از خون جوانان وطن لاله دمیده

  صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS


 

■  درباره‌ی ما
■  شعر ایران
■  شعر جهان
■  جلسات ماهانه‌ی وازنا
■  پرونده‌ی شعر مهاجرت
■  شعر و ادبیات کهن
■  ترجمه‌ی شعر فارسی
■  اخبار و گزارش
■  کارگاه شعر کارنامه
■  کارگاه شعر سید علی صالحی
■  کارگاه شعر علی باباچاهی
■  کتاب‌های شعر و مجلات ادبی
■  نقد شعر
■  ویژه‌نامه
■  جمع‌خوانی شعر
■  گفت‌وگو
■  مقالات و مباحث نظری
■  یادداشت‌ها
■  ستون طنز
■  ترانه‌ی ایران و جهان
■  واژگان و مفاهيم ادبی
■  كتا‌‌‌ب‌خا‌نه‌ی الكترونيكی
■  معرفی وبلاگ‌های ادبی
■  آلبوم تصاوير

سایت رسمی احمد شاملو
اینک فلسفه
خانه شاعران جهان
hopkinsclub
جن و پری
گالری مامک
مجله‌ی ادبی پیاده‌رو
مجله‌ی ادبی امضا
مجله‌ی ادبی دینگ‌دانگ
mindmotor
عروض
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه؛ دانوش


پیوندهای شعر به ترتیب حروف الفبا


3panj
آستانه
ابوالفضل پاشا
اثر
احمد پوری
احمد شاملو
آرش نصرت‌اللهی
ادبکده
ادبیات امروز ایران
ادبیات فارسی
ادبیات و فرهنگ
اسماعيل خويي
اسماعیل یوردشاهیان
امضا
امیر مهدی حقیقت
انجمن قلم ايران
باباچاهی
باغ در باغ
بلوط
بنیاد گلشیری
بهزاد خواجات
بیژن الهی
پاراگراف
پایاب
پرویز اسلام‌پور
پروین سلاجقه
پیاده‌رو
تادانه
تازه‌‌های ادبی
جازما
جایزه‌ی ادبی
جرجیس
جشنواره‌ی شعر صلح
جغد
جغد مینروا
جن و پری
حافظ موسوی
حامد رحمتی
حامیم
حفره
حمیدرضا آتش‌ بر آب
خانه شاعران
خانه شاعران جهان
خانه فرهنگ گیلان
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرنگار
خزه
خوانش
داریوش آشوری
دانوش
دفتر شعر جوان
دوات
دومینو
دیباچه
دینگ دانگ
رضا براهنی
رسول رخشا
رندان
رونا
رویانز
سخن
سخنوران پارسی
سرخط
سعید سعیدپور
سمرقند
سوشلیفا
سهراب سپهری
سیاه‌کمدی
سیب گاززده
سید علی صالحی
سیروس رادمنش
شاعران فارسی گوی
شعر
شعر اسپانیایی
شعر ايلام
شعر نو
شمس لنگرودی
شهاب مقربین
شیون فومنی
صدای مستقل ادبیات ایران
صحنه‌ها
عادل بیان‌گرد جوان
عباس صفاری
عروض
عصر آدینه
عصرنو
علی باباچاهی
علی‌رضا پنجه‌ای
علی عبدالرضائی
علی قنبری
علی‌شاه مولوی
غزل امروز
فرشته مولوی
فروغ
فرهاد مرادی
فریدون مشیری
فیروزه
قفسه
کارگاه
کارون
كافه تيتر
کافه داستان
كانون ادبيات ايران
کانون نویسندگان
کانون وبلاگ‌های ادبی
كتاب شعر
کتاب هفته
کتایون ریزخراتی
کزاز
کلاغ
گاف
گروس عبدالملکیان
لوح
مارال
مانا آقایی
ماندگار
مانيفست
مایند موتور
ماه مگ
مجله‌ی ارمغان فرهنگی ماه
مجله‌ی شعر
محسن عمادی
محمد آزرم
محمد علي اسلامي ندوشن
محمد علی بهمنی
محمود فلکی
محمود کیانوش
مدیا کاشیگر
مریم آموسا
مطرود
مظاهر شهامت
مولانا نيوز
منصور بنی‌مجیدی
م.مؤید
موج ناب/شعر حجم
مهتاب کرانشه
مهدی عاطف‌راد
مهرنوش قربانعلی
میثم ریاحی
نصور - آرشیو مقالات فارسی
نوشتا
واژه
والس
وضعیت
ولادیمیر هولان
هرمز علی‌پور
هرات
هشتاد
هفت سنگ
هفتان
هوشنگ چالنگی
هومن قاپچی
هیجار
یدالله رؤیایی


شاعرانی که مایلند کتابهای آنها ( تالیف و یا ترجمه ) در سایت معرفی شود یک نسخه از کار را به آدرس کارنامه ارسال نمایند . آدرس کارنامه : خیابان وحید دستگردی - خیابان فرید افشار - کوچه ی نور - پلاک 24 - موسسه ی کارنامه - تلفن 22228243 / تلفکس: 2279646





علی صیامی

خوانش شعر «قتل» حافظ موسوی

یک خوانش، یک شعر

 خوانش شعر «قتل» از حافظ موسوی

نویسنده: علی صیامی

 

 

همین که انگولکی اندیشگی و یا احساسی از خواندن شعری را در وجودم حس کنم، آن را دوباره یا چندباره می‌خوانم. این چندباره خوانی‌ام رابطه‌ی مستقیم با خوب یا مزخرف بودن شعر دارد( بنا به سلیقه‌ی من). اولی هورمون‌های شادی مثبت در رگ‌هایم جاری می کند و دومی هورمون‌های شادی مازوخیستی‌ام را.
«قتل» از نوع اول بود که انگولک اندیشگی‌ام کرد. در این‌جا می‌خواهم خوانش‌ام را بنویسم. 

 در شعر«قتل» از حافظ موسوی بیان چندسویه‌گیِ حسی انسانی و طبیعی- انتقام جویی- و در همامیزی‌اش با حس‌های دیگر را دیدم.
شاعر(منظورم از «شاعر» حافظ موسوی نیست، راوی شعر است) در پنج سطر اول ِ شعر موجز، کوتاه، و کافی و وافی چگونه‌گی ِ نگاه‌اش را به اطرافیان‌اش - دوست، معشوق و آشنا - کاملا ً روشن و مرزدار بیان می‌کند. مخاطبِ شعر نه دوست صمیمی است، نه آشنا و نه معشوقِ خائن مستحقِ مرگ:

نه آن‌قدر با تو دوست بودم

كه برای دیدن‌ات

به كافه‌ای در آن سوی شهر آمده باشم.

نه آن‌قدر عاشق‌ات

كه برای كشتن‌ات تپانچه‌ای بخرم

اما شاعر برخلاف تقسیم‌بندی اطرافیان‌اش و نظمی که به رابطه‌ی دور- و- نزدیک‌اش با آن‌ها داده است، به کافه‌ی آن سوی شهر می‌رود. می‌پرسم پس مخاطبِ شاعر کیست؟ آیا کسی خارج از آن سه گروه طبقه‌بندی شده است؟ او کیست که شاعر با تپانچه به دیدارش می‌رود؟ آیا شاعر ترس دارد که مخاطب او را ترور کند و برای دفاع از خود تپانچه برداشته است؟  یا از جانب او ترور شخصیتی و یا زبانی شده است و تپانچه‌ی در جیب‌اش استعاره از کینه و حس انتقام جویی‌اش است؟ شاید مخاطب از سربازان گمنام است که بعدها واجبی می‌خورد؟ و بسیاری از این "آیا"ها در ذهن‌ام می‌آید.

با این همه

وقتی به كافه رسیدم

... درکافه جنازه‌ی خونین مخاطب را افتاده در حیاط می‌بیند.

جنازه‌ی خونین‌ات درحیاط افتاده بود

"خونین" رنگ سرخ ِ قتل و جنایت واقعی را در ذهن‌ام تصویر می‌کند و حس می‌کنم که  "قتل" امری چنان معمولی و روزمره شده است که حافظان قانون در آن هیچ بی‌قانونی‌ای نمی‌بینند که دل‌واپس و نگران مرگ انسانی باشند، اگر هم خودشان او را کشته باشند. پس:

 و پلیس‌ها - در حالی كه با هم شوخی می‌كردند –

خط می‌كشیدند دورت را

چرا شاعر ابزار قتل را در سطل زباله می‌اندازد؟

تپانچه‌ام را در سطل زباله انداختم

شاید خودِ "قتل" بوده که به سطل زباله اندخته شده است!

 آیا در ذهن شاعرقاتل و مقتول جا عوض می‌کنند؟ برای‌ام مشخص نیست. ولی آن چه که برای‌ام مشخص است شاعر؛ اگر مقتول یا قاتل ِ بالفعل هم باشد، خوشحال از این "قتل" نیست. چرا که او با پناه بردن به گوشه‌ی دنجی می‌خواهد تلخی ِ قتل را با نوشیدن فنجانی قهوه‌ی تلخ درمقابل ِ خوشحالی و خنده‌ی پلیس ها تلخ‌تر کند.

  گوشه‌ی دنجی نشستم

و قهوه‌ای تلخ سفارش دادم .

 

به نظر من بستن گره‌ی سر ِ کیسه‌ی شعر یکی از سخت‌ترین و با اهمیت‌ترین گره‌هایی‌ست که شاعر با آن حرف‌اش را و مفهوم شعرش را شکل نهایی می‌دهد. فرض کنیم شاعر به جای قهوه‌ی تلخ، لیوانی شکلاتِ گرم یا آبمیوه ای یا بستنی‌ای سفارش می‌داد، آن‌گاه با لذت شاعر از قتل روبرو می‌شدیم. اما شاعر با سفارش یک تلخی، تلخی قتل را بر گلوی خود و خواننده‌ی شعر می‌نشاند. آن هم شاعری که با خودش تپانچه داشته، ابزار قتل، شاید او برای انتقام‌گیری عمل "قتل" را تلخ می‌داند. نوعی مخالف‌ات با انتقام‌گیری فیزیکی. حافظ موسوی خیلی خوب از عهده‌ی بستن این گره برآمده است.

چندسویگی این شعر را در همین بازی‌های نیروی بالقوه‌ی انجام قتل و انزجارِ(تلخیِ) به بالفعل در آمدن قتل در فضای شعر و در ذهن شاعر دیدم. قتل ِ دوست، آشنا، معشوق و یا حتا شخصی از گروهی خارج از سه گروه نام‌برده "تلخ" است. حتا اگر قتل به دست دیگری‌ای انجام یافته باشد. اما می‌بینم که در شعر با "حس قتل" و "حس انتقام" در انسان نه برخوردی ایده‌آلیستی و آرمان‌گرایانه‌ی حذفی و نه برخوردی مذهبی- جذبی( چشم در برابر چشم = قصاص) شده است. شاعر در رؤیاهای‌اش تپانچه بر روی خائن برای کشتن‌اش می‌کشد و شاید هم شلیک می‌کند؛ پذیرش حضور بالفعل حس انتقام در انسان تا حد کشتن فیزیکی. اما او طاقت دیدن کشته شده‌ی کسی را، که شاید دل ِ خوشی هم از او ندارد، درخود نمی بیند؛ دفع به بالفعل درآمدنِ حس انتقام. پس او در مواجهه‌ی واقعی (نه در رؤیا) با "قتل" متمدنانه تپانچه‌اش را در سطل زباله می‌اندازد.

اما ای کاش حافظ موسوی، البته به سلیقه‌ی من، به جای "قهوه‌ای تلخ" ، "فنجانی قهوه‌ی تلخ" سفارش می‌داد تا از شکسته‌گویی‌های زبان محاوره‌ای دور می‌شد. یا به جای "تپانچه‌ای بخرم،"  "تپانچه‌ای خریده باشم" می‌نوشت، تا قطعیت خریدن تپانچه در ابهام "بخرم" نمی‌ماند.

گویا من خیلی دیکتاتور هستم که می‌خواهم سلیقه‌ام را به حافظ موسوی تحمیل کنم. شاید هم لیبرال هستم و دارم دیالوگ می‌کنم.

 

 

هامبورگ

ششم ژانویه ٢٠٠٨



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است