سه نقطههای من
میترسانند تو را
تا مبادا خطاكار راهی شوی
بیراهه نشین
راه
راه
گم كرده بود خودش را
آن مرد
در باران
خیس یك بیماری وُ
فكرهای ورم كرده ی پا به ماهاش!
میشنوی؛
سمفونی كلاغهای ِ مرده شور
در باغی به رنگ بیابان
بی گل شیپوری
تا هوار كند
رسوائی سرهای بر دار وُ
تنهای سنگ خورده را!!!
سنگ شدهای وُ
از لای یك پنجرهی نیمه باز
پرتاب یك حواس ِ پرت
ماه میخندانی وُ
كلافه قلقلك مردهها
شور میشوی
تلخ ْهم من
كه خندههایام را
سالهای بیمارتر از بیماری تو
به دستفروش ِ هرزهای فروختم
كه راه هرزگی نمیدانست
زمانی كه
عقل ِ جن زدهام
قد نمیداد
قدم
تا پنجره باز كنم
تا ...