«جهان ترجمه ناپذیر»
یادداشت هایی پیرامون میزگرد به مناسبت حضورآقای فوشه كوره، مترجم حافظ به فرانسه در شیراز
نویسنده: شاپور جورکش
□
١- ترجمهی حافظ به فرانسه به دست پروفسور هانری دو فوشه كوره یعنی جبران كوتاهیهای فرهنگی ما و سفارت فرانسه. چرا كه با این ترجمه همهی ناگفتههای ما را حافظ به ولتر خواهد گفت. داغهای ما را و آرزوی ما را برای روزگار بهتر. و من مطمئن هستم كه دستهای خستهی فوشه كوره فقط در عطر گلاب منتشر در آرامگاه حافظ تسلا خواهد یافت. فقط در شیراز، كنار حافظ. دوستام عنایت سمیعی میگفت: "وقتی در خیابانهای شیراز قدم میزنم احساس غربت نمیكنم و در غرب فقط در پاریس است كه همین احساس به من دست میدهد." در شیراز و پاریس ارواحی بزرگ خفتهاند كه نفس آنها و آرزوهای بزرگی كه برای بشریت داشتهاند با لطافت خاك و هوا در آمیخته و معلق ماندهاند. آرزوی مهر و دوستی در حافظ در حد اعلای خود متجلی میشود :
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز كم كن كه دراین باغ بسی چون تو شكفت
گل بخندید كه از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
همین مایه نازكطبعی و لطافت حضور را سنت اگزوپری دستمایهی «شازده كوچولو» قرار میدهد – آنجا كه شازده از گلاش قهر میكند - و آوازهی او در این گنبد دوار تا امروز بازتاب مییابد.
حافظ مركز ثقل فرهنگی ایرانیان است. در اشعار او از سویی نقد فرهنگ گذشته انجام میشود و رنسانس ایرانی را شكل میدهد:
رهایی از گناه و بار كمرشكن آن:
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
و بهشت زمینی او در برابر بهشت موعود قرار میگیرد:
باغ بهشت و سایهی طوبی و قصر حور
با خاك كوی دوست برابر نمیكنم
درشعر حافظ ریاضتهای عرفانی و رنج چلهنشینی به گونهای ساده شده و با شادی میآمیزد و عرفان عبوس وآسمانی خراسان، دستیافتنی و شادی بار میشود:
وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم
كه در طریقت ما كافریست رنجیدن
نه تنها "رنجاندن" كه "رنجیدن" از نظر حافظ گناه است. ریاضتكشی، ندیدن نعمت لحظهها. ندیدن گیسوی یار، ندیدن نرگس برای حافظ كفران نعمت است، و عشق ورزیدن معنای تام حیات. التقاط كه شیراز و پاریس را به هم نزدیك كرده، از دیرباز یكی از مشخصههای شیراز بوده است. در اینجا اندیشهی عبید زاكانی در كنار ملاصدرا همزیستی داشته. هزلیات سعدی در كنار اشعار لسانالغیب همارزی داشته و تنوع آفریده است. اقلیتهای مذهبی پیوسته این شهر را محل امن خود یافتهاند. همین اقلیتها در زمان حافظ هم بودهاند و حافظ و شعر حافظ حامی و پناه آنها بوده است. خلاف مولانا و سعدی كه از اقلیتها به تحقیر یاد میكنند و برای آنها لفظ "گبر"، "ترسا"، و "جهود" به كار میبرند، - یكی جهود و مسلمان نزاع میكردند -، حافظ میداند كه كاربرد این واژهها چه سلاح برندهای به دست امیر مبارزالدین میدهد. پس شعر خود را محملی برای حرمت و پناه این اقلیتها میكند و به جای "جهود"، " آتش موسی" را میآورد كه بارقهای قدسی دارد. به جای "ترسا" از "انفاس عیسوی" یاد میكند، و می ِ مغانه را ستایش میكند تا اقلیتها نفس راحتی بكشند و از شمشیر مبارزالدین در امان باشند. و این یعنی نقد فرهنگ و اصلاح الگوهای قومی. اینها یعنی رنسانس ایرانی درسدهی هشتم شمسی برابر باقرن چهارده میلادی.
و باز ترجمهی حافظ به فرانسه از این رو مهم است كه حافظ التقاطی، به آیینی گلچین شده اشاره میكند كه در جهان امروز مداراگری و درك حضور دیگری را تشویق میكند:
زمی سجاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید
كه سالك بیخبر نبود زراه و رسم منزلها
"می" از آیین مهری گرفته شده است، "سجاده " از آیین اسلام، "پیرمغان" از آیین مغان و كلمهی "سالك"، از بودیسم، از عرفان تبت گرفته تا عرفان سرخپوستی را در خانهی كوچك یك بیت اسكان میدهد. و این بیت مثل پیش نویس حقوق بشر در عهد مبارزالدین برای حافظ خطرآفرین بوده است. در حالی كه همین امروز من جرأت ندارم كه در محضر آقای دكتر بهشتی از عرفان یك اقلیت حرف بزنم كه میگوید: "الهی قلبی چون درعطا فرما" و مغضوب نشوم.
اما برای ما جالب است كه بدانیم آقای فوشه كوره چگونه این فرهنگ چند بعدی را تعبیر كرده؟
به جای كلمهی "یار" كه به دهها صفحه پانویس نیاز دارد چه واژهای قرار داده؟ و چه شبهای رنگینی را با این غور و بررسی در خلوت گذرانده؟ گذر این افكار و بازسازی آنها در ذهن یك غربی مسلما ً نوید بزرگیست. چراكه حافظ و شعر او، مردمان التقاطی و صلحطلب ایران را به جهان خواهد شناساند. چرا كه حافظ - به قول آقای روحی نژاد - حاصل خرد جمعی ایرانیان است. برای ما جالب است كه بدانیم كلمهی "غیر" را آقای فوشه كوره چگونه با ایدهی "مهاجرت پذیری" و "مهمان نوازی ِ" دریدا پیوند میدهند. واژههایی چون "غیر" و "نامحرم" در اشعار حافظ معمولا ً به یك مفهوم برمیگردد و نه به شخصی خاص كه بتواند محمل مفهوم "خودی" و "غیرخودی" باشد :
عقل میخواست كزین شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد.
شعر حافظ دعوت عام است كه درآن بدون آنكه حذف فیزیكی افراد اتفاق بیفتد، تنها افكار و اندیشهها مورد نقد قرار میگیرد. در شعر او خرقه میسوزد اما خرقهدار حق حیات دارد.
برای ما آموختنیست كه آیا آقای فوشه كوره این بیت را كه میگوید:
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
چرخ گردون مگر از این دو سه كاری بكند
در نسخهی خود آوردهاند یا نه؟ این بیت تنها موردیست كه در آن برای رقیب – به طنز – آرزوی مرگ شده. ولی این بیت در خیلی از نسخههای حافظ وجود ندارد.
به خاطر همین نكات ریز است كه میگویم ترجمهی حافظ به فرانسه از دیدگاه پروفسور فوشه كوره كه همعصر دریدا و فوكو است، میتواند پیام دوستی ایرانیان را به جهان برساند و جبران كوتاهیهای فرهنگی ما باشد.
٢- ادبیات معاصر ما ممكن است منعكس كنندهی فضای آشفتهی فرهنگی روز ایران باشد اما هنوز كه هنوز است ایرانی جماعت كهنالگوهای خود را از ادبیات كلاسیك خود میگیرد و حضور چند شاعر جوان در پاریس فقط میتواند بازتاب دهندهی بخش كوچكی از كل فرهنگ باشد. ادبیات امروز ما در مرحلهی گذار جای حرف بسیار دارد. اشاعهی این نگاههای جوان هم به جای خود قابل تحسین است. اما حذف نقدهایی كه بر این نگاه معاصر وارد است، میتواند به معنای حذف بخشی از فرهنگ ما از سوی سفارت فرانسه باشد. آندره ژید گفته بود "عظمت در نگاه توست، نه در آن چیزی كه به آن نگاه میكنی." این آموزه روزگاری به نسل ما میآموخت. اما امروز- در وضعیت فعلی – همین آموزه میتواند منجر به سوءتفاهم بسیار شود و به بهانهی نگاه تكثرگرا به حذف بینجامد. انتخاب آثاری مثل "باغ مارشال" و "بامداد خمار" برای ترجمه در اروپا و آمریكا، میتواند بخشی از فرهنگ ایرانی را منتقل كند كه به نوبهی خود شاید برای غرب مفید باشد. دستكم اینكه ناشر این آثار به عنوان یك كالای ادبی-اقتصادی ضرر نخواهد داد. در انتخاب اثر، اولین گزینش صورت میگیرد. و در ترجمهی اثر هم گزینش و تعبیر میتواند شكل دیگری از "نگاه" و زاویهی دیدی كه آندره ژید میگفت اعمال شود. گویا هابرماس گفته بود در ایران "كانتی" وجود دارد كه آلمانیها او را اصلا ً نمیشناسند.
دستكم در ایران دیدهایم كه ترجمهی آثار غربی به ایرانی چقدر دستخوش نگاه مترجم یا تعبیرگر شده كه مثل تعبیر خواب، نزد معبران مختلف، متفاوت از آب در آمده و وقتی مسأله با مترجم مطرح شده، پاسخ او این بوده كه "من تعبیر خود را نوشتهام."
دستاوردهای نسبیگرایی و تكثرگرایی، اخیرا ً در ایران ابزاری شده برای حذف و یكسونگری. بنگاههای خبرسازی ما به میل خود "متن" را تعبیر میكنند و روی آنتن میبرند. بخشی از خبر را حذف میكنند و آن چه دلخواهشان است ازآن بیرون میكشند.
و گاه هست كه كل خبر را سر به نیست میكنند. دوستان فرهنگی ما هم، شاعران ما هم، گاه در مجلهها و روزنامهها همین حذف را اعمال میكنند. و با گزینش و تعبیر فردی، مطلبی را به نفع خود مصادره به مطلوب میكنند. دوستی میگفت اخیرا ً در تهران آن قدر خبرهای ضد و نقیض زیاد شده كه آدم ترجیح میدهد به خبرها گوش ندهد. و این امر یعنی فلج كردن ذهن. نه تنها مضمونهای جدیدی كه در ادبیات و فرهنگ غرب پیدا شده به زودی برای ما غیر قابل ترجمه خواهد شد، نه تنها شعر – هنر ملی ما – با تأكید بر بازیهای زبانی به زودی غیر قابل ترجمه خواهد شد، بلكه مفاهیم تازهای مثل تكیه بر فردیت، تكثرگرایی و نسبیگرایی و مرگ مؤلف میتواند مورد سوءاستفادهی فرهنگی و سیاسی قرار گیرد و به ترجمه ناپذیری و گنگبودگی منجر شود كه نمونهی سادهی آن، گرایش سطحینگر به فمینیسم، و تعبیر و ترجمهی آثار فمینیستی ما به فرانسه است. وقتی در شعری میخوانیم :
انسان نر / از مادینههات / یكیش زخم میخورد و یكیت زخم/،
این نگرش در پی ایجاد تفاهم است. ولی چه بسیار آثاری كه این نگرش را برای انتقام از نرینهسالاری به كینه آغشتهاند و فكر میكنند مادینهسالاری اگر به جای نرینهسالاری بنشیند معنای برابری و تساوی ادا شده است. و غرب با دعوت از فمینیسم این چنینی و گسترش چنین دیدگاهی جز در پی گسترش فرهنگ مصرف زانتیا، ماكسیما و پژو و پراید خود نیست.
اگر گزینش شاعران زن زیر سی سال برای دعوت به فرانسه خوب است، پس چرا شاعرانی كه از فرانسه دعوت به ایران میشوند بالای پنجاه سال دارند، اگر چه آنها زمانی شاعران خوب زمان خود بودهاند، حالا دیگر احساسشان به عقل اقتصادی بدل شده. پس چرا ما از شاعران زیر سی سال فرانسوی هیچ اثری ندیدهایم؟ و اینها همه در حیطهی تعبیر و ترجمهی گزینشی اتفاق میافتد.
٣- دولت ما، ممكن است من و امثال من را مغضوب نگه دارد. و این را میتوان فهمید كه چرا. چون گزینش ركن اصلی دولت است كه از ابتدا آن را اعلان كرده. اما این دولت در حال صیقل خوردن ممكن است روزگاری به تفاهم برسد. خیلی از كتابهای غرب كه در ایران غیر قابل ترجمه بودند در همین سی سال ترجمه شدند. پژوهش و نقد هیچ وقت به اندازهی این سی سال خود را به دولت ایران تحمیل نكرده است. ولی آیا حتی بخشی از این پژوهشهای ایرانی كه بیانگر اندیشههای نوست، به فرانسه ترجمه شده؟
یا فقط شعرهای فمینیسمی آنچنانی گزینش شدهاند؟ سخن آندره ژید در اینجا به ما لطمه میزند. گزینش ِ بخشی از ادبیات ما و انعكاس آن در غرب مبنای غیر فرهنگی دارد. سفارت معتقد است بعضی كارها غیر قابل ترجمهاند یا "سخت خوان" و درست میگوید چون نگاه تعبیرگر و گزینش كننده در اینجا مداراگری را مصادره به مطلوب میكند. كار فرهنگی آن است كه نگاههای گوناگون به یك اندازه مجال حضور داشته باشند.
فرانسه كه با پیشینهی تاریخی هفتصد سال مبارزه، دموكراسی را درك كرده معلوم نیست چرا وقتی پایاش به ایران میرسد ولترنمای روبسپیر فروش میشود. و اگر كسی به خود جرأت دهد كه به مطامع سیاسی نهفته درپشت گزینشهای اینچنینی اشاره كند بیدرنگ انگ این را میخورد كه: "چون خودش انتخاب نشده،..."
مرا ببخشید كه مجبورم از نمونههای عینی و شخصی شروع كنم. سفارت فرانسه كارت دعوت و بلیط رفت و برگشت به تهران را برای من میفرستد ولی وقتی میبیند در مصاحبهای گفتهام "فرانسویها میل دارند ایرانیهای جوان را فرانسوفیل كنند"، با یك تیپای سیاسی مرا از سفارت بیرون میاندازد. پس فرانسویها چه فرقی بین دولت خود و دولت ِ "خودی" و"غیرخودی" میبینند؟ فرض كنیم تا اینجای قضیه را هم حق دارند چراكه فیلتر گزینش در سفارت فرانسه هم عمل میكند و تو نمیتوانی با این آدمهای "متمدن"، هم بدون دستمال ابریشم دیالوگ داشته باشی. ولی وقتی آثار خاصی در ترجمه حذف میشوند، اینجا دیگر انگ ِ "غیر قابل ترجمه" مهری سیاسیست كه بر پیشانی مؤلفان بسیاری میخورد. چرا آقای كریستف بالایی فقط در این حد كه یك نسخه از "بوطیقای شعر نو" را ببرد و به دانشجویان خود معرفی كند دستاش باز است؟ چرا كه سفارتها، با نگاه پستمدرن، با گزینش بر مبنای نگاه و تعبیر تكثرگرایی، فقط میخواهند وجوه خاصی از فرهنگ ما را پر رنگ كنند و به ترجمه در آورند.
٤- تعریفهای گوناگونی از ترجمه داریم: یكی ترجمهی واژه به واژه است، دیگری ترجمهی فرهنگ به فرهنگ و معادلیابی معناییست. و سوم این تعریف كه گفتهاند ترجمه یعنی نقل قولی كه دیوانهای از دیوانهای برای دیوانهای دیگر میكند. هم چنین گفتهاند ترجمه مثل زن است كه اگر زیبا باشد، وفادار نیست و بالعكس. محمد قاضی با ترجمهی دون كیشوت نشان داد كه زن میتواند زیبا و در عین حال وفادار باشد. فیتزجرالد نشان داد كه ترجمهی فرهنگ به فرهنگ میتواند خیام را در فرهنگ غرب بازسازی كند. ولی هر چه بیشتر میگذرد گویی این تعبیر، كه ترجمه نقل قول دیوانهای از دیوانهای به دیوانهای دیگر است بیشتر نمود مییابد. امروزه میبینیم كه در ترجمهی آثار از فرهنگی به فرهنگ دیگر، بازتاب روح و روان دوران، گفتمانهای مسلط، پایگاه فكری مترجم و خواست و ارادهی او به شدت میتواند شكل و محتوای اثر را تحتالشعاع قرار دهد. و به این شكل به زودی جهانی غیر قابل ترجمه خواهیم داشت.
چند سال پیش در مصاحبهای گفته شده بود كه ما به زودی از عراق و افغانستان نوبلگیرهایی خواهیم داشت كه آثارشان دنیا را خواهد گرفت. چرا كه نگاه تعبیرگر آمریكا پشت آنها خواهد بود. با این روال، به زودی باید منتظر باشیم كه آثار نویسندگان ایرانی با هر قدرت قلم و نگاه نو، تنها وقتی به ترجمه درآیند كه آثاری در ستایش جنگ عراق یا رثای شهدای برجهای دو قلو بیافرینند. اثری مثل «لولیتا خوانی در تهران» آیا از همین منظر نیست كه به عنوان رمان پرفروش به خوانندهی غربی عرضه میشود؟ با توجه به این مسائل است كه دوستام احسان صفاپور در مقالهی چاپ نشدهی خود به نام «استعمار در ترجمه » نگاهی تازه به این مسأله خواهد داشت.
٥- روزگار بازی واژهها فرا رسیده. كلمات قدرت بینایی واقعیت را فلج كرده. حقیقت مرده و كلمات بیرحمانه بر ما حكومت خواهند كرد. برج سازانی كه پولشان از پارو بالا میرود، با برجی كوچك از كلمات خواهند توانست مولدان فرهنگ را حلق آویز كلمات خود كنند. و تعبیرگران آمادهاند تا واقعیت و حقیقت دستساز را مثل كاغذ توالت تولید كنند. واقعیت هرچه باشد، باشد، چهار بار در چهار رسانهی مختلف تكذیب كن كه در فلان جشنواره داور نخواهی بود. باز میبینی كه در نطق اختتامیه اسمات را زدهاند، وجودت و حرفات را نادیده گرفتهاند. افراد غیرخودی انگار حضوری شبحگونه دارند كه برای مواقع ضروری احضار میشوند و بعد به عالم لاهوتی شوت میشوند. و عجیب اینكه یاران قلمبهدستِ ما هم گاه همین كار را میكنند. از نقدی كه بر آثار شاعری نوشتهای و در جلسهای خواندهای تنها آن بخش به مطبوعات راه مییابد كه عوام فریبانه میتواند ستایشآمیز جلوه كند.
در چنین بلبشوییست كه گزارش پروفسور فوشه كوره از حافظ میتواند كمبودهای فرهنگی و كم كاریهای ما را جبران كند. چرا كه او معتقد است "در ترجمهی شعر باید كافر بود. باید شعر را به تملك در آورد و آن را طوری سرود كه انگار مترجم خود شاعر دیگریست." به همین جهت برای ایرانیان اهمیت دارد كه بدانند آقای فوشه كوره چگونه گزارشی از حافظ دادهاند. بهویژه كه آقای مدیا كاشیگر میگوید این ترجمهی حافظ به فرانسه را باید بار دیگر به فارسی ترجمه كرد. به هر حال من این ترجمه را نخواندهام ولی سپاسگذار او هستم كه ناگفتههای ما را به فرانسه در آورده. و معتقدم همراه با این كتاب وظیفهی منتقدان و فرهنگوران ماست كه نقد ونظرهای خود را بر آن بنویسند و با ترجمهی فرانسهی آن همراه كنند.
اردیبهشت ٨٦
شاپور جوركش