ساعت ساکتی که در من سالها ...
ساعت
ساکتی که در من سالها ...
ساعت
ساکتی که در من سالها
کسی
صدایش را نشنیده
نخوابیدهاست
دارد
آهسته آهسته خود را کوک میکند
تا
ناگهان شماطهاش را بترکاند منفجر شود
و
گردش روز و شب را بپاشد از هم
لحظهها
را به هم بریزد
آن
وقت
دیگر
امروز امروز نخواهد بود
فردا
گم میکند گور دیروز را
آن
وقت
برمیگردم
به کودکی
مینشینم
در دامنت
سر
میگذارم به سینهات
و
گریهام را سر میدهم
شکایت
دیروز را با تو خواهم کرد
تو
لالایی انگشتانت را لای موهایم میپیچی
من
لبهای تشنهام را میچسبانم به سینهات
و
مینوشم
جرعه
جرعه تمام زندگی را
مینوشم
و
قطرهای که از گوشهی دهان به روی گونهام میلغزد
لبخند
من است
برای تو
آن
وقت
میبینی
ساعت
ساکتی که بعد از سالها
هق
هق تیک تاکش را
در
بُغض شماطهاش ترکاندهاست
روی
رویای زانوهایت
خوابیدهاست
٢٢ اسفند ١٣٨٦