از خون جوانان وطن لاله دمیده

  صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS


 

■  درباره‌ی ما
■  شعر ایران
■  شعر جهان
■  جلسات ماهانه‌ی وازنا
■  پرونده‌ی شعر مهاجرت
■  شعر و ادبیات کهن
■  ترجمه‌ی شعر فارسی
■  اخبار و گزارش
■  کارگاه شعر کارنامه
■  کارگاه شعر سید علی صالحی
■  کارگاه شعر علی باباچاهی
■  کتاب‌های شعر و مجلات ادبی
■  نقد شعر
■  ویژه‌نامه
■  جمع‌خوانی شعر
■  گفت‌وگو
■  مقالات و مباحث نظری
■  یادداشت‌ها
■  ستون طنز
■  ترانه‌ی ایران و جهان
■  واژگان و مفاهيم ادبی
■  كتا‌‌‌ب‌خا‌نه‌ی الكترونيكی
■  معرفی وبلاگ‌های ادبی
■  آلبوم تصاوير

سایت رسمی احمد شاملو
اینک فلسفه
خانه شاعران جهان
hopkinsclub
جن و پری
گالری مامک
مجله‌ی ادبی پیاده‌رو
مجله‌ی ادبی امضا
مجله‌ی ادبی دینگ‌دانگ
mindmotor
عروض
سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه؛ دانوش


پیوندهای شعر به ترتیب حروف الفبا


3panj
آستانه
ابوالفضل پاشا
اثر
احمد پوری
احمد شاملو
آرش نصرت‌اللهی
ادبکده
ادبیات امروز ایران
ادبیات فارسی
ادبیات و فرهنگ
اسماعيل خويي
اسماعیل یوردشاهیان
امضا
امیر مهدی حقیقت
انجمن قلم ايران
باباچاهی
باغ در باغ
بلوط
بنیاد گلشیری
بهزاد خواجات
بیژن الهی
پاراگراف
پایاب
پرویز اسلام‌پور
پروین سلاجقه
پیاده‌رو
تادانه
تازه‌‌های ادبی
جازما
جایزه‌ی ادبی
جرجیس
جشنواره‌ی شعر صلح
جغد
جغد مینروا
جن و پری
حافظ موسوی
حامد رحمتی
حامیم
حفره
حمیدرضا آتش‌ بر آب
خانه شاعران
خانه شاعران جهان
خانه فرهنگ گیلان
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرنگار
خزه
خوانش
داریوش آشوری
دانوش
دفتر شعر جوان
دوات
دومینو
دیباچه
دینگ دانگ
رضا براهنی
رسول رخشا
رندان
رونا
رویانز
سخن
سخنوران پارسی
سرخط
سعید سعیدپور
سمرقند
سوشلیفا
سهراب سپهری
سیاه‌کمدی
سیب گاززده
سید علی صالحی
سیروس رادمنش
شاعران فارسی گوی
شعر
شعر اسپانیایی
شعر ايلام
شعر نو
شمس لنگرودی
شهاب مقربین
شیون فومنی
صدای مستقل ادبیات ایران
صحنه‌ها
عادل بیان‌گرد جوان
عباس صفاری
عروض
عصر آدینه
عصرنو
علی باباچاهی
علی‌رضا پنجه‌ای
علی عبدالرضائی
علی قنبری
علی‌شاه مولوی
غزل امروز
فرشته مولوی
فروغ
فرهاد مرادی
فریدون مشیری
فیروزه
قفسه
کارگاه
کارون
كافه تيتر
کافه داستان
كانون ادبيات ايران
کانون نویسندگان
کانون وبلاگ‌های ادبی
كتاب شعر
کتاب هفته
کتایون ریزخراتی
کزاز
کلاغ
گاف
گروس عبدالملکیان
لوح
مارال
مانا آقایی
ماندگار
مانيفست
مایند موتور
ماه مگ
مجله‌ی ارمغان فرهنگی ماه
مجله‌ی شعر
محسن عمادی
محمد آزرم
محمد علي اسلامي ندوشن
محمد علی بهمنی
محمود فلکی
محمود کیانوش
مدیا کاشیگر
مریم آموسا
مطرود
مظاهر شهامت
مولانا نيوز
منصور بنی‌مجیدی
م.مؤید
موج ناب/شعر حجم
مهتاب کرانشه
مهدی عاطف‌راد
مهرنوش قربانعلی
میثم ریاحی
نصور - آرشیو مقالات فارسی
نوشتا
واژه
والس
وضعیت
ولادیمیر هولان
هرمز علی‌پور
هرات
هشتاد
هفت سنگ
هفتان
هوشنگ چالنگی
هومن قاپچی
هیجار
یدالله رؤیایی


شاعرانی که مایلند کتابهای آنها ( تالیف و یا ترجمه ) در سایت معرفی شود یک نسخه از کار را به آدرس کارنامه ارسال نمایند . آدرس کارنامه : خیابان وحید دستگردی - خیابان فرید افشار - کوچه ی نور - پلاک 24 - موسسه ی کارنامه - تلفن 22228243 / تلفکس: 2279646





فریبا شادکهن

نگاهی به اشعار کتاب "من عیسی بن خودم" از مانا آقایی

 

 

 

نام آخرین كتاب شعر مانا آقایی "من عیسى بن خودم" ١به پرسشم  وا داشت. دلیل انتخاب این نام، که هر بار مانا با حالتی غریب تکرار می‌كرد، به کند و کاو شعرها برای یافتن پاسخ سوقم داد. متنی که پیش رو دارید جستجویی‌ست در لایه‌های درونی‌تر برخی از اشعار این کتاب.

 

باید از همه بریده باشى، همه را تا انتها رفته باشى یا در آستانه به خیانت رسیده باشى، آسمان پشت كرده، زمین بی‌درى براى ورود تا به این جمله برسى: "من عیسىبن خودم، یتیم شانه‌هایت كه افتاده‌اند."

یونگ در تحقیقات خود نشان می‌دهد كه یك مسیحى غربى در زبان مذهبى خویش چنین می‌گوید: "عیسى در من حلول كرد" در حالی‌كه "بودا منم" یك باور بودائى شرقی‌ست (گوستاو یونگ، جهان نگرى، ترجمه‌ی جلال ستارى، ص. ١٦٥) اما در این شعر مانا بی‌آن‌كه در خدمت این تصاویر باشد آن‌ها را درونى شده باز می‌آفریند نه چون یك مسیحى به عیسى پناه می‌برد، نه چون كافرى آن‌ها را به سخره می‌گیرد. بلكه چنان در كشف و شهود خویش غرق است كه این تصاویر را از پستوهاى ناخودآگاه خود به زیستن امروزین‌اش پیوند می‌زند. او كشف می‌كند همه‌ی این اسطوره‌ها درون او زندگى می‌كنند و به جاى آن‌كه درگیر حفظ نماد مذهبى باشد، به درك و بازآفرینى آن دست می‌زند. از این‌رو بسیارى از  اشعار او از جنس کشف و شهود است از جنس ملاقات‌های دردهای خودآگاه و ناخودآگاه شخصی او با تجربه‌های ناخودآگاهِ جمعی. 

دومین شعر کتاب فامیل نام دارد:

 

فامیل

 

در آغاز کلمه بود
و کلمه بیابان
و بیابان تاجی که بر سرم گذاشته بودند از خار
روی پیشانی سیاهم نوشته بودند "گناهکار"
و زنده‌زنده مرده بودم من
برای تنها مادرم
در آغاز کلمه بود
و کلمه بیابان
و بیابان ِ برادران مرا یهودا آفرید
در آغاز کلمه بود
و کلمه بیابان
و بیابان پدری که در مقدس‌ترین کتاب‌ها تنهایم گذاشت
در آغاز کلمه بود
و کلمه بیابان
و بیابان صلیبی که با من زاده شد
و تا امروز بر دوش می‌کشم
من عیسی بن خودم
یتیم شانه‌هایت که افتاده‌اند.

 

در شعر فامیل، بیابان، بار معنایی کلمه را در تصاویر مختلف باز می‌کند. بیابان تاج خاری‌ست که بر سر شاعر گذاشته می‌شود تا حس گناه را در او القا کند. آفریدگاری‌ست که برادران خیانتکار برای او می‌آفریند. پدری‌ست که در مقدس‌ترین کتاب ها تنهای‌اش می‌گذارد و در انتها صلیبی‌ست که با او زاده می شود و تا به امروز بر دوش می‌کشد. 

 

اگر برای هر شعر بتوان روحی در نظر گرفت; شاید بشود روح این شعر را تنهایی نام نهاد. این شعر ازدحام مفاهیمی در کمیت است که در کیفیت از خویش خالی شده‌اند. شعر تنهایی و ناباروری بیابان را تأکید می‌کند. و در این تنهایی مطلق برای خلق فامیل به خود رجوع می‌كند. پس مریم نمادی از او می‌شود و عیسی کودکی که از آنیموس (بخش ازلی و پنهان مردانه‌اش) آبستن می‌گردد. خود را از خود می‌زاید یا به عبارتی بخش مردانه‌اش را از طریق این آبستنی از زهدان زنانه‌اش بیرون می‌کشد اما در این تولد هم زنده‌زنده صلیب بر دوش می‌کشد.

 

مرگ در دو قسمت شعر که مادر و پدر به تصویر می‌آیند دیده می شود؛ ابتدا "زنده‌زنده مرده بودن برای تنها مادر"،  و دوم "تنها گذاشته شدن توسط پدر در مقدس‌ترین کتاب‌ها" که اشاره به مرگ اوست و مفهوم تنهایی که در هر دوی این سطرها با مفاهیم متفاوت عنوان شده است. این‌که از مادر و پدر همان برداشت پدر و مادر خانوادگی را داشته باشیم لایه‌ى ابتدایی معنایی این سطرهاست. اما آن‌چه که ذهن مرا درگیر می‌کند مفاهیم اسطوره‌ای و تاریخی این کلماتند. با توجه به ساختار کلی شعر که اسطوره‌ای‌ست (آن هم پیرامون محور عیسی) آیا مادر نمادی از همین زندگی گیتیانه زمینی نیست و پدر پروردگاری که در کتاب‌های مقدس جای‌اش خالی‌ست؟ تاج خار و صلیب که نمایه‌اند، در این شعر سرشار از بار عاطفی‌اند بنابراین کارمایه‌ی روانی پیدا کرده و از آن‌جا که جفت مفهومی کلمه به كار رفته‌اند و کلمه برای شاعر در شعر حلول می‌یابد یا شعر در کلمه، بنابراین می‌توان گفت "صلیب و تاج خار" همان شعرند.

 

 

از آن‌جا که در این شعر کلمه کاربرد کلیدی دارد و بر مبنای اسطوره‌ی عیسی بنا شده، به تفسیر آقای علی طهامسبی که از واژه‌ی کلمه داشته‌اند و با اسطوره‌ی عیسی مرتبط است اشاراتی می‌کنم:

"در زبان معمولی و در فرهنگ‌نامه‌ها، كلمه عبارت است از لفظی كه دارای معنی باشد. «كلمه» در اصل واژه‌ی «كلم kalm» به معنای زخم زدن، آسیب رساندن بوده است" و مهم‌ترین و گویاترین مصداق برای «كلمه» كه هم در انجیل‌ها از آن یاد شده و هم در قرآن، عیسی مسیح است. عیسی یعنی نجات. بنابراین «كلمه» در مرحله‌ی اول، واگویه‌ای برای نجات خویش از وضعیت موجود است، گفت‌وگویی برای خود از رنج‌ها و از درد جدایی، و در مرحله‌ی بعد دیالوگی دوجانبه میان انسان و امر متعالی ست."

 

 با توجه به این تفسیر از کلمه در اسطوره‌ی عیسی، می‌توان به این معنا دست یافت که شاعر به دنبال نجات دهنده، کلمه‌ی نجات را می‌زاید در سرتاسر شعر؛ "کلمه" درد زیستن اوست و برای نجات خویش نیز ناخودآگاه به "کلمه" که همان "عیسی" گویاترین مصداق کلمه است پناه می‌برد.

 

خدا در کتاب‌های مقدس ظاهراً مرده است (نیچه)، یا به عبارتی پوسته‌ی ظاهری خدا محو شده است. (یونگ)

 درگیری تجربه‌ی این دو مفهم در لابه‌لای این شعر مشهود به نظر می‌رسد.

به گفته ی یونگ، مفهوم قانون اخلاقی و مفهوم خدا جزو ذات اولیه و پاینده‌ی روان انسانند. بنابراین، صورتِ مثالی ِ خدا برای کسی که دردِ کلمه و مفهوم زیستن را دارد، از اساسى‌ترین مفاهیم دربرگیرنده‌ی هستی اوست. پاسخ چرایی ِ "نام من عیسی بن خودم" را در شعر "تولد" ادمه می‌دهم:

 
تولد

 

دراین عقیم‌ترین شب
كه باد
همچون جنینی در اعماق تاریكی تاب می‌خورد
و شاعران
در پستوی خلوت رنج های‌شان
تولدی دیگر را انتظار می‌كشند
من به ابدیت فكر می‌كنم
به آفتابی كه از گلوی كلمات می‌گذرد
و به صبحی

كه مادر روزهای بلند است
پنجره بسته است
در خیابان
هیچ چیز به زندگی امیدوارم نمی‌كند
مگر تقلای حسی در درونم
كه فكر می‌كردم مرده است
می دانم كودكی می‌آید
كه از سخن گفتن در گهواره بیزار است
كودكی كه بند ناف فریادهای زمین را پاره خواهد كرد
و پیامبر نفرت‌های آگاهانه خواهد شد.

 

شعر «تولد» پارادُکسی را حمل می‌كند که هرچه در آن عمیق‌تر می‌شویم بیشتر از آن لذت می‌بریم. شب، عقیم‌ترین شب است اما باد همچون جنینی در اعماق تاریکی‌اش تاب می‌خورد. شب، عقیم ترین شب است و اما آبستن؛ و به عبارتی تولد باد که واقعیتِ بیرونی‌ست در مقابل این حقیقتِ درونی قرار می‌گیرد:

 

من به ابدیت فکر می‌کنم
به آفتابی که از گلوی کلمات می‌گذرد

و به صبحی که مادر روزهای بلند است.

 

نیستی و یاأس ِ تصاویر پیش در مقابل هستی این تصاویر قرار می‌گیرند؛ شبی عقیم اما آبستن كه اگر هم بزاید جز باد نخواهد زایید، در مقابل ابدیت و آفتابی كه از گلوی کلمات می‌گذرد. انگار موسیقی کلمه‌ی آفتاب وقتی از گلو می‌گذرد هم نور آفتاب و هم آب را توأمان دارد.

 

پنجره بسته است
در خیابان
هیچ چیز به زندگی امیدوارم نمی‌كند ...

 

انگار خیابان همان شب عقیمی‌ست که جز باد نخواهد زایید. خیابان واقعیت محیط پیرامون اوست. در شعر "تولد"، آن همه خشکسالی بیابان در شعر "فامیل"، جای خود را به آفتابی امیدوار می‌دهد، آفتابی که در مقابل شب می‌ایستد و مادر روزهای بلند است. 

 

می‌دانم کودکی می‌آید که از سخن گفتن در گهواره بیزار است...

 

ادامه‌ی حیات شعر "فامیل" را در این شعر می‌توان مشاهده کرد. حیات در آن‌جا غریزی و ناخودآگاه زاده می‌شود و در این‌جا آگاهانه بر آنچه که کودکی‌اش را نادیده می‌گیرد، عصیان می‌كند، نمی‌خواهد پیامبری باشد که کودکی و جهان کودکانه‌اش را به تاراج برند. او از سخن گفتن در گهواره بیزار است، از بزرگ بودن نابه‌هنگام بیزار است و اگر زمین را نمادى از مادر فرض کنیم در این‌جا این بندِ ناف روانی آگاهانه گسسته می‌گردد و خشمی که در شعر فامیل او را به کشیدن صلیب و مرگ وامی‌داشت به بیرون جهت پیدا می‌كند؛ خود و خشمش را می‌شناسد و عصیان‌اش را آشکار می‌كند. در شعر "مانیفست" واقعیت را این‌گونه شرح می‌دهد:

 

و ما به دنیا مى‌آئیم
تا با واقعّیت تصادف كنیم
زیرا واقعّیت،
سنگى‌ست كه به استقبال تو مى‌آید
زیرا واقعّیت، سرى‌ست كه بخاطر هیچ مى‌شكند

 

در بند پایانی شعر "شهادت" به این تصاویر می‌رسیم: 

 

اما روزى مى‌رسد
كه روحم از جسمم بزرگ‌تر شود
و من زنجیرهاى تنم را پاره كنم
رستگارى من
صعود كردن از مردى‌ست
كه كوه پستان‌هایم را جابجا مى كند
و پروازم مى‌دهد
تا لذت را در عقاب‌ترین قله فتح كنم
من بازوان لخت تو را
به بیابان ترجیح مى‌دهم
و سوگند مى‌خورم:
برایت فرزندى به‌جا خواهم گذاشت
كه از شدّت دست‌های‌اش
دنیا به حاشیه خواهد رفت.

 

آیا این رستگاری ادامه‌ی زایش خویش نیست و این فرزند، خود او که این بار با قدرت زاییده می‌شود، (یافتن قدرتی که از شدت دست‌های‌اش دنیا به حاشیه خواهد رفت) و دنیا نمادی از تجربه‌ی بیابان و خیابانى که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد؟ بیابان علی‌رغم به حاشیه رفتن بار مثبت می‌گیرد، بازوان لختی که در سوختن و گرما از بیابان پیشی‌گرفته. و خدا که در شعر "فامیل" در سایه و روشن قرار داشت و در تجربه‌ی جمعی‌ترى می‌گنجید در شعر "شهادت" فردیت می‌یابد، پر رنگ می‌شود و عنصرى طبیعى چون باد "كفش‌هاى ایمان‌اش را از شن می‌تكاند":

 

خداى من سنگى‌ست
كه حقیقت را بر پیشانى خود حكّ كرده
من خداى خودم را
بالاتر از ابر و سوزنده‌تر از آتش
در چهار جهت مى‌پرستم
و در همین پیراهن با دشت‌ها همخوابه می‌شوم
همیشه باد از پشت سرم مى‌آید
تا كفش‌هاى ایمانم را از شن بتكاند.

 

و در شعر "فراخوان":

 

در آغوشم بگیر
و امروز را فراموش كن
من خواب دیده‌ام كه كودكى
راز درهم تنیدن ما را
از پیله‌ی مقدّس یك نطفه
با خود به آینده خواهد برد!

 

در این خواب‌ها، در این بارداری‌ها و زایش از خود به تو رسیدن است و آن مرد نامریى صرفا ً آسمانی، چهره‌ای زمینی می‌گیرد و به شعرها راه می‌یابد، آن‌چنان که در شعرهاى "فراخوان" و "شهادت" دیدیم و سپس در شعر "گاو آهن" دنبالش می‌کنیم:

 

گاوآهن

 

تو معشوق وحشى گندم‌زارى
یك گاوآهن متمدن
كه به رختخواب من یورش مى‌آورى
و محصول رسیده‌ی پستان‌هایم را
لگدكوب مى‌كنى
مى‌خندى و باد
اتم‌هاى پراكنده‌ی موهایت را
شخم مى‌زند
با چنگال‌های‌اش
مى‌وزى
و خواب‌هایم خیس مى‌شود!
انگار دریا در بزاق توست
كه روحم ترك برمى‌دارد
بى آبیارى بوسه‌هایت
مى‌خواهم ساقه‌اى باشم بلند
و لاى دندان‌هایت گیر كنم
دهان باز كن!
تو چرم تازیانه‌اى
كه گارى فصل‌ها را به جلو مى‌برد
مى خواهم نامت را
همچون یوغى بر گردنم بیندازم
قلبم از تو سیراب نمى‌شود
در قحطسال ِ كلمه
و خشکی فریادها.

 

در این شعر به گندمزار می‌رسیم پس از آن همه نقب زدن و آرام آرام به آب رسیدن در شعر تولد؛ سیری از پوست انداختن و بیرون و درون را با شخم‌های مداوم به کشتزار بدل کردن. محصولی، گندم‌زاری، ساقه‌ای رسیده شدن که به گاو آهن خود عشق می‌ورزد و در این سیر می‌داند که به هستی بالاتری قدم می‌نهد و این لگدکوب شدن و به ظاهر نیستی، قدم گذاشتن به پله‌ی متعالی‌تر هستی اوست:

 

تو چرم تازیانه‌اى
كه گارى فصل‌ها را به جلو مى‌برد

 

در این تصویر، قدرت معشوق در جلو بردن چهار فصل که لازمه‌ی شکفتن و شکافتن است به زیبایی نمایش داده می‌شود:

 

قلبم از تو سیراب نمى‌شود
در قحطسال ِ كلمه
و خشکی فریادها.

 

و قلب او در قحطسال ِ بیرونی که پیشتر هم اشاره شد دهان باز کرده و ناسیرابی‌اش را اعتراف می‌كند یا وقتی کلمه عاجز است از بیان حسی درونی، وقتی کلمه کم می‌آورد برای بیان آن‌چه که هست. شعرهای مانا آقایی از خودش آغاز می‌شود و تلاش او برای تحول زیستن‌اش را منعکس می‌کند و نحوه‌ی تازه شدن‌اش را می‌شود در مسیر نهایی شعرهای او دید. از جمله شاخصه‌های دیگر اشعار او که مهر خودش را دارد تناسخی درونی شده است:

 

درخت نیستم
روزگارى اسب بوده‌ام
با یال‌هاى سرخ پریشان
كه ریختن خون را بر دامن خواهرانم
و حس لگدمال شدن را
در شیهه‌ی برادرانم گریسته‌ام
مرا فرشتگان یك شب
از سقوط ستاره‌اى
بر نیزه عمود صخره‌ها تراشیدند
و من از تلاقى نور
و انفجار مادّه زاده شدم
توفان‌ها به تیزى قلبم شهادت مى‌دهند

 

یا در شعر "فراخوان": 

 

هیچكس باور نمی‌كند
من ماهیگیر فقیرى بودم
كه یكشب اقیانوس را به تختخوابم آوردم
و صبح روز بعد صیادان
درشت‌ترین مروارید جهان را
از میان ران‌هایم دزدیدند.

 

یك شاخصه‌ی دیگر شعر او این‌که هم بومی‌ست و هم جهانی و یکی قربانی دیگری نیست. شعرهای «کفش‌نامه» و «کودکی» ١ و ٢ مانیفست نمونه‌ای‌ست از آن؛ در شعر کفش‌نامه تجربه‌های بزرگ در تصاویری کوتاه ضربه‌های کاری را وارد می‌کنند:

 

كفش‌نامه

 

بند كفشم را مى‌بندم
همه چیز را فراموش مى‌كنم
مى‌روم سرم را به دیوارهاى بلند مى‌كوبم
و از اتاق‌هاى كوچك یاد مى‌گیرم
كه فكرهاى بزرگ نكنم
خواهرم براى آینده نامه‌هاى عاشقانه مى‌نویسد
مادرم پشت كودكى‌های‌مان آب مى‌ریزد
من با خودم عهد مى‌بندم هیچوقت برنگردم
مى‌روم
در خانه موى عروسك‌ها را مى‌بافم
در مدرسه با تخته سیاه آشنا مى‌شوم
تمام زنگ تفریحم را یك انقلاب مى‌دزدد
مى‌روم
براى لب‌هایم كلید مى‌خرم
شعارهایم را پشت دندان‌هایم قفل مى‌كنم
باد روسرى‌ام را مى‌برد
كشف می‌كنم زندانى پیراهنم بوده‌ام
قاره‌اى به وسعت تنهائى محاصره‌ام كرده است
مى‌روم
پدرم ما را به آن سوى آب‌ها مى‌رساند و مى‌میرد
من هنوز "اولدوز و كلاغ ها" ٢ مى‌خوانم
و براى قطارها بلیط بازگشت مى‌خرم
زندگى با همه‌ی عظمت‌اش
در یك چمدان خلاصه مى‌شود
مى‌روم
در اداره‌ی گذرنامه پلیسى لال
تاریخ آخرین خروجم را
از حافظه‌ی كامپیوتر بیرون می‌كشد
چراغ‌هاى قرمز تعقیبم مى‌كنند
در آینه‌ی هتل زنى به من خیره مى‌شود
كه روزى در بخار نفس‌هایش گم خواهم شد
مى‌روم
برلن با دیوارهای‌اش روبه‌رویم مى‌ایستد
مسكو برایم ودكاى ارزان قیمت مى‌ریزد
لندن مرا به ف.ا.ح.ش.ه خانه‌هایش دعوت مى‌كند
كم كم مى‌فهمم كه چرا
از آزادى مجسمه مى‌سازند
مى‌روم
قرن بیستم پابرهنه روى مین مى‌رود
دنیا در خواب آسمان‌خراش مى‌بیند
زمین نگران
به خط هواپیماها چشم مى‌دوزد.

 

 

كودكى ١

 

من یك روز داغ تابستان دنیا آمدم
سالى كه سایه‌ی نخل زمین را می‌سوزاند
و دریا تاولى درشت بر پیشانى بندر بود
مادرم مرا با اشك چشم و آه دل
بر فرشى از حصیر دستباف بزرگ كرد
مثل تمام بچه ها پیراهنى از ابر به تن داشتم
و بالش نرم رؤیا زیر سرم بود
پدرم را هیچوقت جز در خواب ندیدم
می‌گفتند به سفر دورى رفته است
كفش‌هاى پاره‌اش بعدها به دستمان رسید
آن روزها هنوز جنگ به كوچه‌ی ما نیامده بود
من با كبوترها حرف می‌زدم
دیوارها كوتاه بودند و
دست بادبادك به سقف آسمان می‌رسید
صبح ها دوش به دوش آفتاب به مدرسه می‌رفتم
عصرها با فرفره‌اى شاد به خانه برمی‌گشتم
كنار پنجره می‌نشستم
و به حرف‌های باران فكر می‌كردم
از پشت همان میله‌هاى سرد آهنى بود
كه فقر را شناختم
از لاى همان پرده‌ی نازك صورتى بود
كه اولین بار عاشق شدم
به روایت آینه چهارده ساله بودم
انگشت‌هایم بوى ترس و مُرَكب می‌داد
و لاى تمام كتاب‌هایم
برگ‌هاى سرخ گل می‌گذاشتم.

 

 

كودكى ٢

 

بچه كه بودم
اتاقى پر از ابر داشتم
انگشت‌هاى مادربزرگ
جعبهء مهربان مدادرنگى بود
چیزى شبیه رنگین كمان چشمهایم را نقاشى می‌كرد
دریا درست تا پشت پنجره می‌آمد
من از این سو چرت طلائى ظهر را قاب می‌گرفتم
از غصّه‌هاى كاغذى قایق می‌ساختم
و یك به یك در آب می‌انداختم
غروب قالیچه‌ی سرخ بی‌قرارى بود كه پائین می‌آمد
من سوار می‌شدم
باد هل می‌داد
با هم به سفرهاى دور خیالى می‌رفتیم
به قصرى جادوئى پشتِ هفت بیابان
به شهر هفت كفش و هفت عصاى آهنى
به جستجوى شاهزاده‌اى كه گم شده بود
و اسمى از او در "قصه‌هاى خوب براى بچه‌هاى خوب" نبود
شب كه می‌شد
عروسك‌ها توى صندوق می‌خوابیدند
من پاورچین پاورچین به حیاط می‌رفتم
و از دهانه‌ی گل شیپورى صدایت می‌زدم
تو روى بام می‌آمدى
از لبه‌ی نرم لحظه‌هاى عاشق
با هم به آن ستاره نگاه می‌كردیم
كه در اوج بود و تنها بود
و ریز می‌خندیدیم
آن شب دوباره خواب باران می‌دیدم
فردا معلم انشاء
كنار مشق‌هاى خط خورده‌ی من
یك ستاره‌ی درشت طلائى می‌چسباند
و پدر
با یك توپ سرخ و سفید و آبى به خانه برمی‌گشت.  

 

طنز، خصوصیت دیگر برخی از اشعار ماناست که نمونه‌اش را در شعر "مانیفست" می‌توان دید:

 

خدا نكند در این مملكت دستورى از بالا برسد
مثلا ً همین دموكراسى!
هروقت روى زبان ها مى افتد،
جاى الاغ و آدم عوض مى‌شود
چماق به‌دستان روزنامه نگار،
از نظم ِ نوین جهانى مى‌نویسند
یك‌دفعه مى‌بینى اسم شیخ اجل
مى‌رود بر سر در سازمان ملل
دریدا مى‌شود پایتخت خراسان.

 

 

اجازه آقا؟
حالا كه قد كشیده‌ایم و
دستمان لااقل تا بالاى تاقچه‌ها مى‌رسد،
اجازه هست حرف‌هائى
از روى صندلى‌های‌مان بزنیم؟

 

در نهایت، شعر مانا آقایی در این دفتر جدال دو نیروست میان هستی و نیستی، پوچی و معنا، مرگ و زندگی. وقتی در شعر "دایره" به سرنوشت خویش، که قسمت شدن میان هیچ و کمتر است، و بلعیده شدن توسط صفری درشت تر از ریاضی اشاره می‌کند، این دایره و اشکال ریاضی صرفا ً یک بازی بی‌دردِ زبانی نیست بلکه جدال سخت اوست با شکل زیستن خود، جدالی برای برقراری تماس خود با مرکز تنظیم کننده‌ی روان خود. و چگونگی سیر تنهایی "من" و پرتاب شدن‌اش در دایره‌ی صفر قابل مشاهده است. نگاه کنید به شعر "دایره":

 

افتاده‌ام میان اتفاق‌های متداول
افتاده‌ام میان قاعده‌های ِ بی‌استثناء
افتاده‌ام میان وسط‌هائی که گوشه ندارند
بر من فرود آئید ای جنون‌های عمود
ای خط‌هائی که شکستن فرجام شماست
پهنم کنید دایره‌های پرگار
قسمت شدن میان هیچ و کمتر
سرنوشت من است
تمام روزهایم به پوچی می‌گذرد
زیرا صفری درشت‌تر از ریاضی
بلعیده است مرا.

 

"دایره نماد روح است و چهارگوشه و اغلب مستطیل نمادهای ماده‌ی زمینی جسم و واقعیتند. در بیشتر آثار هنری نوین میان این دو شکل ابتدایی یا اصلا ً رابطه‌ای وجود ندارد یا اگر وجود داشته باشد بسیار سست و اتفاقی‌ست و جدایی آن‌ها از یكدیگر بیانگر نمادین حالت روانی انسان قرن بیستم است. روح انسان ریشه‌های خود را از دست داده است و در آستانه‌ی از هم گسیختگی روانی قرار دارد و، به گفته‌ی یونگ، این شکل به وسیله‌ی پرده‌ی آهنین میان دنیای شرق و غرب پدید آمده؛ ظهور مداوم دایره و چهار گوشه کم اهمیت نیستند و به نظر می‌آید نیاز روانی می‌خواهد با نمادین کردن این دو شکل توجه به خودآگاه را همواره به عوامل اساسی حیاتی جلب كند ."  (٣٧٩ انسان و سمبولهای‌اش)

 

با توجه به این‌که در حال حاضر در قرن بیست و یکم به سر می‌بریم احتمال گسستگی بیش‌تر این دو شکل بیش‌تر به نظر می‌رسد. در این شعر زمان دوار است و مارپیچ اما واقعیت زمان خطی را نیز در بر دارد شاید بتوان گفت تجربه‌ی تلفیقی دو گونه‌ی زمان در یک عصر، زمان خطی و مارپیچی توأمان و تأثیری که زمان خطی با شکستن زمان دوّار بر روح و روان انسان در جستجوی معنای معاصر می‌گذارد. این دایره در نحوه‌ی نگارش شعر "فامیل" نیز دیده می‌شود. و در ساختار نهایی اشعار كتاب نیز چرخش سیری از  عبور از خویش و دوباره به هستی دیگری از خود رسیدن قابل مشاهده است. وقتی شعر "دایره" را در كنار اشعار دیگر این دفتر، که جنبه‌ای اسطوره‌ای دارند، بررسی می‌کنیم بیشتر این دایره به ماندالایی می‌ماند که در عناصر چهارگانه‌ی باد، خاك، آب و آتش یا چهار گوشه‌ی صلیب به دنبال توازنی درونی‌ست و بر قطع شدن این ارتباط عصیان می‌كند وگرنه چه هراس و دردیش بود از تبدیل شدن به صفر؟

 این روند را حتی می‌شود در انتخاب تصویر جلد كتاب، یعنى دایره‌ی ساعتی که جنون‌های عمود بر آن فرود می‌آیند و خطوطی که عقربه می‌شوند و به جلو حركت می‌کنند، نیز مشاهده کرد.

 

 و در انتها، می‌توان گفت در میان تجربه‌ی درد قحطسال کلمه و فریادها بسیار قدرت می‌خواهد زادن سطر من "عیسی بن خودم."

 


 

 

فهرست منابع

 


كتاب‌ها:

١.  گوستاو یونگ، جهان نگری، ترجمه‌ی جلال ستارى

٢.  روان‌شناسی و دین ،کارل گوستاو یونگ، ترجمه محمد حسین سروری

٣. انسان و سمبولهای‌اش یونگ ترجمه‌ی دكتر محمود سلطانیه

٤. مریم مادر کلمه ،علی طهماسبی

 

سایت‌ها:

http://www.manaaghaee.com/

http://www.alitahmasebi.com/

 

پی‌نوشت‌ها:

 



١ . این مجموعه‌ی شعر در کتابخانه‌ی الکترونیکی وازنا انتشار یافته است.

٢ . عنوان کتابی از صمد بهرنگی.



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است