مرثیهای برای پیامبری که... (مینا حسنی)
مرثیهای برای پیامبری که...
پابهپا میکنم
مگر دست از این خیرگی برداری…
طوری زُل زدهای به دستهای من
که یاد موسی میافتم
دستام را در جیبام فرو میکنم
و برای دوام ِ معجزهای که تو به آن چشم بستهای
تمام وردهایی را که از بَرَم
هزاربار بالا میآورم
و فوت میکنم دور تا دورِ انگشتهایام
امّا...
این درختِ خشک خیالِ روشن شدن ندارد!
ببخش!
پیداست تو هم فراموش کردهای
که پیامبر بیچارهات
سالهاست دستکشهای سیاه میپوشد!