شمس لنگرودی، شاعری که برای زندگی خواب میبیند (با نگاهی به مجموعهی شعر «ملاح خیابانها»)
شمس لنگرودی، شاعری که برای زندگی خواب میبیند
(با نگاهی به مجموعهی شعر «ملاح خیابانها»
سرودهی شمس لنگرودی)
نویسنده: امین احراری
Email:amin.ahrari@yahoo.com
Weblog:matick.blogfa.com
□
شاعری که برای زندگی خواب میبیند، می خواهد با وصلهپینههای شعری خود که ازجنس زندگیست جهان ازهم گسیخته را به هم بدوزد. بی شک عاشقانههای شمس مخاطب را برای لحظاتی از دنیای واکنشی پیرامون جداکرده و به آرامشی از جنس شعرمیسپارد. اما شمس در «ملاح خیابانها» تا حدودی پا درتجربهای متفاوتتر و جدیدتر از دنیای شعری خود میگذارد.
همانگونه که از اسم مجموعه و نیز طرح روی جلد برمیآید پرسه زدن در خیال خیابانها و گذراز موقعیت کنونی، زمانی برای شاعرتحقق مییابد که کفشها را از پا درمیآورد و در ارتباطی مستقیم با دنیای پیرامون به راه خود ادامه میدهد.
عاشقانههای شمس همراه با جهانبینیهای شاعرانهی او، مخاطب را به پریشانخوابیهای کودکی میکشاند که دلاش میخواهد دنیا را به قوارهی رؤیاهایاش در آورد:
میخواستم جهان را به قوارهی رؤیاهایام در آرم
رؤیاهایام به قوارهی دنیا در آمد
شمس در «ملاح خیابانها» پیامبرگونه خواب میبیند، آیات خدا را تعبیرمیکند و برهنه پا به سمت زندگی میشتابد که مرگ در نظر او حساب و کتاب مشخصی ندارد:
هرخوابی بیداریِِِ ِ ممکن است
هر بیداری ِ خوش سپاسی
بارانی که هواپیماها را کنار میزند
و روی گونهی من مینشیند
سپاسی دیگر.
خداوندا تمام حرفهای جهان یک طرف
این راز یک طرف:
آیات شما چهقدر شبیه به لبخند اوست.
هرخوابی یک طرف
بیدارخوابی ِ من یک طرف.
حضور عناصر و اشیا همراه با رنگآمیزیهای متفاوت در شعر، کارکرد زبانی خاصی را به شعرهای شمس میبخشد و مخاطب را در یک حضور زنده و ارتباط عمیق با اشیا و عناصر شعری قرار میدهد. مثلا ً میتوان به کارکرد "درخت گلابی" در قطعهی زیر توجه کرد:
سپاسگزارم درخت گلابی
که به شکل دلام درآمدی
چه تنها بودم!
و یا ارتباط زنده با "گل شببو" که در خانهی خالی خود عطرفشانی میکند:
باقی ماندهی عمر را
به نگاه کردن در برگ بی حاصل خود باید بگذرانی
گل ِشببو!
ترکات کردهاند و تو پا در ِِگل میخروشی
وعطر میفشانی درخانهی خالی.
و نیز ایجاد رابطهی زنده با دفترمشق و مداد اتود در سطرهای زیر:
دوستات دارم دفتر مشق من!
دوستات دارم مداد اتود!
دوستات دارم زنی که دفتر مشق و سرانگشت و مدادم را آشتی دادهای.
اما چیزی که مخاطب را در یک فضای رمزآلود خوابگون به چالش میکشاند کشف رابطهی عمیق رؤیا با خواب و اتفاقاتیست که تنها در خواب به وقوع میپیوندد. شمس در «ملاح خیابانها» متأثر از رؤیاهای خود، خواب زندگی میبیند. تنها در خواب و رؤیا میتوان به رابطهی نزدیک جانوران با انسان راه یافت و به زبان کاربافک غمگینی پی برد که با نزول باران جهاناش را آب برده و روشنایی در چشمهای تنگاش ناپدید است.
«ملاح خیابانها» پیامبرگونه به زبان عنکوبتها و مورچهها حرف میزند و عناصر و اشیا زندگی (گل میخک و کاربافک و ...)
درلحظههای شعری او حضوری عمیق پیدا میکنند. او با زبان کاربافک با او درد دل میکند و جهان را از دریچهی چشمهای یک کاربافک مینگرد.
باران
کنار چمن میبارد و
عنکبوتها و مورچهها دلتنگاند
اخمات را باز کن کاربافک غمگین!
فکر میکنی که جهانی را آب برده است
اخمات را باز کن و به آواز پرندگان گوش ده
و بگو آب روشناییست
اشکهای خدا روشناییست
ویرانی خانهها روشناییست...
باران
کنار چمن میبارد
و عنکبوتها و مورچهها دلتنگاند.
حضور اشیا و عناصر همراه با زبان همدلانه و عاطفهمند در شعر، مخاطب را مجاب میکند تا با گل میخک به مناجات بنشیند، به گوش ماهیها فکر کند و به تدریج به جهان بینی دست یابد که متعلق به فضاهای شاعرانهی شمس لنگرودیست:
باد را ببین
چهگونه بر آبها شور میزند
تا کنار تو ساکن شود.
موج را ببین
چهگونه برآبها قدم برمیچیند.
گوش ماهیان چهگونه برای خواندن آوازهایشان
به سوی تو لب بازکرهاند
سپاسگزارم دریا
که به پاس او کتابام را
سرشار ِ خوابهای صدف کردهای.
شمس در «ملاح خیابانها» پا برهنه در خیابانهای خیال خود پرسه میزند، او مسیری را به پیش میرود که مقصد مشخصی ندارد، تنها از پی زندگی میآید و به درون زندگی برمیگردد.
«ملاح خیابانها» گذر از کوچه پسکوچههای شاعریست که جهان پریشان را به التیام زندگی و نه زنده بودن به هم میبافد. به نظر میرسد چیزی جز شعر نمیتواند التیامی بر زخمهای شاعر باشد. برای رمزگشایی از شعر شمس باید به کلیدی رمزآلوده از جهان شمس دست یافت:
ای ماه شقهشقه صبور باش
چه ها که ندیدهئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخمهای تو را
بر سینهی مجروحات بازمیشناسیم
ماه لکهلکه
مثل حبابی بر دریا بدرخش و با آسمان خالی خود
شادمان باش
جشنوارهی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها میرسند
گاه نشانهها در شعر شمس آنقدر به وضوح به تصویر کشیده میشود که به نظر میرسد معمار زبان قبلا ً آنها را در خوابی پُر رمز و راز کنار هم چیده و حالا تنها به بیان چیزی که در خواب دیده میپردازد. رؤیایی که به نظر میرسد تنها در خواب تحقق پیدا میکند و در هیچ کجای دیگر نمیتوان به چنین الهامات و ارتباط و نظمی بین اشیا و عناصرمختلف در زندگی دست یافت.
دریاچهها چشمهای زمیناند
کوه عقدهی در گلو
آتشفشان
مختصری حرفهای ناگفته
رگهای زمیناند رودها.
درخت لبخند بیقرار بهار است
ازفرط فراغت
پنجرهها تاولاند
سیارهها شبپرگانی از بلورند
ابر
زخمبندِ آسمان سوراخ شده از تنفس طیارههاست
شوخی کودکانهای بود زندگی
که بزرگ شده است
و ازکفمان رفته است
و من معمارک خواب دیده
سرهمبندی میکنم دنیا را
پیش از آن که شما بیایید.
ببینم که چه میشود کرد.
شاعری که برای زندگی خواب میبیند، خوابهای زندگی را نیز تعبیر میکند. شمس در «ملاح خیابانها» به مخاطب فرصت میدهد تا در خواب او شریک شود و سهمی از درخشش آفتاب و ترشح شادمانی داشته باشد، هرچند گاهی همهجا تاریکیست:
آرام باش عزیز من آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم
همه جا تاریکیست...
مخاطب در برخورد مستقیم با شعر شمس با جهانی روبهرو میشود که تنهایی و عشق دو مؤلفهی انکارناپذیر آن است. اما تنهایی و عشق در «ملاح خیابانها» حضوری مستقل دارند و مخاطب را بیواسطه در شعر به چالش میکشانند.
جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مرد
ومن رها شده در بادها
به بال تو پیوند خوردهام.
جهان شمس، آفرینش تنهایی انسان همراه با تنهایی حلزونها و شببوهاست و
شاید چیزی که تحمل تنهایی را بیشتر میکند، مشترک بودن درد تنهاییست:
تنهاییها عمیقاند
عمیق مثل صورت مردگان.
حلزونها چهقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقاند، آشیانهی کوچکام
و تو در خاموشیهایام میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
ومن آن قدر دوستات دارم
که فراموش میکنم زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.
اشتهای سیریناپذیر بشر ازعشق و سر و سامان دادن به عشقی نافرجام
یکی دیگر از شگردهای شمس برای پیوند زندگی با زندگان است:
امروز صبحانهی من تو بودی
نان گرم و شیر و عسل
روزنامهها و خبر
صبحانهی امروزم
برشی از تو بود.
سیرم از این جهان
اشتهای تو دارم.
در پایان، به نظر می رسد تنها راهِ رفتن برای شاعر، تنها رفتن میباشد و شاعر با پای برهنه، به دنبال معنایی برای حیات، خیابانها را قدم میزند و به دنبال خوابهای خود در پیادهروها میگردد. او به جهانی میاندیشد که به اندازهی رؤیاهایاش بزرگ است و به این راحتیها دست ازسر زندگی بر نمیدارد:
زنده باد عشق تو محبوبام زنده باد
که خیالام را آن قدر دور میبرد
که برای حیات این مردم معنایی پیدا کند
آی زندگی، دیدی چه سرت آوردیم.