یادش به خیر جایزهی شعر کارنامه
تا همین چند سال پیش، دی ماه که می شد نیمچه هیجانی در فضای شعر کشور ایجاد میشد. سرویسهای ادبی مطبوعات و خبرگزاریها هفتهای چند بار به دفتر کارنامه زنگ میزدند که آخرین خبرها را بگیرند اغلب شاعرانی که در آن سال کتاب داشتند دنبال نام خودشان در لیست کاندیداها میگشتند. ( گرچه خیلیها این کنجکاوی را دون شأن خود میدانستند و ترجیح میدادند که خودشان را کاملا ً بی تفاوت نشان دهند.) برای کارنامهایها و هیأت داوران، یکی دو ماه آخر، یعنی همین آذر و دی، ماههای دشوار و پرکاری بود. جلسه پشت جلسه، بحث و جدل، تردید و وسواس، بازبینی، بازخوانی، مبادا کسی از قلم افتاده باشد! مبادا در تشخیصم خطا کرده باشم! مبادا جاذبههای سطحی یک مجموعه فریبم داده باشد! مبادا هیبت ظاهری و غلطانداز یک مجموعهی به ظاهر آوانگارد مرعوبم کرده باشد! مبادا ...
...
همهاش البته این طور نبود. لحظههای خوب هم داشتیم. دور هم جمع شدنهای دو هفته یک بار، شوخیها و بگوبخندها، و بعد هم مراسم اهدای جوایز و آخرین جلسه در "زردبند" در مهمانی صمیمانهی خانم اسکندرفر، که آخرین بارش شام آخر نازنین بود! چه تلخ! چه سرد! چه گزنده! چه شب شومی بود آن شب! دلم میخواست کسی پیدا شود و یک سیلی توی صورتم بزند و از خواب بیدارم کند. اما خواب نبود. برف ِ نیمه شب واقعی بود. درمانگاه لواسان واقعی بود، شوک الکتریکی واقعی بود ، آمبولانس واقعی بود، سردخانه واقعی بود، من خواب نبودم. اصلا ً نخوابیده بودم که خواب دیده باشم. آتشی هم بود. عمران هم بود. چه گریهای کرد آن شب عمران!
...
یادم نیست امسال چندمین سال است که کارنامه توقیف شده است. بساط ِ جایزه برچیده شده است. نازنین با ملاحان فنیقیه رفته است. یادم نیست.
...
چند هفته پیش داشتم کتابخانهام را مرتب میکردم. می خواستم مقداری از کتابها و مجلههای اضافی را دور بریزم. دلم نمیآمد. همین طور سرسری ورق میزدم. تعجب کردم. دلم برای خودم نه، برای آتشی سوخت. چه قدر بیرحمانه به او تاخته بودند! چند تایی از گزارشهای جایزهی کارنامه را در مطبوعات ِ آن سالها میخواندم. واقعا ً آیا هیچ نکتهی مثبتی در کار ما نبود که ببینند؟!... نمیدام نویسندگان آن گزارش ها حالا کجا هستند؟ چه میکنند؟ کاش می دیدمشان و از آنها میپرسیدم: "آیا هنوز هم همانطور فکر میکنید ؟"
...
اصلا ً چه خوب شد که کارنامه توقیف شد! چه خوب شد که بساط معتبرترین جایزهی شعر ایران را جمع کردند! چه خوب شد که از آن همه دردسر خلاص شدیم!
...
اما نه! این خیلی مأیوسانه است. آن فحشها و تهمتها حالا دیگر فراموش شده است، اما خاطرهی آن چند دوره جایزهی کارنامه به گمانم تا سالها زنده خواهد بود. همانطور که خاطرهی جایزهی گردون هنوز در یادها هست. کاش بار دیگر کسی به فکر شعر بیافتد! در کشوری که شعر رکن اصلی فرهنگ اوست. خیلی بد است که چندین و چند جایزهی داستان و رمان داشته باشیم آن هم با این همه بازتاب و سر و صدا، اما برای شعر ...
راستی! از جایزهی شعر خبرنگاران چه خبر؟ ... نکند این یکی هم به تیر غیب دچار شود!
دی ماه هشتاد و شش