از خون جوانان وطن لاله دمیده

  صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS


 

■  درباره‌ی ما
■  شعر ایران
■  شعر جهان
■  جلسات ماهانه‌ی وازنا
■  پرونده‌ی شعر مهاجرت
■  شعر و ادبیات کهن
■  ترجمه‌ی شعر فارسی
■  اخبار و گزارش
■  کارگاه شعر کارنامه
■  کارگاه شعر سید علی صالحی
■  کارگاه شعر علی باباچاهی
■  کتاب‌های شعر و مجلات ادبی
■  نقد شعر
■  ویژه‌نامه
■  جمع‌خوانی شعر
■  گفت‌وگو
■  مقالات و مباحث نظری
■  یادداشت‌ها
■  ستون طنز
■  ترانه‌ی ایران و جهان
■  واژگان و مفاهيم ادبی
■  كتا‌‌‌ب‌خا‌نه‌ی الكترونيكی
■  معرفی وبلاگ‌های ادبی
■  آلبوم تصاوير

سایت رسمی احمد شاملو
اینک فلسفه
خانه شاعران جهان
hopkinsclub
جن و پری
گالری مامک
مجله‌ی ادبی پیاده‌رو
مجله‌ی ادبی امضا
مجله‌ی ادبی دینگ‌دانگ
mindmotor
عروض
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه؛ دانوش


پیوندهای شعر به ترتیب حروف الفبا


3panj
آستانه
ابوالفضل پاشا
اثر
احمد پوری
احمد شاملو
آرش نصرت‌اللهی
ادبکده
ادبیات امروز ایران
ادبیات فارسی
ادبیات و فرهنگ
اسماعيل خويي
اسماعیل یوردشاهیان
امضا
امیر مهدی حقیقت
انجمن قلم ايران
باباچاهی
باغ در باغ
بلوط
بنیاد گلشیری
بهزاد خواجات
بیژن الهی
پاراگراف
پایاب
پرویز اسلام‌پور
پروین سلاجقه
پیاده‌رو
تادانه
تازه‌‌های ادبی
جازما
جایزه‌ی ادبی
جرجیس
جشنواره‌ی شعر صلح
جغد
جغد مینروا
جن و پری
حافظ موسوی
حامد رحمتی
حامیم
حفره
حمیدرضا آتش‌ بر آب
خانه شاعران
خانه شاعران جهان
خانه فرهنگ گیلان
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرنگار
خزه
خوانش
داریوش آشوری
دانوش
دفتر شعر جوان
دوات
دومینو
دیباچه
دینگ دانگ
رضا براهنی
رسول رخشا
رندان
رونا
رویانز
سخن
سخنوران پارسی
سرخط
سعید سعیدپور
سمرقند
سوشلیفا
سهراب سپهری
سیاه‌کمدی
سیب گاززده
سید علی صالحی
سیروس رادمنش
شاعران فارسی گوی
شعر
شعر اسپانیایی
شعر ايلام
شعر نو
شمس لنگرودی
شهاب مقربین
شیون فومنی
صدای مستقل ادبیات ایران
صحنه‌ها
عادل بیان‌گرد جوان
عباس صفاری
عروض
عصر آدینه
عصرنو
علی باباچاهی
علی‌رضا پنجه‌ای
علی عبدالرضائی
علی قنبری
علی‌شاه مولوی
غزل امروز
فرشته مولوی
فروغ
فرهاد مرادی
فریدون مشیری
فیروزه
قفسه
کارگاه
کارون
كافه تيتر
کافه داستان
كانون ادبيات ايران
کانون نویسندگان
کانون وبلاگ‌های ادبی
كتاب شعر
کتاب هفته
کتایون ریزخراتی
کزاز
کلاغ
گاف
گروس عبدالملکیان
لوح
مارال
مانا آقایی
ماندگار
مانيفست
مایند موتور
ماه مگ
مجله‌ی ارمغان فرهنگی ماه
مجله‌ی شعر
محسن عمادی
محمد آزرم
محمد علي اسلامي ندوشن
محمد علی بهمنی
محمود فلکی
محمود کیانوش
مدیا کاشیگر
مریم آموسا
مطرود
مظاهر شهامت
مولانا نيوز
منصور بنی‌مجیدی
م.مؤید
موج ناب/شعر حجم
مهتاب کرانشه
مهدی عاطف‌راد
مهرنوش قربانعلی
میثم ریاحی
نصور - آرشیو مقالات فارسی
نوشتا
واژه
والس
وضعیت
ولادیمیر هولان
هرمز علی‌پور
هرات
هشتاد
هفت سنگ
هفتان
هوشنگ چالنگی
هومن قاپچی
هیجار
یدالله رؤیایی


شاعرانی که مایلند کتابهای آنها ( تالیف و یا ترجمه ) در سایت معرفی شود یک نسخه از کار را به آدرس کارنامه ارسال نمایند . آدرس کارنامه : خیابان وحید دستگردی - خیابان فرید افشار - کوچه ی نور - پلاک 24 - موسسه ی کارنامه - تلفن 22228243 / تلفکس: 2279646





مهسا حسنی

گزارش جلسه‌ی ماهانه‌ی وازنا در کارنامه با حضور شهاب مقربین

گزارش هجدهمین نشست ماهانه‌ی وازنا در کارنامه

با موضوع بررسی کارنامه‌ی شعری شهاب مقربین (با حضور شاعر)

گزارش‌گر: مهسا حسنی

 

 

یکی دیگر از جلسات چهارشنبه آخرماه کارنامه به شهاب مقربین اختصاص داشت. در شروع جلسه آقای موسوی از جناب ِ شمس لنگرودی خواستند که چند کلمه‌ای صحبت کنند.

شمس لنگرودی :

ضمن سلام خدمت دوستان. قرار نبود من حرف بزنم اما چون امروز مصادف با سال‌روز مرگ فروغ فرخزاد است چند کلمه‌ای راجع به  فروغ صحبت می‌کنم. من هرچه می‌گذرد بیشتر اعتقاد پیدا می‌کنم که هنر لازم نیست معنی داشته باشد. هنر معنی ندارد اما این با بی‌معنایی فرق می‌کند. به قول عین‌القضات ِ همدانی که می‌گوید:"ای شاعر شعر را چون آیینه دان،" آیینه خود معنی ندارد هر کسی جلوی آن باشد معنای آن‌را دریافت می‌کند. هنر، معنی را هم‌چون آیینه  بازتاب می‌دهد اما در خودش معنی ندارد. این به این معنی است که هنر معنی ناپذیر است یعنی طیف گسترده‌ای از معنا را می‌تواند جذب کند ... وقتی فروغ مرد من ١٥ سال‌ام بود. پدرم کتاب‌های شعر بسیار داشت اما نوپرداز‌ترین شاعر خانه ما عماد خراسانی بود. روزی من در یکی از نشریات فعال آن سال‌ها شعری خواندم که بسیار مرا منقلب کرد، فکر می‌کردم شعر ترجمه است اما آن شعر از فروغ فرخزاد بود. "اگر به خانه من آمدی ای مهربان..." من معنای شعر را نفهمیده بودم اما حس آن به من منتقل شده بود. این  قبل از ١٥ سالگی من بود. بعد از مرگ فروغ  او را بیشتر شناختم. با شعر نو آشنا شدم به یکی دو شعر دیگر از فروغ برخوردم. دیدم تأثیرش نه تنها بر من کاسته نشد بلکه افزوده شده است. در شعر فروغ حرف عین‌القضات اتفاق افتاده است که شعر را چون آیینه می‌شود دانست. مرگ فروغ یک ضایعه‌ی جبران ناپذیر برای شعر بود. در سال‌های ٤٠ ما سه چهار شاعر برجسته داشتیم. فروغ و اخوان و شاملو که هریک زبان خود را داشتند. زبان فروغ زبان راحت امروز بود. شاملو زبان را از جای دیگری گرفته بود. سپهری که هرگز حضور نداشت. اواخر دهه‌ی ٤٠ فروغ مرد. اخوان فعالیت‌اش کم شد. سپهری که حضور نداشت و فقط می‌ماند شاملو. پس اتفاقی نبود که شاملو تبدیل به  تنها زبان شعرنو شد و همه به ناگزیر به سمت شعر شاملو کشیده ‌شدند. در حالی که اگر فروغ زنده بود حتما ً قضیه فرق می‌کرد. اگر حافظ به زبان خودش صحبت می‌کرد ما هم، اکنون باید به زبان خودمان صحبت کنیم. فروغ این‌را پایه‌گذاری کرد و به همین دلیل است که با مرگ فروغ شعر عقب افتاد. اگر فرصت شد باید راجع به شاهکار فروغ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " مفصلا ًصحبت شود. ما در این شعر با یک قطعه بلند موسیقی مواجه هستیم. روزگارکمک نکرد و ما فروغ را از دست دادیم. یکی از مشکلات امروزاین است که فکر می‌کنند ادبیات اصل نیست. شعرگذشته ما برادبیات است که بنا نهاده شده است. اگرچه به نظر می رسد که فروغ از ادبیات آگاهی ندارد اما این‌طور نیست. وقتی می‌گوید: "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" این را ما به خودی خود در ادبیات نداریم.

موسوی :

کارنامه شعری شهاب مقربین به دهه‌ی ٥٠ برمی‌گردد که یک دهه مهم سیاسی بود و شهاب در آن سال‌ها دیپلم‌اش را در اصفهان می‌گیرد و سر از رشته مهندسی شیمی دانشگاه شریف درمی‌آورد. در آن سال‌ها شاملو هم تدریس داشته که باعث می‌شود که او از شاملو بهره‌مند شود. همان موقع با اسماعیل خوئی آشنا می‌شود و خوئی اورا تشویق می‌کند به طوری که در مطبوعات نقدهایی می‌نویسد. نخستین مجموعه شعرش را در سال ٥٦ چاپ می‌کند. در دهه‌ی ٧٠ که دهه‌ی پر تلاطم شعر بود ما جمع کوچکی بودیم. شهاب مقربین و رضا چایچی و من. در سال ٧٣ شهاب کتاب دیگرش را به اسم " کلمات  چون دقیقه‌ها " منتشر کرد و دوره جدیدی از خلاقیت در شعرهایش ایجاد  شد که آن شعرها عمدتا ً در کتاب "کنار جاده‌ی بنفش کودکی‌ام را دیدم " چاپ شد که برنده شعر کارنامه شد. بعضی از شعرها را باید عمیق شد و به آن گیر داد، اما در مورد بعضی از شعرها نمی‌توان این کار را کرد. به روال جلسات قبل از مقربین خواهش می‌کنیم تشریف بیاورند و شعرهایشان را بخوانند. ایشان گزینه‌ای از کارهای‌شان را در مجموعه "رؤیاهای کاغذی‌ام" آورده‌اند.

 مقربین :

 من از دوستان عزیزم تشکر می‌کنم از حافظ و شمس لنگرودی. من سعی می‌کنم اشعاری  که برای خوانش انتخاب می‌کنم از ابتدای کارم باشد. از دهه‌ی ٥٠ شروع کردم و سعی می‌کنم از هر سال یک شعر انتخاب کنم. اولین شعری که چاپ کردم تاریخ سال ١٣٥٣ را دارد.

سال ٥٣ :

پرپر

   پرپر

       پرپر 

چکه‌های خون

ونیم‌پروازی کوتاه

پرپر

   پرپر

      چکه‌های خون

تکان واپسین

تکان سکون

سال ٥٤:

از کوه سنگین‌تر

 صبری

بر صدای مزرعه

            سایه افکنده است

در چشمان‌ام بیابانی است

که گرد راه نگاه را

مثل آه

به رؤیای دانه‌های باران

می‌آویزد

 

واز اندوه سنگین‌تر

                     ابری

 بر هوای مزرعه

                     سایه افکنده است

سال ٥٤:

وقتی که با تمام تن

تنها

     قطره‌ای برای ایثار

                        می‌شوی

زمین تشنه

         با تمام تن

به انتظار

         زار

            می‌زند

 

به آتش‌بارِ خورشید 

به رشته‌ی بخار

قطره را

         دار

            می‌زند

 

سال٥٥:

آلاچیقی از آتش

و ستونی از دود

وقتی

سقفی از باران

 بر آن

سایه می‌زند

سال٥٥:

با خود به خاموشی رفتن

بی هیچ حرفی

همچون پرنده‌ای در شب های بی‌کسی

 

در جاده‌های برفی

آرام

در سکوتی ژرف

سر را به زیر افکندن

چون شاخه‌ای خمیده

از برف

تنها به یاد دوری رفتن

آن روز باد سردی از خاک سوخته تا اعماق باغ می‌آمد

امروز

باد دوری

از فصل‌های نا معلوم

 

تنها به یاد دوری

آری

در جاده‌های برفی

                در خود به خاموشی رفتن

بی هیچ حرفی

سال٥٧:

در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می‌افتد

این گوبه که تلخ می‌گریست

زن تنها

حالی

که بر کف کسوف بسپارید

دو خورشید دریا را

در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می‌افتد

 

گاهی که نسیم می‌نوازد

نی‌زار گیسوانت را

چوپان عشقی شوربخت

با مویه در ماهور جان من می‌خواند

 

به هر کرشمه از نگاه تو

امید ناشناسی از نهان من

به حلقه دلبستگی می‌کوبد

و تنگ دل

رهایی را

با دام چشم تو می‌جوید

 

دامان تو ازباد می‌روید

در کشت‌زار تنهایی

این‌جا ولی بیداد می‌روید

در کشت‌زار تنهایی

این‌جا ولی

                بیداد

                        می‌روید

از کشت‌زاری

 

جایی که

بر این گونه

می‌کاری

تمشک شیرین اشک را

در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می‌افتد.

***

از او که من می‌میرم از او

از او که من می‌مانم از او

 

از او که من می‌ماندم تنها از او

از او که من می‌رفتم سوی‌اش

 

از او که تا شاخه‌ها ابر می شدند

بر آسمان تنگ پنجره

از کنار داربست دلبستگی می‌گذشت

و زیباترین آفتاب‌ها می‌تابید

در هوای جست و جوی‌اش

 

از او که با باران‌های مدام گام‌های‌اش

سرگذشت غریب مرا و

غریبی مرا

بر برگ‌های سرگردان خزان بر سنگ فرش زمان

در نوشته بود

از او که از من

این حوصله سر رفته

رفته در هجوم گردبادهای جاده‌های جست و جو

این سرگشته

گشته در گردانه آسبادهای استخوان کوب سرنوشت

استخوان‌های رفتن و باز رفتن را

در پی ماندن و در ماندن

سرشته بود

از او که نومید می‌شدم از او

از او که امید می‌داد

 

از او که پرسه می‌زند

اندوهی از او

در دل درنگ مه

در هوای بارش همیشه مانده بر فراز آتش ِخشک سالی

حالی این صدا از اوست که در گریه زار شب روییده است

 

درشب خیال عشق

در شب سرشار

از راز دستان‌اش

برزگران نهال عشق

حالی این صدا از اوست که در گریه‌زار شب روییده است

در شب خالی

از ساز دستان‌اش

شالی که باد پیچیده است

بر گرد ِ گردن بی پناهی شالی‌زار

زاری است از دورنای خشک گلوی ما

ماهور پرت غریبی

بی شور پرنده و پچ‌پچ برکه

که لاله‌های گوش را

در آفاق خاموش

می‌پژمراند

 

حالی این صدا از اوست که در گریه‌زار شب روییده است

از او

که من می‌میرم ازاو

از او

که من می‌مانم از او

سال ٦٠:

هوا خوب است

نسیم نفس می‌کشد

برزگر دانه می‌پاشد

من شعر می‌خوانم

تا تو گوش کنی

به همین سادگی

 

پرنده ای بر شاخه تکان می‌خورد

درخت با آسمان حرف می‌زند

سایه بر زمین

سکوت کرده است

پرنده فرود می‌آید

دورِ خود چرخ می‌زند

می‌خواند

 

هوا خوب است

نسیم نفس می‌کشد

برزگر دانه می‌پاشد

من شعر می‌خوانم

و تو گوش می‌کنی

به همین سادگی

سال ٦٤:

زیر درختان ِ حال

روی خاک

سایه روشن ِ چشمان تو ریخته است

 

وروح انبوه تو

لا به لای برگ‌ها

نا آرامی می‌کند

 

پشت دیوار کسی در می‌زند

دریغ دریغ

در می‌زند

وصدای پاسخ گام نیست

دق‌الباب دقیقه‌ها در قلب تو پایان می‌گیرد

وراهی نه چندان دور

تو را خواهد برد

تا آنجا که آسمان با زمین خوابیده است

وزمین با تو می‌خوابد

و ناشناسی از درون خود گریه خواهد کرد

سایه روشن ِچشمان‌اش را

روی خاک

زیر درختان آن روز

سال 66 :

میل گم شدن در من پیدا شده است

میل گم شدن در جایی بکر

از فکرهای دور

خسته‌ام از حس خستگی

از این‌که این‌جا نشسته‌ام

و می‌گویم از این‌جا  وحالی

که مرا خسته می‌کند

خسته‌ام از خسته‌ام

فکر رها شدن مرا رها  نمی‌کند

فکر رها شدن در رفتن

دراعماق یک سفر

می‌خواهم با باران‌ها سفر کنم

از هرچه بگذرم

روی دریاها چادر زنم

میان شن شنا کنم

 

از هوا جدا شوم

به خلاء عشق بپیوندم

که مرا می‌آکند

که مرا می‌کَنَد از زمین و هوا

و می‌پراکند

آن‌جا که هرچه رها شده است

 

تا آن‌جا و روزی که باز

زیبایی‌اش مرا پیدا کند

میل گم شدن در من پیدا شده است

سال 68:

روی نیمکت چوبی پارک

کلاغی نشسته

و عصای فرتوتی

آهسته آهسته

از پس پنجره‌ای می‌آید

سوی نیمکت چوبی پارک

 

در چشمان‌ام چیزی نیست

مگر نگاهی پیچیده چون گره‌ی چوب

 

در پس پنجره‌ی خالی

روی شانه‌ی پلکان

دیرگاهی‌ست که هیچ گیسویی نتابیده است

مگر تاریکی شب‌ها

که صدای رجعت از سمت نیمکت چوبی را

در خود می‌پیچد

سال ٦٨:

به بازی این‌چنین که ثانیه‌ها تاب می‌خورند

خزان نشسته

روی سُرسُره‌ی برگ

فرود می‌آییم و

بر زمین ِ سخت

سخت کوفته می‌شویم

و جوباری سرد وسَرسَری از کنار ما می‌گذرد

 

به بازی این‌چنین که بر چرخ ِ خود اوج می‌گیرد برگ و

باز

فرو می‌ریزد

فرو می‌ریزد دل

 

دل زمین بی‌تاب است

ثانیه ها بی‌تابند

ستارگان دور می‌تابند

دور ِسر ِما به بازی

این‌چنین که بازی چرخ را تاب می‌آوریم

منزل به منزل

سال 68:

افتادم

به جاده ای که دوست می‌داشتم

و جاده مرا برد

برد

برد

به جایی که دوست نمی‌داشتم

 

سال 68:

در کودکی از کوچه ای گذشتم

که در آن

دری نیمه باز بود

ودر آن هنگام

آن را درنیافتم

 

سال 69:

پا به پای تو گام می‌زنند

دو پای دیگر

بر دایره‌ی آهنگی بی‌پایان

 

دم به دم با تو

دو کلمه

با بسی حرف‌ها

همه گونه شیرین و تلخ

که هیچ‌گاه بس نمی‌کنند

 

دو بازوی بی رحم

دو هدیه‌ی خدایان

دو مسلسل

با رگبار ثانیه‌ها

که در قلب‌ها می‌تپند

یا که دو شاخه گل

 

دو لب از دهانی که باز می‌شود

بسته می‌شود

باز می‌شود

باز بسته می‌شود

دو فریاد

کوتاه و بلند

 

سال 69:

وقتی رها می‌کنی و

به جاده‌های حومه شهر می‌روی

با ردیف درختان هر دو سو

گفتگو می‌کنی و

و پیچی در پیش

پرسش می‌شود

و دره‌ای در کنار

پاسخ

خیال می‌کنی چه می‌بینی

جز ابری که پایین می‌آید

 

و جاده‌های حومه شهر

خیال می‌کنی

تو را کجا خواهند برد

جز آن اتاقک ِهمیشه

که پشت شیشه‌های مکدر

از باران خشک شده

تو را به خواب می‌برد

 

سال 69:

رؤیاها نیز پیر می‌شوند

اما

کشان‌کشان و پیوسته

پیش می‌آیند

پا به پای من، که از دیرباز

دست در دست‌شان داشته‌ام

 

از ما کدام یک پیشتر از پای خواهیم افتاد

رؤیاها که سایه‌ام می‌پندارند

یا من که واقعیت‌شان پنداشته‌ام

سال ٧٠:

کلمات

 بوسه‌ی شاعرند

به گونه‌ی مرگ

بوسه‌ی تمام

که دهان را

از هر چه باز می‌دارد

از کتاب کنار جاده بنفش

سال ٧١:

گاهی باران

کمانچه رنگین‌اش را برمی‌دارد

برای آفتاب می‌زند

و آفتاب

دامن‌اش را جمع می‌کند

با زانوان لخت‌اش

به رقص می‌آید

 

گاهی درخت چنان سبز می‌شود

که تو بی‌خود از خود پرواز می‌کنی

گاهی اما

چنان آشفته

که تو چون برگی می‌چرخی و

فرو می‌افتی

گاهی فاخته سراغ از چیزی می‌گیرد

که هرگز نبوده 

نخواهد بود

گاهی اما

زیر تاقی ایمن ایوانی

با سکوتش چنان از چیزی نگهبانی می‌کند

که انگار

همه

همان بوده است

 

گاهی ستاره‌ای

از دور

به چشمکی

برای‌ات

شادی کوچکی می‌فرستد و گاه

ماه

می‌گیرد

 

گاهی انگار در نسیمی

هر چه از دست می‌رود

گاهی انگار در سایه‌ای

هر چه‌ای می‌ماند

بر تکه‌ی خرد زمینی

گاهی ...

آری بهار همین است

که می‌بینی

 

سال 72:

 

هر روز مرا می‌برند

از اتاقی

به اتاقی دیگر

 

چگونه می‌توان گریخت

جای خالی طناب بازی‌ها

بر شاخه‌ی درختان

تاب می‌خورد

 

چگونه می‌توان خود را

از طنابی که نیست

     آویخت

یا خود را خلاص کرد

در دره‌ای که نیست

در هیچ سمت خیابان

 

دیوارها مرا می‌برند هر روز

از زندانی

به زندانی دیگر

×××

 

یک لحظه از یک روز

 آرام و نرم

می‌آید

و حرف پنهان‌اش را می‌زند

 

حتی اگر خفته باشی

بیدارت می‌کند

حتی اگر رفته باشی

پیدای‌ات می‌کند

و حرف پنهان‌اش را می‌زند

 

پس آن‌گاه

دوباره محو می‌شود

آرام و نرم

مانند یک لحظه

 

سال 74:

باغ را از یاد برده بودم

و نیمکت را

آنجا که کلاه‌ام جا مانده بود

 

بوی برگ‌های پوسیده بیدارم کرد

پس به بعداظهر پاییز 15 سال پیش رفتم

برگ‌ها می‌چرخیدند و روی نیمکت‌ها می‌نشستند

کلاه‌ام نبود

    اما

دوباره او را که لبخند می‌زد

دیدم

 

این بار می‌توانستم

جبران کنم

   فرصتی را که از دست رفته بود

این بار می‌توانستم ...

تردید لعنتی ...

خزه‌ها بر آب حوض شناور بودند

 

سال ٧٤:

این جاده معلوم نیست به کجا می‌رود

 

سایه‌های مرموز

پیدا و نا پیدا می‌شوند

و چهره‌ی آن‌که پشت شکوفه‌های بادام لبخند می‌زد

در شاخه‌ی درختها

پیدا و نا پیدا می‌شود

 

من شکوفه‌های بادام را

ترک کرده بودم

با خنده‌های پنهان پشت‌اش

تا مسافر قطاری باشم

که این همه راه را آمد 

تا این‌جا

که جاده معلوم نیست به کجا می‌رود

 

سال 75:

 

من این‌جا را دیده‌ام

و همین‌جا

تو را که به یاد نداری

اما نمی‌دانم شرابی یا خوابی سی‌صد ساله

یا همین مهتابی که از گورستانی شاید می‌آید

ما را برد

یا نمی‌دانم خاطره‌ای  چیزی از ما گرفت

که ما را از هر چه پشت خود کَنْد و جدا کرد

من این‌جا را دیده‌ام

تنها فرق‌اش این است

که آن‌وقت در این حوالی

چشمه‌ای بود

چهره عرق کرده‌ام را

در آن می‌شستم

و امروز

هر چه می‌گردم

پیدایش نمی‌کنم

 

سال 76:

جای پای‌ات را برف پنهان کرد

خنده‌های‌ات را خاک

برف‌ها آب شده‌اند

سیلاب‌ها خاک را زیر و زبر کردند

در چشم انداز اما چیزی نیست

مگر ساقه‌ی نازک علفی

که در نسیم بازی

می کند

سال 81 از مجموعه « این دفتر را باد ورق خواهد زد »:

در تمام ایستگاه‌ها

تو ایستاده‌ای و

     دست تکان می‌دهی

من سراسیمه

          پیاده می‌شوم

در تمام  ایستگاه‌ها

تو رفته‌ای اما

 

سال 82:

دیدارهای تازه با خود فاصله‌های بسیار آوردند

و غریبه‌هایی که هنوز

مجال نامگذاری‌شان را نیافته‌ایم

 

فرزندهای ما از جنس خاطره‌هایی دیگرند

و ما که

نه آن‌قدرپیر شده‌ایم

که زنگ صدای یکدیگر را نشناسیم

و نه چندان جوان مانده‌ایم

که خواب‌های شیرین خود را تکرار کنیم

به شکستن عهدی قدیم متهم می‌شویم

که فکر می‌کنیم هرگز

نبسته‌ایم

 

با این همه

باریکه راهی را

که از خانه مادری

تا این چهارراه ولنگ و واز پیموده‌ایم

خوب به خاطر داریم

و به خاطر داریم

که برای رسیدن به این ایستگاه

هیچ بلیطی فراهم نکرده بودیم

و هیچ‌گاه انتظار این قیافه‌های ناشناس را نداشته‌ایم

که به پیشواز ما نیامده‌اند

آمده‌اند تا در ایستگاه قطار بدرقه‌مان کنند

 

اما هنوز هم

آنقدر کودن نگشته‌ایم

که کودکی خویش را

از یاد برده باشیم

و از میان این‌همه کودک

که در میان اینهمه خیابان و میدان

ویلان و سرگردان‌اند

کودکانی را نشناسیم

که از جنس خواب‌های ما اگر نیستند

خواب‌های دور و دراز ما را

می‌خواهند تعبیر کنند

 

سال ٨٣ : 

چقدر ساده

شب

مدادی سیاه

شعری آماده

×××

سکوت سربی پیش از سپیده‌دمان

قوقولی قوقوی خروس مرده‌ای است

نمی‌شنوی

 

سال 83:

می‌خواستم دنیا را عوض کنم

دنیا عوض شد

اما کار من نبود

 

می‌خواستم انسان را دگرگون کنم

انسان‌ها دگرگون شدند

نه آن‌گونه که من می‌خواستم

 

حالا دیگر

فقط می‌خواهم

تو را همان‌گونه که بودی نگه دارم

بی هیچ تغییری

پیچیده در رویاهای کاغذی‌ام

 

و تو

می‌دانم

عوض نخواهی شد

همان‌گونه که بودی گریز پا

پر طغیان و تغیُّر

ویران‌گر

رودخانه‌ی آتش

×××

با عقربه‌ها جنگیدیم

مانند دن‌کیشوت

با آسیاب‌های بادی

 

سال ٨٤ :

بخوابیم با هم

به خواب هم پا بگذاریم

رویاها و کابوس‌های یک‌دگر را

ببینیم با هم

 

از آن پس

دیگر

من هرگز بیدار نخواهم شد

 

(زلزله بم)سال 82 :

هم لرزش زمین و لرزش دل‌ها هم

فردا فراموش خواهند شد

و درد جاودانه بنی آدم

در جایی همچون بم یا هر جهنم دره‌ای دیگر

فرو خواهیم رفت

آوار فرو بریزد یا نه

فروخواهیم رفت

و فریاد های فرو خورده خویش را نیز خواهیم برد

که در اعماق چون بغضی یا بمبی خواهد ترکید

و این است که لرزش زمین تکرار می‌شود   

  

موسوی :

از شهاب مقربین تشکر می‌کنم، از 55-٥٦  تا سال ٨٦سی‌سال زمان این شعرهاست. این سی‌سال چندین موج شعری را گذرانده‌ایم. شعرهای اولیه شهاب در واقع زمان شعرهای انقلابی و چریکی است ، ودر دوره بعدی کارهای‌اش، تأثیرات شعر شاملو به چشم می‌خورد. در دهه‌ی ٦٠ تغییری که در شعر شاعران دیده می‌شود در شعر مقربین هم هست اما در سبک و سیاق خودش. در دهه‌ی٧٠ که بسیار پر سر و صدا بود مقربین کار خودش را می‌کرد. ایشان با همه جریان‌های شعری از قبیل شعر حجم آشنایی داشته‌اند. اما در این میان یک وفاداری به سبک خود داشتند. شعر مقربین از جمله شعرهایی است که دقیقا ً مطابق با شخصیت او است و مرا به یاد کنفسیوس می‌اندازد. به همه‌ی مسائل توجه دارد ولی با هیچ یک سر ستیز ندارد. یک نوع رابطه‌ی با طبیعت و هستی در کارهای او شکل می‌گیرد.

شعر کوتاهی که پشت جلد کتاب «کنار جاده بنفش کودکی‌ام را جا می‌گذارم» هست مرا بر می‌گرداند به شعر ٣٠٠٠ سال پیش چین. البته عباس صفاری شعرهایی ترجمه کرده که قدمت بیشتری دارد. نکته‌ای که به نظر من در این شعرها حائز اهمیت است یکی از کارکردهای شعر است که تا به امروزهم آمده است. زبان شعر مقدم بر زبان است. کارکرد جادویی زبان مقدم بر کارکرد زبان بوده‌است. اضطراب جهان در مقابل همه‌ی نا شناخته‌ها. انسان مضطرب در انتظار آرامش است.  این امکان پذیر نیست مگر یک رابطه صمیمانه با هستی. در شعر مقربین این رابطه هست.

 

سؤال:

من می‌خواستم از آقای مقربین بپرسم چه اتفاقی بین سال‌های شعری ایشان افتاده‌است. من این اتفاق را از سال ٦٧ تا به امروز در شعرهای‌شان درک کردم. می‌خواستم ببینم چقدرمی‌شود این را مثبت ارزیابی کرد؟

ج: مثبت بودن را شما باید بگوئید. من در مورد کارم قضاوت نمی‌کنم.

موسوی: من البته دقیق متوجه سوال شما نشدم. به نظر من مقربین وفادار به درون خودش بوده و نگاهش به هستی مرا به یاد تفکر کنفسیوسی می‌اندازد. به قول شاملو که شعر باید سلاح رزم باشد،به نظر من شعر او اینجور نبوده است. تحولات شعری او در گیر ستیز نیست. هر شاعر یک تجربه است. شتابزده حرکت کردن و عدم صداقت مسئله اخلاقی می‌شود. اگر شعر من با دیدگاه من به هستی انطباق نیابد چیزی دوگانه می‌شود. مقربین مسیر را آرام پیش می‌رود.

علیشاه مولوی : جهان فلسفی کنفسیوسی شعر مقربین که حافظ موسوی به آن اشاره می‌کند خود او رعایت نکرده است. شمس لنگرودی مجموعه اشعارش با هم هیچ تفاوتی نکرده است. کیارستمی جمله‌ای دارد که می‌گوید من باید احمق باشم که نظر پارسال‌ام را امسال داشته باشم. ایستادگی و پافشاری روی شعر به اعتقاد من مزیت نیست هر چقدر هم فضاسازی کنیم و به شعر ١٠٠ سال پیش چین ببریم‌اش. اگر شما تحلیل ماتریالیستی می‌کنی در جا زدن و ماندن درست نیست. رفتار با زبان در شعر ایشان اصلا ً در طول سال‌ها تغییر نکرده است.

مقربین: تلقی افراد و شاعران مختلف از رفتارزبانی متفاوت است. دو نوع تلقی ما در سال‌های اخیر دیدیم. شمس در صحبت‌هایش راجع به فروغ اشاره‌ای داشت به معنا گریزی. رفتار زبانی من هم‌گام نیست با زبانی که برخی از شاعران دهه ٧٠ با زبان داشتند. من در این مورد نه احساس گناه می‌کنم و نه احساس افتخار می‌کنم . تصور نمی‌کنم از لحاظ زبانی شعرها یکسان باشند. اما تلقی شما ازرفتار زبانی متفاوت است.

علیشاه: ما در دوره‌ای صحبت می‌کنیم که شعر زبان مطرح است. شما در یکی از شعرهای‌تان می‌گوئید (ما با هم مغموم گشتیم ) این اصلا ًغلط است.

مقربین: در تمام طول عمرم من گشتن را یک بار به دلایلی به جای شدن گذاشته‌ام. شدن به جای گشتن درنثر عامیانه به کار می‌رود. ولی در بعضی افعال می‌تواند به کار رود وقتی به معنای تحول باشد.

علیشاه: شعر ایستگاه به نظر من درخشان‌ترین شعر بود ولی در شعرهای دیگر من کنفسیوسی ندیدم.

خواجات: من با شعر مقربین از سال‌ها پیش آشنا هستم . گشتن در معنای شدن هم اشکالی ندارد. من فکر می‌کنم چیزی که مولوی برآن انگشت گذاشتند زبانی است که در شعر ما تجربه شده است و بکارگیری یک زبان تجربه شده انگی به همراه دارد. اگر بپذیریم زبان هر شاعر وجود و جسمیت و روح آن آدم است من بین نوع نگاهش به هستی و شخصیت‌اش تجانس می‌بینم. در شعر آخر،  منظر که عوض می‌شود فضا هم عوض می‌شود. نکته عمیقی که وجود دارد سادگی درشعر مقربین است. در بعضی شعرها سادگی شگرد است و دربعضی شعرها هدف. این شعر نیازی به بازی زبانی ندارد از نظر من. اصولا ً روایت هم در کارهای مقربین قوی است. و فقدان انسان هم همین‌طور.

علیشاه: جایی که مقربین شعر ساده‌ای می‌نویسد و خودش هم به این سادگی تاکید می‌کند سادگی آن از بین می‌رود و این به شعرش لطمه می‌زند.

مقربین : در شعر تأکید به همین سادگی روی ساده بودن شعر نیست من البته این شعر را مانیفست شعر خودم می دانم.

علیشاه: به اعتقاد من آنچه به عنوان مزیت است در شعر شما ، این به نظر من مزیت نیست.  

موسوی: در دهه ٥٠ کسی شعر جلالی را تحویل نمی‌گرفت اما بعدها همین چیزها در شعر جلالی او را زنده کرد. من معتقدم یک جور وفاداری به خود باید در شعر داشت. مقربین در این سال‌ها شعرش تغییر کرده است. شکسته ، ته، ته ... یا این کلماتم ، ماتم، ماتم ... این کار تازه‌ای است. همواره وسوسه‌ی خفیف قافیه پردازی در کارش هست که مشابه‌اش در کار حقوقی هم هست. در هر شاعر به اعتقاد من یک تجربه برای ما وجود دارد نه همه چیزش.

 نصرت رحمانی از ابتدا تا انتها یک خصیصه داشت. اما می‌دانیم که از چهارپاره شروع کرده است. من نمی‌گویم شهاب ٤٠ سال درجا زده و این مثبت است. من این را نمی‌گویم من می‌گویم آرام آرام پیش رفته است. براهنی یک سال پیش از خطاب به پروانه‌ها مجموعه‌ای به نام بیا کنار پنجره را دارد. ما با شاعری سروکار داریم که وزن را رعایت می‌کند. رمانتیک است دل‌اش می‌خواهد مثل سپهری و فرخزاد شعر بگوید.

احمدلو: من آقای مقربین را اول بار که دیدم شکه شدم چون شعرش جوان است و با شعرش فاصله دارد. امروز در این جلسه جواب‌ام را گرفتم . اصلا ً المان‌های اجتماعی در شعر ایشان نبوده است. و یک نوع خردگرایی در شعرش هست.

سؤال: آرام‌اش مقربین را دوست دارم و به آن احترام می‌گذارم، اما شما چقدر می‌توانید آرامش را به مخاطب‌تان انتقال دهید؟

ج: مخاطب باید به من جواب بدهد من در واقع نمی‌دانم.

سوال: اگر راحت‌تر بودید باز هم این آرامش را دوست داشتید؟

ج: من به درستی نمی فهمم.

سوال: آرامشی که به اجتماع نگاه نمی‌کند و ته دره را نمی‌بیند؟

ج: من دوست دارم اعماق اجتماع را هم ببینم و دوست ندارم در شعرم منعکس نباشم.

چایچی: من فکر می‌کنم شهاب از ابتدا که کار می‌کند در طول سال‌ها توانسته پله‌ها را طی کند و منظرش گسترده‌تر شده است. بحث من بحث نگاه است. بحث زبان نیست. شهاب توانسته این منظر نگاه را گسترده کند.

علیشاه: دولت‌آبادی می‌گوید من دوست داشتم برای مردم بنویسم و سعید سلطان‌پور دوست داشت برای مردم بمیرد.

موسوی: سلطان پور مثل یک رخش سرکش در نظر من است. و دولت‌آبادی هم حق دارد چنین چیزی بگوید.

علیشاه: در دوره‌ای که بسیار اتفاقات می‌افتد آرامش داشتن را عجیب می‌بینم.

مقربین : من خیلی هم بی‌تفاوت از جریان‌های اجتماع نگذشتم. من هم در دامان این اجتماع بودم. در زمینه‌ی شعر ما نباید انتظار داشته باشیم همه فقط متأثر از شرایط اجتماعی و سیاسی باشند.  اگر چنین بود این همه شعرهای درون گرایانه و فلسفی و عاشقانه وجود نداشتند.

کیومرث منشی‌زاده:

بعد از اختراع خط تقریبا ً مردم با شعر طرف نیستند .

اخیرا کسی گفت شعر را باید با چشم احساس کنیم همان‌طور که نقاشی را باید با گوش احساس کنیم . قدما می‌گفتند کسی اگر بخواهد شاعر بشود باید ٦٠٠,٥ بیت شعر حفظ باشد. پل ورلن که ملک‌الشعرای فرانسه بوده می‌گوید من لب‌های تو را بیشتر از کتاب‌ها دوست دارم. شعر باید چیزی در خود داشته باشد. شعر باید محتوا داشته باشد. پشت شعر سواد باید باشد. هیچ شعری به خاطر فرمش نمانده است. به خاطر محتوایش مانده‌است. سزار وقتی می‌خواهد بمیرد می‌گوید کمدی پایان یافت. خیام می‌گوید وقتی ما می‌میریم فرقی نمی‌کند که ٧٠٠٠ سال پیش مرده باشیم یا ٧٠٠٠٠ هزار سال پیش. در ٦٠٠ سال اخیر کسی فارسی را قشنگ‌تر از شهریار ننوشته‌است. کلام باید در ذهن برود شعر باید با کلماتی گفته شود که آدم خواب می‌بیند نه با کلمات فرهنگ لغت فروغ دانشی نداشته، البته ممکن است آدم شاعر غریزی باشد. باید سعدی و حافظ و شعرهای مدرنیسم های دنیا را حفظ کنیم . سیاست راست‌گرایانه و سیاستی که عرفان در ایران باب کرد الیوت را به ما به عنوان شاعر مدرن معرفی کرد. الیوت شاعر کلاسیک است که به دنبال اسطوره است. آدم مدرن که به دنبال اسطوره نیست ما باید دنبال مایکوفسکی می‌رفتیم که فتوریسم بود، آینده نگربود. جلال آل احمد دو کتاب دارد. ارزیابی شتاب زده که منظورش ارزش یا بی‌شتاب زده بوده است سفر به روس که منظورش سفر به روسیه بوده است. دکتر حسابی فیزیک اتمی را فیزیک هسته‌ای ترجمه کرده است. آیا درست است که ما آلبالو را با هسته‌اش بشناسیم. آنچه که در فیزیک اتمی صحبتی از آن نیست هسته است. شاعر باید شعر را بلندبلند بخواند ببیند در دهانش می‌چرخد یا نه.  بابا طاهر عروض نمی‌دانسته. اول شعر در جهان مدرن بود. در عرب شعری به اسم مُبَشّهات بود که بعدها مقیدش کردند و وزن و قافیه به آن دادند. وزن برای شاعر غیر شاعر است. سعدی و حافظ عروض نمی‌دانستند. وزن و قافیه برای شاعر مبتدی است. چون وزن و قافیه به مثابه عصای زیر بغل است. اگر زبان ما درست نباشد شعر شعریت ندارد. در شعر اروپایی کلمات به هم متصل هستند. نقاشی ایران به این علت مشکل دارد که دنباله مینیاتور است و پرسپکتیو ندارد. سعدی و نیما یوشیج شعرشان کمپوزیسیون دارد. باید کاری کرد که شعر در یک مسئله باشد نه مثل مولوی. در انتهای جلسه همانند همیشه حضار شعر خواندند.

بهزاد خواجات، آقای صانعی، مهبودی، علی ثباتی، هومن قاپچی، سمانه کهربائیان، کتایون ریزخراطی، مسعود اصلانی، سوری احمدلو، ایمان مؤمنی، سارا محمدی، جواد فانی، آذر کتابی، می‌خوش ولی‌زاده، ژیلا سربازی، رامتین زارع، حامد رحمتی، شهریار خسروی، سجاد گودرزی، علیرضا طالبی.  

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است