یلدای بی مرغابی بی کلک
حالا که چشمم شده انزلی
مرداب ماسیده
از اشک و انتظار
و تیک که نمیرسد به تاک
و سکوت
پراکنده در حجم این اتاق
و در
که رو به هیچ فردایی
باز نمیشود
و من
که در آغوش خویش
پیچیده – پیچانده خود را به خود،
حل میشوم در بالش زیر سرم.
بی مرغابی بی کلک.
به همین غروب پیش از این،
به موسیقی لحظهای
که مرا وصل میکرد به من،
که مرداب چشمهایام
که انزلی بی کلک بی مرغابی
چسبانده لب به سکوت
و شطرنج کف اتاق
محرم رازی سر به مُهر.
٢٦ / ١١ / ٨٦
□
انتهای خیابان انتظار
همین فردا
لامپهای سبز طباخیها روشن
شده - نشده،
حنجرهی جویها
با قوطی های کنسرو لوبیای دلپذیر
زخمی شده – نشده،
و لانه ی کلاغها
بر شاخهی درختان چنار خیابان منتهی به راهآهن ویران شده – نشده،
پیش از آن که تو بفهمی
کسی امشب را
تا طلوع غبار آسمان شهر
به انتظارت نخوابیده،
روزنامههای صبح
تیتر میزنند:
مردی مُرد
که نگران تو
و لانهی کلاغهایی بود
که
خیابان منتهی به راهآهن را
برای انتظار جفتشان
انتخاب کرده بودند.
١٥ / ١١ / ۸٦
□
ارتفاع من از من
شدهام هم قد البرز
بلندترین مجنون
ایستاده مرده یا زنده
شدهام به وسعت خزر
ریخته در این چاردیواری،
شطرنج بیرقیب،
کیش وهمی ناکجا
آویخته از مرگ زمان
با پیشانی خیس
با پیشینهای هزار
تکهتکه
خودم را کوک میزنم
به جزیرهی چوبی غمگینی
که در لابهلای موسیقی قیژقیژ خود
میبیند و نم پس نمیدهد.
شدهام هم قد البرز
دوخته بر این جزیرهی چوبی غمگین لال
با پیشانی خیس
با پیشینهای هزار
١٢ / ١٢ / ۸٦