"دیالوگ"
(I)
شوهر خواهرم گفت:
- " زمین تخت است. "
گفتم:
- " نه! گرد است! "
مادر گفت:
- " خفه شو عماد؛ خواهرت ... ! "
خواهرم بین زمین تخت و ریههای یک نَر ِ باستانشناس چفت میشود.
(II)
من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم.
او
آرام به پشت تلسکوپ برگشت.
من
تا صبح راه میرفتم.
(III)
بامداد،
جسد من و گالیله را جلوی کلیسا پیدا کردند
با چشمها و پاهاي تاولزده
گالیله
پایین آمده بود از خر شیطان.
من
پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفسنفسهای خواهرم.
(IV)
خواهر که داری،
گالیله را فراموش کن؛
به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور،
و تک جملههای مادرت!