بهشدت تحتتأثیر قرار میدهد. پس از جنگِ جهانی دوم و در نیمهی دوم قرنِ بیست بهاختصار میتوان گفت که در بهترین حالتِ ممکن، بهترین شعرها بهنوعی ماشینِ چاپِ تکرارِ تجربههای گذشتهبود و در این بین میتوان به آرسِنی تارکوفسکی، بِلّا آخمادولینا اشاره کرد. اما آنچه كه شاید مقصودِ شما بود کتابِ ادبیات روسی در ایران است که به آن اشاره کردم. آنچه در اینجا بررسی میشود نوع نگاهِ مخاطب ایرانی به ادبیات روسیه است. برای نخستین بار تاریخچهای شكل گرفته كه روابط فرهنگی ایران و روسیه در این تحقیق نشان داده میشود؛ پس از گذاری بر تایخ ِ روابطِ فرهنگیِ پیش از مشروطه، به آنچه بعد از مشروطه به شكل مشخص و مكتوب داریم و این كه از قرن بیستم چه بر سر آثار روسی در ایران آمده و چه تأثیری روی مخاطب ایرانی گذاشته و اساسا ً مخاطب ایرانی راجع به ادبیات روسی چهگونه میاندیشد و همچنین كتابنامه آثارنویسندگان قرن ٢٠ برای اولین بار در ایران به شكل ترجمه یا سخنرانی استادان روسی در ایران، یا هر نكتهای كه راجع به فلان نویسندهی خاص روسی از آغاز قرن ٢٠ در ایران به آن پرداخته شده، در اینجا تدوین شده است.
س- در صحبتهاتان به تعاملات ادبی روسیه و ایران پس از مشروطه اشاره كردهاید كه مكتوب شد. پیش از مشروطه چهگونه بودهاست و تأثیرگذاری ادبیات ایران بر ادبیات روسیه چگونه بودهاست؟
ج - تأثیری كه ادبیات كلاسیك ما روی ادبیات روسی میگذارد از نیمهی دوم قرنِ نوزده- از ١٨٢٥ به بعد- در روسیه قابل پیگیریست. چند شعرِ پوشکین و لِرمانتاف و فیِت برای نخستینبار مشاهده میشود که تحتتأثیرِ کلاسیکهای ما نوشته شدهاند؛ ترجمههایی باواسطه از حافظ و سعدی و فردوسی و نظامی، و مهمتر از همه خیّام. كارهایی که ترکها و ارمنیها و گرجیها هم انجام دادند در این بین بسیار مهم بود. ما چند شاعر ایرانی هم داشتهایم كه در برهههای مختلف آنجا زندگی میكردهاند، اما بیش از تأثیرگذاری تأثیر گرفتهاند. خیلی از آثار، بعدها از طریق این زبانها به روسی راه یافتند. پیش از مشروطه و در زمانِ خاندانِ قاجار به دلیل تعاملات سیاسی، ارتباطات فرهنگی هم داشتهایم، اما بسیار سست و سطحی. ما کارمان پیش از اینها هم، خیلی زود با روسها به نزاع و درگیری کشید و متأسفانه تاریخ ِ مناسباتِ ما با روسها بهنوعی تاریخ ِ جنگهای ماست. در این بین مناسباتِ فرهنگی همواره در بهترین حالت هم چارچوبدار و نسخهگیر بودهاست تا مناسباتِ آزادِ فرهنگی. به نوعی سرسپردگی خاندان قاجار به غرب هم باعث عدم گسترش این مناسبات فرهنگی با روسیه بودهاست. مثلا ً شاید یكی از دلایلی كه ارتباط ما در زمانِ قاجار گسترده نشد به اینخاطر بود كه ما مناسباتِ فرهنگیمان با موسیقی آغاز شد و به دلیل بافتِ فرهنگی ما در آن زمان این مناسبات ادامه نیافت. شاید به سؤال ِ شما هم ربطی نداشته باشد، اما جا دارد اضافه کنم که ترجمهی قرآن به زبان ِ روسی که در حدودِ ٥-٦ قرن ِ پیش انجام گرفته بر خیلی از ترجمههای دیگر ِ قرآن به زبانهای اروپایی هم از نظر غنا و هم از نظر تاریخی پیشی دارد. این است که روسها در ترجمه تنبل نبودهاند، هرچه هست اتفاقی است که در خودِ ایران نیفتاده است. ما هرگز بهطور مستقیم خود را نشناساندهایم.
س - پس از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی و یا حتا پیش از آن یعنی کنار رفتن ِ دوران خفقان استالینی شعر روسیه درچه فضایی به سرمیبرد؟
ج – پاسخ ِ این پرسش دو بخش دارد که بهطور خلاصه میگویم. یکی دورهی شاعران مهاجرت است كه بیشتر در فرانسه و بریتانیا و امریكا به سرمیبرند و شاید آخرین شعرای كلاسیك روسی باشند، اما در خودِ روسیه حتا تا سالهای هشتاد و نود هم بهسختی شناخته شدهاند و دلایلاش هم ناگفته پیداست. مثلِ ایئوسیف بروتسکی. و دورهای که در خودِ روسیهی پس از سالهای شصت شکل میگیرد که یا نوستالژی بعد از جنگ را در آن میبینیم و شاید تعجب کنید، اما تاکنون هم ادامه دارد، و یا عناصری نهیلیستی، شعر ِ تکرار که اشاره شد و شعری که در روسیه بهعنوانِ شعر ِ سالنی معروف است. ادبیات تطبیقی در این دوره در روسیه دچار بحران میشود. تولید، زیاد، اما غنا اندک است. از آن پس تا چندسال ترجمههای خوبی به زبان روسی نمیبینیم. بهواقع شاعرانِ قزاقی و تاجیكی و ملل ِ دیگر ِ شوروی قویتر میشوند و جای آنهایی را كه به نحوی كوچ كردند میگیرند، اما پس از شوروی در تكتكِ جمهوریها شعرهای ناسیونالیستی حاكم میشود و آنها هم به آنسو میل میکنند. در جریانهای قویتر ِ پس از فروپاشی میتوان به شاعران ِ اندکی اشاره کرد که به نوعی دوران بازگشت معتقدند و آن را نئوسمبولیسم مینامند.
س - پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بازگشت ادبیات به سیر ناسیونالیستی و معطوفبهخودشدنِ ادبیات روسی را صرفا ً دلایلی اقتصادی ارزیابی میكنید؟
ج - من افول شعر روسی را محصول یك سیر ِ تاریخی ٣٠ – ٤٠ ساله میبینم كه از سالهای ٦٠ آغاز میشود، مانند ازدستدادنِ مخاطب و میل بیشتر مخاطب به نثر تا شعر، مخصوصا ً بعد از جنگ. آشکار است كه در جنگ شعر بیشتر موفق است تا نثر، در حالی كه بعد از جنگ، جریان درست برعكس است.
س - از نظر شما مؤلفههای افول چیست؟ ضرورت تاریخی است یا افول صرفی که از بیرون و خودانگیخته تحمیل میشود؟
ج- شعر، به اصطلاح خودِ روسها، شعری سالنی میشود و محدود به سالنهای قرائت، و با تكاپوی نقد فاصله میگیرد و مخاطب خود را از دست میدهد. سالهای سال است که راهِ خود را پیدا نمیکند. بهگمانم مؤلفههای افول فقط سرگردانی نیست، چون سرگردانی چه بسا زمینهساز ِ دوران ِ باشکوهی باشد، اما دربارهی شعرِ معاصر ِ روس این دیگر خوشبینی ِ زیاده از حد است. ببینید، مثلاً یک شاعر ِ روس ِ آگاه به شعر ِ فارسی روزی به من گفت شعر ِ معاصر ِ فارسی درگیر ِ دورهایست که روسیه صدسال ِ پیش از سر گذرانده است و دیدم برای این، ضرورتِ تاریخی هم قایل است و قاعدتا ً هم میخواهد این را نشانهی افول بدانند. انگار که متدولوژی نظریهپردازیشان بیشتر ِ اوقات نموداری هِگِلی باشد. من اینگونه نگاه نمیکنم. متدولوژیِ آنها را شاید بهتر از خودشان میفهمم، اما نگاهم متفاوت است. مثلا ً من میگویم شعر ِ رازورانهای که در دل ِ سمبولیسم ِ روس میروید و اینهمه هم در روسیه راجع به آن اغراق میشود، نگران ِ دورهایست که ما هفتصدسال ِ پیش از سرگذراندهایم. اما حتا اگر برای آن ضرورتِ تاریخی قایل باشم، آن را بههیچ روی افول نمیدانم. اگر هم در سیر ِ شعر ِ روسی از نزول و افول میگویم مقصودم ارزیابی ِ کیفی ِ معینی نیست. بیشتر میخواهم بگویم جهشی که اتفاق افتاد و شعر ِ روس را در طول ِ حیاتِ کوتاهاش به عرش رساند، اگرچه به این رسیدهام که به دلایل ِ زبانی نمیتوانست استمرار داشته باشد، اما اندیشههای موجود در آن، در آن مدتِ کوتاه هم، چنان ویژه، متمرکز، درهمتنیده و غنی هست که بتواند نسل ِ نویسندگان ِ بعدی و بعد از آن را حیرتزده و مرعوب کند. این رعب و حیرت شاید نظیری در رویدادهای تاریخی ِ همزمان با آن رویدادهای ادبی داشته باشد، اما ارزیابی ِ آن چون حاوی پتانسیل ِ زیادیست، مثل ِ پدیدهی تاریخی قابل ِ ارزیابی نیست. راهشان از هم جداست.
س - از دههی ٦٠ چه اتفاقی میافتد، برتری نثر از شعر آیا باز هم اتفاق میافتد؟
ج - آنّا آخماتووا چون دایرةالمعارفی بود برتمام جریان ِ شعر روسی، كسی كه به قول خودش میگوید: «تمام تدفیننشدگان را من به خاك سپردهام، مرا اما چه كس به خاك خواهدسپرد؟». او خود را شاگردِ آنینسکیِ سمبولیست میداند، بعد با گومیلوف آکمئیسم را از سر میگذراند، با بزرگانِ شعرِ مکاتبِ زیادی از نزدیک آشناست و برهم تأثیرگذارند: مایاکوفسکی ِ فوتوریست، یِسِنین، پاسترناک و تسوِتایِوای مستقل، بلوک (از سمبولیستهای مؤخر) و ماندِلشتامِ آکمئیست و غیره و غیره. رفتن ِ ناگهانی و دردناکِ تکتکِ آنها را از نزدیک دیده است. دوران ِ خفقان را بهخوبی تجربه کرده. در جنگ تنها پرچمدار ِ شعریست که بهتقریب تمام ِ نمایندگاناش غایباند و یا کشته شدهاند که ذکرش رفت و یا در مهاجرتاند، چون ایوان بونین. آخماتاوا در همان سالهایی فوت میکند که شما پرسیدید. پس شاید او پیشاپیش پاسخ ِ ما را داده باشد. و برتری نثر از همان موقع تا حالا هم ادامه دارد، اما این بهمعنای قدرتِ نثر ِ معاصر ِ روسی نیست.
س - یعنی باید بینِ مهاجران دنبال شعر روس باشیم؟
ج - نه، البته شعر خوب باز هم داریم. بحثی كه هم اكنون در روسیه وجود دارد اصلا ً سر ِ این موضوع نیست. بحث و سؤال ِ اصلی این است كه «شعر ِ روسی هنوز زنده است یا نه؟». شعر کموبیش در هر دورهای امکانِ تولد دارد، اما گمان کنم مقصودِ شما جریان است که باید بگویم کل ِ جریان ِ شعر ِ سالهای اخیر ِ روس زیر ِ سؤال است.
س -راجع به مؤلفههای شعر از شعر مهاجرت، شعر ِ فرامدرن و شعر نئوسمبولیسم اگر امكان دارد مختصر توضیحی بفرمایید؟
ج - من شعر فرامدرن را نمیشناسم اما رویكرد نئوسمبولیسم شاید مطلقاً رویكرد نوعی در حیطهی زبان نباشد، احساس میكنم شعر روسی همواره مدیون ضربآهنگ و تكیههای واژهی روسیست و همین باعث میشود كه شعر در همان قالب و اوزانِ قدیمی سروده شود. این درست که شعرِ روسی همواره تحتتأثیر مستقیم شعر ِ فرانسه و انگلستان بوده است، اما در روسیه به یك شكل، شعر ِ بهاصطلاح «اجرا»، در پرسوناژهای مختلف را میبینیم که مثلا ً فرانسه هم سالهای سال تجربهی آن را دارد، اما چون تجربهی آن در روسیه قویتر است، هنوز برای این كار جا دارد. این یکی از مؤلفههای اساسی ِ شعر ِ «مهاجرت» و «بازگشت» در دهههای اخیر ِ ادبیاتِ روسیه است.
س - وقتی از شعر سمبولیسم حرف میزنیم و شاعرانی مثل بلوك، سمبولها و رویكردِ نمادینگرایانه با تمسك به چه نمادهایی شكل میگیرد؟
ج – سمبولیسم ِ فرانسه صرفاً معماهای ادبیات، شعر ِ آزاد و هجای ابتکاریتر و بیقاعدهتر و استعارهی ارجح بر همهچیز را رواج داد. سمبولیسمِ روسی از ابتدا نه بهعنوانِ مکتبی ادبی که بهعنوانِ جهانبینیِ کاملی- که بنیادهای هنری، فلسفی و مذهبی را به اتحاد با یکدیگر فرامیخواند- متولد شد. باید دقت کنیم که سمبولیسم در روسیه دارای چند سرچشمهی جداگانه است. در بین ریشههای ادبی باید به آرتور رمبو، پل ورلن و مترلینگ، و تاحدی هم فیِت و تیوتچیف، و دربینِ سرچشمههای فلسفی ِ آن از نیچه، شوپنهاور و البته افلاطون و ولادیمیر سالاویوف نام برد. سمبولیستهای روس با بهکارگیریِ استورهها، از استورههای باستان گرفته تا استورههای تخیلی ِ خودِ شاعر، سعی داشتند در عالم ِ واقع قانونِ بنیادینِ ابدی و ماندگار ِ آن را کشف کنند. ببینید، بگذارید آنطور که دلام میخواهد پاسختان را بدهم و نه فرمولهشده. ما هر روز دوردست را میبینیم. میبینیم که آدمها و دیگر پدیدهها گویی میروند و در خطِ افق همهچیز ناپدید میشود، پس در شعر، نماد ما میشود «افق» یا «دور»، ولی توجه کنید که وقتی تا خط افق میرویم، تا آن مكانی كه چشم كار میكند، چیز نو ِ دیگری نمیبینیم، فقط یك فضای دوردستِ دیگر بر ما پدیدار می شود. چنان که ماندِلشتام میگوید: «و پشتِ این مزرعهها / باز هم مزرعهای است در دوردست / مزرعهای سهگوش / كه دُرناها به آنجا پرواز میكنند». یعنی حركت دارند، یعنی ایستا نیستند و شاعر دیگر نمیایستد نگاه كند. این تأثیری بود که نسل ِ بعد از شاعرانِ سمبولیست از خودِ سمبولیستها گرفتهاند.
س – شعر ِ آخماتووا راحتتر پذیرفته میشود ولی وقتی میرسیم به نئوسمبولیستها، چقدر در شعر روس جهانیشدن داریم، چقدر شهریشدن؟ و تفاوتِ شاعرانِ نئوسمبولیسم با شاعران ِ روسی و سمبولیسمهای متقدم چیست؟
ج - شما دارید از روی ترجمههایی از آخماتاوا قضاوت میکنید که خود محصولِ ترجمه از زبانِ انگلیسیست و خودِ آنها کلی جای حرف دارند. در ترجمههای فارسی هم چیزی از آنها باقی نمانده. بهترین حالتشان مفهومی بگیر و نگیر را منتقل کردهاند. اما شهریشدن را در چندسال ِ پیش و بعد از انقلاب میبینیم. مثلا ً مشکل میتوان تصور کرد که مایاکوفسکی- شاعر ِ آن دوران- عناصری از طبیعت و جنگل در شعرش داشتهباشد. همهاش ازدحام ِ عناصر ِ مدرن و شهریست. نئوسمبولیستها هم چنان که اشاره کردم در بیشتر ِ مواقع بازگشت به عناصر ِ شعر ِ دورهی سمبولیسمِ مؤخر داشتهاند، یعنی مثلا ً حدودِ ١٩٠٠ تا ١٩١٢. از آنجا که شعر ِ سمبولیستهای مؤخر در تمام ِ مدت سعی داشت بهطور ِ همزمان متدی برای زندگی و هنر باشد و حقیقتِ غیرقابلِتصور و بسیار عمیقاش نیز در همین نهان بود، اما بهواقع تمام ِ تاریخ ِ آن در کوششی پیوسته بهسوی همین حقیقت سپری شد. زندگی و هنر چنانچه اکنون بر ما آشکار است به یگانگی ِ موردنظر ِ آنها نرسید، چون قاعدهاش کشفناشده باقی ماند. پس وقتی داشت تلاش برای هستهی فلسفی ِ هنر انجام میشد، صحبت بر سر ِ عناصر ِ کلی و چندمعنایی ِ زبان است و نمیتوانیم از عناصر ِ شهریشدنِ شعر سخن بگوییم.
س- نباید فرمالیسم را از نظر دور داشت. پس از روی كار آمدن استالین و فضای خفقاناش خیلیها برخلاف آخماتووا باقی نمیمانند. تأثیرات این تكانهی تاریخی اجتنابناپذیر را چطور تلقی میكنید؟
ج - بهتر است بگوییم: باقی میمانند، اما ما کمتر آنها را میشناسیم. در شعر روسیِ آن دوران فرمالیست تأثیر محدود خودش را داشت. مثلا ً جریانِ شعر ایوان بونین یك جریان ِ شعری آهسته و طولانی و مستقل است و ما میبینیم گرایشی به فرمالیستها ندارد. شعری كه وابسته به افراد بود به حیطهی فراموشی میرود و ١٥ سال شعری چاپ نمیشود. نهتنها نثر زیر تیغ سانسور است، شعر هم آفریده نمیشود. از خودِ آخماتاوا هم ١٠-١٥ سال خبری نبود. انگار که اصلا ً او را از روی کرهی زمین برداشته باشند. در این دوره، رویكرد، رویكردِ نثر است. تا این که به ادبیاتِ جنگ میرسیم كه خفقانِ دورانِ استالینی حذف میشود و شعر و سرود و حماسه آفریده می شود، نه رمان. و دوباره شاعرانی كه به خفقان روی كرده بودند زنده میشوند. رمان ِ «ژیواگو» حاصل ِ دورانیست که دوباره نثر سر بلند میكند و دوباره دوران خفقان تا اواخر سالهای ٦٠ پیش میرود. خیلی از آثار و حتا خودِ رمان ِ ژیواگو که نوبل گرفت هیچگاه تا دههی هشتاد هم به روسی منتشر نشد. بعد هم که بروتسکی آن بلا سرش میآید و مجبور به مهاجرت میشود، کمکم نسلِ جدیدِ نویسندگانِ مهاجر ِ سالهای پنجاه و شصت شکل میگیرد که تفاوتِ این نسل ِ امثال ِ بروتسکی با نسل ِ مهاجر ِ پیشینِ سالهای بیست و سی (ایوان بونین، مارینا تسوِتایِوا، زیناییدا گیپیئوس،. . .) این است که ارتباطش بهطور ِ کامل تا سالهای هشتاد و حتا نود با روسیه قطع میشود.
س - تصویركردن در دوران خفقان جز با ادبیات سورئال شاید ممكن نبود، درهای ترجمه در غرب هم به زبان روسی در دوران استالین بسته بود، نظر شما چیست؟
ج – سورئالیسم ِ این دوره، سوررئالیسم ِ مخصوص ِ همیندورهی روسهاست، با کُدها و ایما و اشارات و کنایاتِ بسیار در سرتاسر ِ اثر. به این دلیل و دلایل ِ بسیار ِ دیگر ترجمهشان بینهایت دشوار است و اگر هم ترجمهپذیر باشد درنهایت سورئالیسمی تصنعی از کار درمیآید، مثلِ آنچه از میخاییل بولگاکاف آن هم باز متأسفانه از زبانهای واسطه ترجمه شده است. نمونهی بارز ِ دیگر که حتا یک داستان ِ کوتاه هم از او در ایران نمیشناسیم آندرِی پلاتوناف است که برای مطالعهی آن اصلا ً باید گرامر ِ روسی را فراموش کرد، چون تکتکِ آثارش چنان ویژه است که همان انحرافاتِ گرامری مفاهیم و اشکال ِ خاص ِ دیگری را در ذهنِ خوانندهی روس میپردازند. شاید باید شادمان باشیم که این اثر را برنداشتهاند از انگلیسی و فرانسه ترجمه کنند. تصور کنید چه از آن باقی میماند و چه تصوراتِ غریب را که برنمیانگیخت. گفتید ترجمه. روسیه اتفاقا ً در این دوران سردمدار ترجمه بود. شاعران و نویسندگان ِ بسیاری خانهنشین میشوند و به ترجمه روی میآورند. دورانی كه روسیه گذرانده بود را اروپا هنوز نگذرانده بود.
س - یعنی مطابقت همهچیز با جزوهای كه استالین از ماركسیسم داشت، همینطور است؟
ج - این فقط ظاهر ِ مطلب است. خیلی از مسایل ِ سالهای سی از انجمنهای دولتی نویسندگانِ روس شروع شد؛ نویسندگانی کاملا ً بیتجربه، روزنامهنگارانی نازل و شعاری بر مسندهایی تکیه زدند و قواعدی طرح کردند که خودشان هم از آن سر درنمیآوردند. کارهای عجیب و غریبِ دیگری هم صورت گرفت. این انجمنهای وابسته به دولت همهشان اینطور نبودند. دستهای که کارهای بنیادین ِ ادبی کردند، کاملا ً در آن زمان، بیهیاهو به کار ِ خود ادامه دادند. جنبشِ ترجمهای در روسیه را بنیاد گذاشتند که در آن تمامیِ ملل ِ روسیه در هر خطهای عضو شدند و نتیجهی گرانبهایاش تنها پس از چند دهه مشخص شد. توجه کنید که دستگاه سانسور ِ روسیه تزاری از جهاتی صدها برابر بدتر از دوران استالین بود. به حدی تا ١٩٠٥ سانسور شدید بود كه قابل تصور نیست و بههیچوجه با بعد از انقلاب هم قابل قیاس نیست. اگر یادتان باشد مثلا ً در همان دوران است که ادبیات كمدی حیاتاش را جدیتر شروع میكند، به این معنی كه دنیا باید از ما درس ِ سكوت بگیرد. در این دوران معمولا ً نویسندگان در تالارها گرد هم میآیند و رمان میخوانند. بعد از چخوف سانسور شدیدتر شروع میشود حتی داستانهای كوتاهِ او هم در همان زمان به سانسور میخورد و خودِ او به نمایشنامه رو میكند. تیراژ به شدت افت میكند و در همان دوران است كه در آستان ِ قرن بهمدت ١٠ سال دفتر شعری اساسا ً منتشر نمیشود. شعرها فقط در تالارها شنیده میشد و نهایتا ً هم نسخهنویسی میشد و لحنهای اجرا تکاندهنده بود و هرچه این مدت بیشتر میشد پتانسیل ِ خیل ِ عظیمی از نویسندگان ِ بزرگ که کنار ِ هم میآمدند تکاندهندهتر میشد. در این میان نقد چنان قدرتی گرفت که بهقول ِ شاعر ِ روس: «از ترس ِ قدرتِ مخوفِ نقدِ امثال ِ بریوساف میترسیدیم در تالار هرچیزی را بخوانیم». راجع به این دوره حرف زیاد دارم، اما اگر یادتان باشد از شعر ِ «اجرا» که گفتم مقصودم این بود که همین تالارهای شعر و داستانخوانی بودند که باعثِ قدرتمندی ِ این ژانر شد. مطلب انگار که برای اجرا نوشته میشد و یا برای قرائت با حداکثر ِ تأثیرگذاریِ لحن. از این جهت بود که گفتم شعر و ادبِ روس دورانی را سپری کرد که نظیرش در ادبیاتِ جهان وجود ندارد.
س - به طور كلی این روال سمبولیسم بود که در شعر منجر به جریان آكمئیستها، فوتوریستها شد؟ رشتهی پیونددهندهی شعر بین این دو مقطع شعری با یك امر شهودی كه مشخصهی عامی در شعر غرب هم هست، حفظ میشود. برای مثال، شعر «ابر شلوارپوش» مایاکوفسکی صبغهای شهودی دارد. آیا واقعا گسست اتفاق میافتد یا نه؟
ج - من اشاره کردم که نهضتِ سمبولیستِ روس چه قدرتی داشت و باز هم اشاره کردم که نهضتِ انتقادیِ سمبولیستها چه تأثیر ِ عمیقی داشت. این است که شاید بهسادگی میتوان گفت جریانِ آکمئیستها و فوتوریستها به پشتوانهی تجربیاتِ نابِ سمبولیستها شکل گرفت. اما از گسست گفتید. بله اتفاق میافتد. ما دستهای از شاعرانِ بدون مكتب هم داریم. ایوان بونین كه آخرین نویسندهی كلاسیكِ روسیه است و یا مثلا ً باریس پاسترناك. خودِ سِرگِی یسِنین در تمام آنتولوژیها از شاعران بدون مكتب بود. مارینا تسوِتایِوا هم همینطور. اینها به هیچکدام از مکاتب رویکردی جدی نداشتند. گفتیم که مكتبهای عظیمی در دوران آخماتاوا رشد میكنند، اما به عنوانِ مثال، اوجگیری ِ آخماتاوا از همین شاید «كلاسیك ماندهها»، یعنی همین شاعران بدونِ مکتب، وام میگیرد.
س – جریان ِ سیال ذهنی كه در ادبیات انگلیسی زبان داریم بعضیها از داستایوفسكی میدانند او میگوید ایدهآلیسم ِ من مدرنیته را برای شما پیشبینی میكند، آیا داستایفسكی سردمدار است؟
ج - همینطور که میگویید در غرب اینچنین است. رویکردِ کلیِ خودِ روسها اساسا ً با غرب متفاوت است. اینجا هم هر اتفاقی افتاده و بیشتر ِ ترجمهها از آنسو است، این است که دشوار است تصوری از اندیشهی خودِ روسها به شما بدهم. شاید که از ریشه ارتجاعی بهنظر برسد. پاسخ این سؤال بسیار طولانی میشود. شخصا ً بهعینه میبینم که فاصلهی داستایِفسکی و تالستوی در روسیه چهقدر است. بگذارید سادهتر بگویم: تالستوی را در نظر بگیرید! در طولِ زندگیاش جای ٢٠ نفر آدم ِ جداگانه زندگی کرد. یعنی هرگز شخصیتِ مستقل نبود، اما در هر قالبی بینهایت قدرتمند است. برای شخصیتِ افراط و تفریطی ِ روس رویکردِ تالستویِ متفاوت در هر رُمان و در هر داستان آنقدر جذاب است که قابل شرح نیست. البته بودنِ فاصله بینِ این دو بهمعنای هیچ رجحانی نیست. علل ِ تأثیر ِ داستایِفسکی را در ادبیاتِ انگلیسی درک میکنم، اما آنچه آنها گرفتهاند و تفسیرش کردهاند طیفِ متنوعی دارد که بیشتر ِ اوقات اغراقآمیز است.
س - دررابطه با كارهای تازهتری كه در دست دارید اگر امكان دارد، مختصر توضیحی بدهید؟
ج – داستانهای بلندِ آلکساندر پوشكین را هنوز به نشر نسپردهام و هنوز هم کامل نشدهاند، قهرمان عصر ما (اولین رمانِ روسها) هم سالهاست نیمهكاره مانده است، نامههای چخوف هنوز مانده است كه البته نامههایاش به نویسندگان است و باعنوانِ میراثِ میز ِ چخوف. گمان میکنم ترجمهی نامه سختترین کار برای مترجم است، چرا که هرگز مترجم جای مانوری ندارد. ابرشلوارپوش مایاکوفسکی چندی قبل به پایان رسید كه مقدمهاش در دست پایان است. مقدمهها از من وقت بسیاری میگیرند. برای بعضی ترجمهها باید در ابتدا به آرشیوشان مراجعه كرد. به عنوان مثال کاری قبلیِ دوزبانه - در مایههای ایرانیِ یِسِنین - چندین ماه بهخاطر ِ مقدمهی داستانوار ِ بلندش طول کشید، اما به زحمتاش میارزید و بهزودی هم منتشر میشود. این كه قهرمانِ این شعر- دختری بهنام ِ شاهانه- در شعر ِ یسِنین ازكجا آمده است؟ این که خودِ روسها سالهاست که مینویسند نام ِ او تغییریافتهی نام ِ چاگین است به شکل ِ مؤنث. چاگین روزنامهنگار ِ مشهوری بود که میخواست کمک کند تا یِسِنین از طریق ِ آذربایجان در آن سالهای توفانی ِ ١٩٢٠-١٩٢٥ به ایران سفری داشته باشد. بعد از کلی کار و دوندگی مشخص شد كه شاهانه واقعا ً وجود داشته و دختری بوده كه یسِنین در گرجستان عاشق او میشود. در آرشیو شخصی خانوادهی شاهانه (یا همان شاهاندُخت) این شعرها بودهاست. یا قضیهی دختری بهنام ِ «لاله» در این منظومه كه اصلآً مشخص میشود برخلافِ آنچه روسها سالها نوشته و مینویسند وجود خارجی نداشته است. یسِنین در آرزوی آمدن به ایران بوده كه با شاهانه آشنا میشود. وقتی رابطه در جایی قطع میشود، این خودِ یِسِنین بوده است که شخصیتی بهنام ِ «لاله» خلق میکند و این کار را چنان بامهارت انجام میدهد که در آرشیو ِ نامههای شاهانه متوجه میشویم شاهانه همواره احساس میکرده که یِسِنین با دختری ایرانی روابطی عاشقانه دارد و به همین علت بوده که از او فاصله میگیرد. دربارهی ابر شلوارپوش باید بگویم كه من این اثر را از ابتدا هم یك كار درجه دو و سه میدانستم. از نظر من، خودِ كار اِشكال ساختاری دارد و اصلا ً اثر ِ بزرگی نیست. این نظر ِ من ربطی به ترجمهای که از این اثر در ایران شده است ندارد. من فقط سعی كردم تا حدی از زبان مایاكوفسكی كه یك زبان شلخته نشان داده شده بود دفاع كنم. البته ترجمهی جنابِ كاشیگر را هم همانوقتها بهدقت خواندم و شاید نكاتی نیز از آن ترجمه آموختم. اما چون بحثِ شعر بود، گذاشتهبودم در لابهلای کارها و بهتدریج شکل بگیرد که خوشبختانه تمام شد. تنها مشکل ِ کار این است که کار، درست مثل ِ بیشتر ِ کارهای خودِ مایاکوفسکی، برای اجرا آماده شده است و اگر بهشکل ِ صوتی همراه کتاب درنیاید، کلی از نیروی آن گرفته میشود. اما بازهم میدانم که مقدمهاش کار ِ سنگینی خواهد بود. مقدمهی این کار بر خودش میبیند که از خیلی از اغراقها دربارهی مایاکوفسکی بکاهد و حقایقی را به شکلی شفاف مطرح کند. دکتر ژیواگو و کاری از داستایِفسکی که نامی از آن نمیبرم را هم دارم ادامه میدهم. من به کارهای موازی باهم علاقه دارم. گزیدهی اشعارِ ایئوسیف بروتسکی(آخرین نوبلگرفتهی روس) هم به شکل ِ دوزبانه تا پایان ِ همین سال تمام خواهد شد. خیلی از کارها هم انتشارشان با تأخیر ِ زیادی مواجه شدهاند که مهمترینشان عصر ِ طلایی و نقرهای شعر ِ روس است که ٤ سال ِ پیش به اتمام رسید و به نشر ِ «نی» سپرده شد و میتوان گفت منتخبی از ٢ قرن شعر ِ روسیست. کار ِ دیگر ِ دنبالهدار ِ من شاعرانِ زن ِ روس است که ده سالیست ادامه دارد و در جلدِ پنجم ِ آن به شعر ِ دو دههی اخیر میپردازد. کارهای دیگری هم هست که چندان قابلذکر نیست و مطلب بیهوده دراز خواهدشد.
س- فكر میكنید چهقدر باید زمان بگذرد تا ترجمهی كارهای ادبیات روس همانند ترجمهی آثار فلسفی و ادبی از زبان انگلیسی به فارسی مدون شود؟
ج - نمیخواهم از نقایص بگویم، اما من گمان نمیکنم ترجمههای ادبی از زبانِ انگلیسی چندان هم مدون باشد. ما هنوز یک مجموعهی متوسطِ مشخص از کارهای شکسپیر نداریم، نویسندگانِ بزرگی از ادبیاتِ بریتانیا هستند که در ایران نامی از آنها نبوده و نیست. خوب، بالاخره این کارها کِی قرار است انجام شود؟ قرن ِ ٢٢؟ دربارهی ادبیاتِ روسی هم چندان به این روال خوشبین نیستم. از زبانهای غیرانگلیسی كار در ایران کاملا ً اتفاقی صورت میگیرد و بیشتر برمیگردد به انس و الفتِ خودِ مترجم با نویسندهای است كه كارش را برمیگرداند. من تا دهههای آینده هم امیدی به مدونشدن این قضیه ندارم. ما زباندانِ قدر ِ روسی كه علاقه نشان دهد و وقتِ زیاد بگذارد نداشتهایم و همهچیزمان در ادبیات روسی برحسب اتفاق بوده است. به طور ِ مثال من به هیچ یك از ترجمههای برادران كارامازوف جدی نگاه نمیكنم. در صورتی که شما اگر یک برادرانِ کارامازوفِ درجه یک، یک مجموعهی پوشکینِ عالی، دستکم چند کار ِ تالستوی و گوگول و لِسکوفِ فوقالعاده در ترجمه نداشته باشید، دیگر چه داریم که دربارهاش صحبت کنیم؟ باید البته با مثالی کوچک و دمدستتر توضیح دهم. دقت کنید، در ترجمههای داستایفسكی آدم دچار یك دشوارفهمی میشود. انگار كه داستایفسكی بیمار بوده و عمدا ً برداشته تصاویر ِ ساده را فلسفی کرده. مترجم گرفته و نثرِ ساده را بهعلت پیشزمینههای ذهنی ِ نادرست و یا انتخابِ بدِ ترجمهی انگلیسی پیچیده کرده است، در حالی که زبانی داستایِفسکی یکی از سادهترین و روشنترینِ زبانهاست. شفافیتی اینچنین که پتانسیل ِ بزرگی از آرای مجردِ نویسنده را هم در پشتِ خود نهان دارد و انسان را به شگفت میاندازد، نباید ما را به ورطهی غریبِ زبان ِ پرت و نامشخصِ دیگری در ترجمه بیندازد. چهبسا باحفظِ بادقتِ آن سادگی و روشنی، نتیجهی کلی کار در ابتدا بر ما پوشیده باشد، اما درنهایت محصولی شبیهتری به داستایِفسکی به دست آید. چهبسا با کناررفتن ِ این اغراقهای فیلسوفمآبانهی مبهم، داستایِفسکیِ ساده، اما نافذتری بر ما آشکار شود. غیر از ترجمههای آلمانی كارهای داستایفسكی كه این مترجمان سالها در روسیه زندگی و تحقیق میكردند و بعد دست به ترجمه میزدند، در دهههای اخیر حضور ِ نویسندگانِ مهاجرِ روس هم در غرب باعث شد که ترجمههایی یکی بهتر از دیگری به زبانِ انگلیسی منتشر شود. نکتهی آخر را هم بگویم: ما در مصاحبه با این پیشفرض جلو رفتیم كه خوانندهی ما این اسامیای که ما مدام به آنها ارجاع میدهیم را میشناسد و این امر گفتوگومان را شاید قدری سنگین و متراکم کرد که پیشاپیش آن را درک میکنم و پوزش میخواهم. حرفهای بسیاری بود که همه را نمیشد در یکجا جمع کرد. شما دوستانِ زحمتکش و مهربان و خوشذوق بودید که این زمینه را فراهم آوردید و امیدوارم اگر به کاری آمدهباشد، با ادامهی آن کمکِ بیشتری به روشنترشدنِ تصوّر ِ هموارهمبهمی و مهآلودی که از ادبیاتِ روسیه در ایران مانده است، بشود.
- جناب " آتشبَرآب " از وقتی که دراختیار ما قراردادید سپاسگزاریم. در این مجال ِ مختصر به اجمال دربارهی ادبیات روس بحث شد، ادامهی صحبت را به فرصتهای آینده موکول میکنیم.