رفت، منصور بنیمجیدی را میگویم. به
خاک هم سپرده شد و باز وظیفهی دشوار گفتن از مرگ بر شانههای وازنا سنگینی
میکند. تا روزهای آخر، به گواهِ گفتههای گردانندهی وبلاگاش، از شعر میگفت و
به شعر. آدم یاد لحظات آخر ایون وینهآ شاعر رومانی میافتد. ماههای آخر، روزهای
آخر؛ دستنوشتهای را به ناشر میسپارد، درست چند روز پیش از مرگاش. ترجمهایست
از نمایشنامهی «شاه میمیرد» اثر اوژن یونسکو که خودْ در هراس از مرگ و در بستر
بیماریای سخت آن را تمام کرده است. مرگ از قلمی به قلمی میتراود، از محتضری به
محتضری دیگر. اضطراب نیستی در اثری سَرَیان میگیرد و نیستیْ روزهای آخر را از واقعیّتِ
خودْ میانبارد. آن شاعر رومانیایی در چه اندیشه بود که ظرف سهچهار ماهْ کار ِ
ترجمهی «شاه میمیرد» ١ را به
پایان رساند و یونسکو خودْ در چه اندیشه که کار نوشتن این نمایشنامه، این تفسیر
تلخ روزهای آخر، را؟
با بنیمجیدی چه گذشت؟ با او که بیماری،
در جسماش همچون نشانهای در متنی سخن میراند که نه خوانده میشد و نه به زبان
دیگری میتوانستی بازش گردانی؟ آری تن نشانههایی را مجموع میکند که دلالت بر مرگ
دارند. آدمی خودْ متنی میشود ناظر بر مرگ. جالب اینجاست که ژاک دریدا در
یادداشتی دربارهی بیماریاش٢ (که مانند
بنیمجیدی توسط سرطان پانکراس از پا درآمد) بیماری خود را به چیزی تشبیه میکند
که از او نیست اما درون اوست و حضور خود را چون نشانهای یادآور میشود. باری...
چه گذشته بود بر او - بر شاعری - که سرطان را لمس کرده بود و پیشرفتِ کند و بیتخفیفاش
را چون نوزادی وهمی در جایجای ِ اندام خود احساس میکرد؟ چه سخت است مادرانه به
انتظار مرگ نشستن. نوزادی که نفس آغازین خود را فرونخواهد کشید جز در آن لحظه که
تو خودْ آخرین نفسات را برآورده باشی.
بنیمجیدی جایی در این گسترهی
بیپایان زمانها و جهانها زیست، چون حجمی خط خشک زمان را آبستن کرد و رفت.
شعرهای آخر او حتی چندان صراحتی در پرداختن به مرگ ندارند، شعرهایی هستند دربارهی
زندگی و برای زندگی. تأملهایی واپسین، اما دور از شکوایه و التجا. شعری که او
ناخواسته میسرود و با سرودناش از خود میکاهید همان تناش بود که با سرطان در
نبرد بود. این تن او بود که شعری بلند میسرود، با تصاویری عینی و ثبتناشدنی همچون
آخرین نگاهْ به سقف سفید بیمارستان، و تیره شدن جهان در برابر چشم. شعری که او
سرود با مرگ او به نقطهی اوجی رسید که فرودی نخواهد داشت؛ همانگونه که هنوز شعر
حقیقی خسرو گلسرخی در اوج خود ابدی و معلق برجای مانده است، با تصاویری عینی و ثبتناشدنی
همچون جوخهی اعدامی که نوکِ سرد دوازده تفنگ را با انگشتانی همهْمنتظر در
برابر چشمانات نگه داشته است. اینگونه بود که او شعری را سرود که جان کلاماش
این است: شاعرانه مرگ را تن خود قرائت کردن.
کوتاه میکنم با نقل خطابهای از جان دان،
شاعر انگلیسی که نیک میدانست "هر انسانی همهی انسانهاست" ٣ و مرگ هر انسانی چنان است که گویی این
تمامی انسانها هستند که میمیرند:
"بشریت بهتمامی از آن یکی نویسنده است؛
و یکی مجلد؛ به آن هنگام که آدمیای میمیرد، یکی فصل از کتاب جدا نمیشود، بل به
زبانیْ بهین بازگردانده میشود هر فصل را روا باشد که چنین ترجمانی فراهم آید ...
از همین رو، ناقوس که نواختن میگیرد نه فقط از برای کشیش است که مینوازد، بل
خیل ِ ماتمداران را یکانیکان فرامیخواند؛ هرآینه این نوا ما را تمامْ خطاب میکند؛
اما چه بسی بیش مرا که این بیماری به آستانهی دَرَم کشانیده است؛ هیچکجا یکی
انسان جزیرهای نیست، در تمامیّتِ خویشتناش ... مرگ هر آدمیای مرا میمیراند، هم
از آن روی که من درآمیختهام با تمام ِ بشر و از برای همین حاشا کسی را گسیل کنی
تا که خبر گیرد ناقوسْ مرگِ که را مینوازاند که خودْ از برای توست که نواختن
گرفته است." ٤
پینوشتها:
١ . انتشارات پیشگام.
مترجم: احمد کامیابی
٢ . http://www.hydra.umn.edu/derrida/jdind.html
٣ . نقل
قولی از آرتو شوپنهاور
٤ . تأملات (خطابهی ٢٧)
http://www.online-literature.com/donne/409/