١.
قلب پیر شدهی برف
مدفون
میکرد
مرا،
و
از داغ ِ نبودنام
آب
میشد
و،
من
غرق
میشدم در تنهاییام!!!
□
٢ .
و فقط ، یک اتفاق ساده بود
باد،
همه چیز را برد
و
من
دست به خودکشی زدم،
و
ترا کشتم!!!
□
٣ .
پرندههای همیشه مهاجر رفتهاند
و
کلاغ، جا مانده در قصههایام!
یکی
بود، یکی نبود
من بودم
و
تو...
کلاغ
هم هنوز به خانهاش نرسیده!!!