«شعر خوب نیز به پدیدهای همگانی بدل خواهد شد»
سرمقالهی این شمارهی وازنا
به قلم شمس لنگرودی
□
موسیقی باد هوا نیست، اما در هوا پخش میشود، و به هر موجود زنده و مردهای برخورد میکند. پس در درجهی نخست، مخاطب نیست که به موسیقی گوش میدهد بلکه موسیقیست که به گوش مخاطبِ میلیونی میرسد. یعنی برای این که کار ِ موسیقی شما شنیده شود، در شروع، فعالیت زیادی از جانبِ مخاطب لازم نیست، کارتان بالای سر مخاطبان ناشناختهی میلیونی (در تاکسی، در منزل، در خیابان،...) پخش میشود، و پس از آن است که انتخاب صورت میگیرد. درست عکس نقاشی، شعر، مجسمه،... شما برای اینکه نمایشگاهی از نقاشی را ببینید از میان انبوهی از تونلهای موسیقی عبور میکنید تا در اتاقی دربسته، زیر نوری که به دقت تنظیم شده، در سکوت، چند نقاشی یا مجسمه را ببینید، پچپچ کنید، و دوباره به صدا برگردید. طبیعتا ً منظورم از این مقدمه، آسانیاب نمودن و درنتیجه بیارج کردن موسیقی نیست بلکه توجه دادن به دشواری حرکت آثاری چون نقاشی و شعر و مجسمه از اتاقهای دربسته به سوی فضاهای باز و یافتن مخاطبها و نفوذ در جانشان است که اصلا ً اطلاعی از آن ندارند.
اگرچه از جمله جلوههای برشمردهی جهان اصطلاحا ً پستمدرن، همزمان کردن ِ پدیدهها و درنتیجه بیرون کشیدن نقاشی (فیالمثل) از گالری و دیدن همزمان ِ آن است، ولی حتی در جهان پستمدرن نیز تفاوت بسیاریست بین هنری مثل موسیقی و شعر. یعنی اینکه صرفِ انتشار ماهوارهای و اینترنتی ِ موسیقی ِ راک و شعری به زبان انگلیسی در یک شب، باعث نمیشود که شعر نیز به اندازهی موسیقی توجه مردم و حتی اهل شعر را فراهم کند؛ چراکه کدهای موسیقی به سبب انتشار مدام، به سرعت طبقهبندی و آشنا میشوند، حال آنکه حتی به فرض انتشار مدام شعر نیز، زبان، حائل اول در ارتباط گیری مخاطب با جوهر شعر است. این مجموعهی عوامل باعث شده است تا با رشد هرچه بیشتر رسانههای عمومی (رادیو، تلویزیون، ...که به قولی، خودِ این ابزار به سبب نوع کارکردنشان ابزار پستمدرناند) موسیقی بیش از پیش در دسترس عموم قرار بگیرد و شعر و امثال آن هرچه بیشتر، مهجور، پس بنشیند، و به دور از زندگی واقعی، روزبهروز خصوصیتر و نخبهگراتر و پیچیدهتر شود و عملا ً از دسترس بخش عظیمی از خوانندگان بالقوهی شعر خارج گردد. اما آیا انزوا و نخبهگرایی و پیچیدهنویسی سرنوشت محتوم شعر بوده است؟ و دورهی تاریخی شعر (چنانکه خود من مدتی چنین تصور میکردم) به عنوان یک هنر مستقل و مؤثر سپری شده است؟ بهنظرم نه، چنین نیست؛ به این وضعیت، تمکین نخبهگرایان به وضعیت پیشآمده دامن زده است. و میشود شعر را با پدیدههای عمومیکنندهی روزگار جدید عمومیتر کرد. و لازمهی نزدیک کردن شعر به جایگاه اولیهاش، جدی گرفتن انبوه مخاطب بالقوهی شعر است و دوری از تفاخر به نخبهگرایی و ورود به زندگی واقعی. شعر برای نجاتاش میباید به کارکرد جوهریاش که همانا جادوی نجاتبخش است برگردد.
شعر میباید با حفظ تمامی معیارهای زیباییشناختی ِ هر شاعر، همگانی شود. شعر هرگز به اندازهی موسیقی همگانی نخواهد شد ولی این وضعیتاش نیز که از نوعی گندهدماغی ِ خودپسندانهی بیثمری آب میخورد که حقاش نبود. بوکوفسکیها شاید در معیارهای جهانی شاعران درجهی یکی نیستند ولی شروعکنندگان ِ نجاتبخش شعرند. اینان شعر را از اتاقهای دربستهی خفقانآور ِ بیروح ِ جراحان ِ حرفهای شعر بیرون کشیدند تا همهی شعردوستان ِ بالقوه بتوانند اشعار درجهی یک بخوانند. و سایتها که ناخواسته عملکردی همچون عملکرد رادیو در قرن گذشته (در عمومی کردن ِ موسیقی) بهعهده گرفتهاند راهی جز عمومی کردن شعر ندارند. سایتها برای مخاطباناند و خوانندگان در خدمت سایتها نیستند. سایتها اگر همدلی مراجعان را با خود نداشته باشند از میان خواهند رفت. سایتهای هنری برای ارتقاء و بقاءشان نیازمند هماهنگی و همزبانی با مخاطبان بالقوهی میلیونی خویشاند. بهقول هگل، واقعیت سرسختتر از تمنای ِ ماست. واقعیت نشان میدهد که علاقهمندان بالقوهی جدی شعر از شعرهای بستهی محافل دربستهْ روی برمیگردانند و بهجائی رجوع میکنند که بازتاب زندگیشان را در آن ببینند. شعر توسط سایتها ناگزیر به جایگاه پیشیناش (که بیان عمیقترین لایههای پنهان وجود، از طریق جادوی کلمات است) برخواهد گشت. شعر مثل موسیقی پدیدهای همگانیست، و شعر مجلسی به سرنوشت موسیقی مجلسی دچار خواهد شد. و این، حادثهایست که سایتهای شعر – از جمله سایت وازنا – در جریان آزمایش-خطای ِ مدام، به سوی تحقق ِ آن رواناند؛ شعری ساده (نه سادهلوحانه)، خلاقانه، عمیق، بازیگوشانه، و پر از مفهوم یا نامفهومی زندگی.