از تاریخ می شود یک زن ساخت
و گذاشت روی میز
فریدا......ژاندارک یا سودابه فرقی نمیکند
از هر طرف نگاه کنی
هزاران نفر از آن فرو میریزد
اتاق پر میشود از نمیدانم کجا و زن ناکجا آبادیست
که تاریخ گیسهایاش را یدک میکشد
و استغاثه میکند از آفتابی عریان
روی شانههای تحمیلی
گاه هوس میکنی
پرده را روی تاریخ بکشی
و هر روز دوباره از نو افتتاح کنی
آنچه را که توی همین نسخهها آب میشود
و مشتی میریزد روی صورت دنیا
دم غروب
تصویرت روی تمامی تیراژهاست
کنار تاریخ نشستهای
و برایاش فالهای قهوهای میریزی
- بفرمایید سرد میشود
- تلخ مینوشم با کمی شیر لطفا ً
اینجاست که تازه یادش میآید
مدتها روی خطوط زخمی زن منتشر شده است
نزدیک صبح تیراژها بزرگ میشوند نسخهها خطی
خط ابرو راه میافتد وسط صحنه
چشمها تاب بر میدارند روی تنهای از نخل
و این دو خط مورب است از گونهها
که خنده را تعارف میکند
تمام بعد از ظهر
تاریخ را متلاشی میکنی
تا زن فرصت کند
از میز پایین بیاید
کمی هوا بخورد
و خنده را روی صورتاش جاسازی کند
میبینی
حوا شدن کار سختیست
بهخصوص اگر سیبی در کار نباشد