فكر میكردم گفتگو كردن با نانام سختتر از اینها باشد. سختتر از اینها هم بود. چندان كار سادهای نباید باشد. مدتی دست دست كردم. بعد رسیدم به سبك و سنگین كردن سؤالها. رابط ما در ابتدا شیما كلباسی عزیز بود كه باید سپاس گزارش باشم. سؤالها را فرستادم و منتظر پاسخ ماندم. پاسخ ها كه رسید، حس كردم هر دوی ما در باره ی یكدیگر دچار سوء تفاهم شدهایم. نانام انگار فكر میكرد من قصد دارم او را با شگردهای ژورنالیستی به دام بیندازم و من هم شك نداشتم كه او مرا دست انداخته. به هر حال بخش اول گفتگوی ما قدری شبیه كشتی گرفتن شد. هر چند كه باید اعتراف كنم زورم به زبانِ حضرتش نچربید. به هر حال خارج از این متن با هم گفتگوهایی كردیم و تا حدودی مواضعمان برای هم روشن شد. حاصل همین است كه میبینید. كمترین حُسناش برای من یافتن دوستی بود كه طورِ دیگری فكر میكند و مینویسد. برای او نمیدانم اما این آشنایی و گفتگو حسنی داشته یا نه... به هر حال از او بسیار ممنون هستم بابت حوصله و وقتی كه صرف كرد. ضمنا ً بیوگرافی هم نفرستاد و گفت همین است كه هست...
□
١ . بی تعارف در همین ابتدا می خواهم بپرسم که به منِ خوانندهی کارهایت حق می دهید که گریزان بودنتان را از عنوان شاعر، نوعی ژست روشنفکرانه تلقی کنم؟ نوعی تلاش در دیگرگونه نمایی و دگر اندیشی، و یا برای خودتان تفسیر مشخصی دارید از شاعر نبودن؟
شما حق دارید که این کار مرا یک ژست روشنفکرانه تلقی کنید. من هم حق دارم که اعتنایی نکنم! به هر حال، ژست یا غیرژست را باید از خود کار درآورد، نه از پاسخ من.
٢ . بعضی ها کارهای شما را به تجربه های داداییستها و فوتوریستها پیوند میدهند. به هر حال یک سری اِلمانها در آثار شما هست که خواهی نخواهی ذهن را به سمت آن تجربهها می برد. از نظر خودتان چه پیشنهادهای تازهای در نوشتار شما هست و سرآغاز شکل گیری این پیشنهادها در ذهنتان چه بوده است؟
من هیچ وقت ادعا نکردهام که برای کسی یا چیزی پیشنهاد تازهای داشتهام. پیشنهاد به کی؟!
منظور این نیست که شما علنا ً بیایید و بگویید آثار من فلان پیشنهاد را با خود دارند. ارزیابی شما از ظرفیت متنی که ارائه میدهید چیست؟
ارزیابی خاصی ندارم. بین خودم و قلم فاصله نمیاندازم. کار باید آنقدر با هستی آدم عجین شده باشد که نشود از این سؤالها کرد. این پرسشها را آدم زمانی از خودش میکند که کارش لنگ بزند یا اصلا ً کاری نکرده باشد. آخرین باری که موفق به ارزیابی ظرفیتهای خودم شدم وقتی بود که در نیویورک ٩٠٠ کانال تلویزیونی داشتم و هیچ کدامشان را هم نمیتوانستم درست تماشا کنم. فقط جلو تلویزیون مینشستم و کانال عوض میکردم!
٣ . پیش از گفتگو شرط گذاشتید که عنوان مصاحبه "گفتگو با یک سیاسی نویس باشد." در برخورد اول با کارهای شما، پیرنگ سیاسی مشخصی را نمیتوان تمیز داد یا استنباط کرد. سیاسینویسی از نظر شما چیست؟ آیا سیاست را معادل Politics میگیرید و یا تعریفی علیحده از آن دارید؟
سیاست به معنی تنبیه. نه! سیاست به معنی اهداف خوب و استراتژی مناسب. نه! سیاست به معنی نگاه کردن به دور و بر و دیدن که دید کیلویی و دولت کیلویی و ملت کیلویی زندگی را برای آدم را دشوار میکند!
پیشتر برویم: سیاست به معنی درگیری تمام عیار و بی قید و شرط با سرگذشت یا سرنوشت بشر. چیزی در این حدود. حدود. به دنبال تعریف دقیق نباشید. تعریف دقیق سلول انفرادیست.
٤ . به نظر میرسد نوعی طنز با چاشنی رکاکت از بن مایههای کارهای شماست. این طنز معمولا ً طوری واقع میشود که یک موقعیت نرمال انسانی را به چالش میکشد و در آن از اِلمانهای جنسی هم بسیار استفاده میشود. برای ادبیات خودتان ، چنین طنزی را تا چه حد ضروری میدانید و نقش آن را در کارهایتان چطور ارزیابی میکنید؟ آیا این طنز جسورانه صرفا ً برای متفاوت جلوه دادن نوشتارتان است و یا نوعی کاتالیزور برای انتقال اندیشه است؟
این را شما باید بگویی نه من! من کارهای خودم را نقد نمیکنم. کاری را مینویسم و بعد هم آن را فراموش میکنم. اهل خود خایه مالی نیستم!
٥ . هرگز شده که شعر را به معنای عرفی و روتین آن بگیرید و اثری بسرایید که با نرمهای کلی شعر امروز هماهنگی داشته باشد؟ یعنی شعر امروز را تا چه حد تجربه کردهاید؟
شعر را (اگر شعر باشد) کم تجربه میکنم. به سارتر اعتراض کردند که چرا در مجلهاش شعر کم چاپ می کند. گفت: "شعر از تجربیات نادر انسانیست. با قطرهچکان به دست میآید. با قطرهچکان نیز باید مصرف شود." شعر را قطرهچکانی مصرف میکنم.
٦ . دو فاکتور در کارهای شما هست که تا حدودی کارهای شما را غریب جلوه میدهد. نخست یک سری متافور بسیار دور از ذهن که معمولا ً نقبی میزند به زندگی انسان امروز در جامعهی مدرن و دیگری تمایل فراوان شما به انتزاع. این دو خصیصه از کجا سرچشمه میگیرند و قرار است نانام نویسنده و خوانندگان کارهای او را به کجا برسانند؟
به هیچ کجا! هیچ چیزی قرار نیست هیچ کسی را به هیچ جایی برساند. تازه من اصلا ً نمیفهمم منظورتان از متافور دور از ذهن و انتزاع فراوان چیست.
مطمئنا ً می دانید که منظورم چیست، اما اگر در نحوهی طرح سؤال ایراد میبینید، یقینا ً تقصیرش بر گردن منِ ِ پرسنده است. به هر حال در کار شما استعاره وجود دارد. ولی ما به ازای این استعارات را سخت میشود دریافت. لا اقل میتوانید توضیح دهید که درکتان از استعاره چیست؟
سؤالتان را میفهمم. متافور و انتزاع را هم میشناسم ولی از ربط آنها به کارهای خودم سر در نمیآورم. از اینها گذشته، من به شما گفته بودم که علاقهای به بحث های ادبی ندارم. چرا نمیآیید بر پایهی علایق من با من حرف بزنید؟!
٧ . در برخی کارهایتان نوعی تصرف در خط الرسم دیده میشود و یک سری هم ایدههای گرافیکی در نگارش. کلا ً متنهایی که مینویسید قرار است کیفیت شنیداری داشته باشند یا دیداری و یا هر دو؟ ایدهی این تصرفها با کدام پیش زمینههای ذهنی شکل گرفتهاند؟
شما که دوباره رفتید سراغ تکنیک و صحبت از قرار کردید!
به هر حال در پشت این متون اندیشهای هست. الله بختکی که نمینویسید! مشخص است که هنر شما با هنر تصادفی سالهای ١٩١٦به بعد اروپا یک تفاوتهایی دارد. قرار را حذف کنید از سؤال و دیدگاهتان را در مورد گرافیکِ خط بیان کنید.
میدانی بزرگوار، شما هر چقدر بیشتر سؤال میکنی من بیشتر دستم میآید که کارهای مرا جسته گریخته و تک و توک خواندهای. این البته طبیعیست، چون دسترسی نداشتهای. ولی طبیعی یا غیر طبیعی، ما دچار مشکلیم! گرافیک خط نه به من ربطی دارد، نه به "سالهای ١٩١٦" و نه حتی به دنیای مدرن...
سؤال من این است: چرا میان این همه حرف (که میشد داشت و زد اگر که واقعا ًً به سراغ من رفته بودید) باید به این مسایل بپردازیم؟! این ها حتی جز ٢٨ام کار هم محسوب نمیشود! چرا اولویت را به مسایل فرعی میدهید؟ چرا راجع به جانمایهی کار صحبت نمیکنید؟...
خب، حالا توپ را بردارید و دوباره شوت کنید!
٨ . نظر کلیتان راجع به ادبیات آوانگارد و ادبیات ابزورد چیست؟ آیا اصولا ً به کار در ژانرهای شناخته شده علاقهای دارید؟
اساسا ً به ژانر علاقهای ندارم. ژانر یعنی پول دزدیدن از گدا! نظرم راجع به ادبیات ابزورد این است که برای آدمهای ابزورد خوب است. راجع به ادبیات آوانگارد هم فکر می کنم که قدم زدن در جنگل را بیشتر دوست داشته باشم!
٩. چرا نانام؟
دلیل خاصی ندارد. اگر پرسیده بودی "چطور نانام شدی؟" میگفتم: ناگهان! ناگهانیها بی دلیل میآیند.
١٠ . آنچه شما را به نوشتن وا میدارد چیست؟ این سؤال را از آن جهت میپرسم که گونهای بی تابی در نوشتار شما هست که نشان از روحی بی قرار و پویا دارد. اما منش بی تفاوت شما در روابط اجتماعی، به نوعی با این روحیه در تضاد است.
برداشت یک: شما منش "بی تفاوت" من را در روابط اجتماعی از کجا دریافتهاید؟! اصلا ً در بارهی "روابط اجتماعی" من چقدر میدانید؟
کات!
برداشت دو: کدام عبارت یا جملهای از روابط اجتماعی بر نمیآید؟!
ببینید وقتی که شما از خطوط قرمز عرفی (گیرم احمقانه هم باشند این خطوط) بیرون میزنید و مصالح نوشتهتان با آنچه به عنوان نرم و معیار فصاحت (گیرم تنگ نظرانه و هرهری) تطابق ندارد؛ از سه حال خارج نیست. یا برایتان مهم نیست که در موردتان چه فکر میکنند (که این به عقیدهی من میشود بی تفاوتی در رابطهی اجتماعی نویسنده و خوانندگانش) و یا میخواهید خصلت جسورانهتان را درشت نمایی کنید. حالت سوم هم این است که شما آن قدر وارستهاید از این بگیر و ببندها که به آنها فکر نمیکنید.
وارسته نیستم ولی به این بگیر و ببندها هم فکر نمیکنم. البته حالت اول هم هست: برایم مهم نیست که در موردم چه فکر میکنند. ولی این به معنی "منش بی تفاوت من در روابط اجتماعی" نیست. روابط اجتماعی خیلی گستردهتر از این حرفهاست.
میدانی علی عزیز، باید اول روشن کنیم که امر مهم چیست. چون آدم به امر مهم اعتنا میکند نه به امر نامهم. امر مهم برای من این است که مثلا ً کسی در ایران سنگسار نشود. به آن اعتنا دارم. در رابطه با آن "روحی بی قرار" دارم! در مورد ترجمهی آخرین کتاب فلان فیلسوف درجه دو روح بی قراری ندارم! در مورد اینکه چه کسی در کامیونیتی ادبی ما با چه کسی زد و خورد می کند روح بی قراری ندارم! در مورد آیندهی ادبیات ایران روح بی قراری ندارم! این ها به تخمم هم نیست.
١١ . کار نوشتن را از کجا و کی آغاز کردید و چه شد که به سمت شعر گرایش یافتید؟
من همیشه نوشتهام. از همان کودکی- وقتی که برای اولین بار قلم را روی کاغذ گذاشتم. ما همه از همان زمان شروع میکنیم ولی فرهنگ به تدریج مداخله میکند و قلم را از دستمان میگیرد یا با خط کشی بالای سرمان میایستد و میگوید که چه بنویسیم و چه نه.
١٢ . زندگی در یک کشور بیگانه و در هیات یک مهاجر، چه تأثیری بر ذهنیت شما گذاشته و چه محاسنی برایتان به همراه داشته است؟
زندگی در کشور بیگانه هم چیز جدیدی نیست. من همیشه در کشورهای بیگانه زندگی کردهام. در ایران هم بیگانه بودم- در واقع آنجا بیشتر از هر جای دیگری. مهاجرت با رفتن از زادگاه آغاز نمیشود: با تولد آغاز میشود. این اما پنهان میماند تا تلنگری از خواب بیدارت کند. مهاجرت جغرافیایی میتواند آن تلنگر باشد.
١٣ . جریان گریزی و جریان سازی در ادبیات ، همواره دو رویکرد کلیدی بوده است برای شاعران و نویسندگان. در بارهی این دو صفت چه میاندیشید و خودتان را به کدام یک از این دو گروه نزدیکتر میبینید؟
به هیچکدام! نه مسئلهی جریان سازی دارم و نه جریان گریزی. بازیهایم را دوست دارم جای دیگری بکنم. ...
... و آن جای دیگر کجاست؟
دیزنی لند!...
چیز دیگری را هم بگویم و لطفا ً به خودت نگیر: این حرفها و دغدغهها ناشی از ذهن بستهی ایرانیست. این ها مسایل قوطی کبریتیست! از قوطی کبریت که در بیایی میبینی که «آتش» معنی وسیعتری دارد.
در این جواب با شما موافق هستم. به خودم بگیرم یا نگیرم فرقی نمی کند. چیزیست که وجود دارد. اما من دارم برای تنویر همین به قول شما "ذهن بستهی ایرانی " مینویسم. بنا براین در اکنونی که اکنون باشد کاری به "ذهن باز خارجی یا غیر ایرانی" ندارم. شما برای گروه سنی الف باید با ادبیات خودش حرف بزنید. گیریم که من بی سوادترین کسی باشم که با شما گفتگو میکند....حالا چی؟
به خودت گرفتی! نه شما بی سوادی و نه بستگی ذهن ربطی به سواد دارد (ولادیمیر ایلیچ لنین ذهن بستهای داشت و هیچ هم بی سواد نبود!). شما در یک سیستم مشخص ادبی و مطبوعاتی مینویسی و گاه چاره ای به جز پیروی از آییننامههای نامریی آن نداری... بعضی وقتها شاید حتا نشود تشخیص داد که اصلا ً یک چنین سیستمی هم وجود دارد و قراردادهایاش را به آدم تحمیل میکند! این در مورد ما اینوریها هم صادق است: بسیاری از ما در غرب هم متوجه سانسور رسانهای و سیستم پیچیدهاش نیستیم. چرا؟ چون داریم در این سیستم زندگی میکنیم. برای دیدن درست نقاشی باید اول از تابلو فاصله گرفت! مسئله، شخصی نیست: فرهنگیست- و همهی ما ساخته و پرداختهی فرهنگ مان (هم) هستیم. امید من این است که در جریان این گفتگو و از طریق برخورد با موانع آن، به گونه ای تردید برسیم: تردید در ساختارهای فرهنگمان: تردید در خودمان! "تنویر ذهن" از خود شروع میشود، نه از دیگری.
اتفاقا ً بگویم که پرسشهای شما از پرسشهای بسیاری ژورنالیستهای دیگر بهتر است. ولی ما هنوز مشکل داریم. من دارم فوتبال بازی میکنم و شما بسکتبال!
١٤ . ظاهرا ً تعدادی کار مشترک با شیما کلباسی نوشتهاید. در بارهی این کارها قدری توضیح بدهید و بگویید که ایدهی اولیهی انجام چنین کاری چه بود؟
بگذارید دربیایند آن وقت توضیح میدهم!
١٥ . تا به این جا که ما هر چه پرسیدیم، شما سربالا جواب دادید. انتظارش را داشتم البته. و خوب است که رنگ عوض نمیکنید و خودتان هستید البته. با این حال باز میخواهم بپرسم که آیا علاقه دارید که کتابتان در ایران منتشر شود و بازخورد خوانندگان احتمالی آن را ارزیابی کنید؟
علاقهای به چاپ کتاب در ایران ندارم. اما از این چیزها بگذریم و برسیم به خودمان:
چیزی را به من بگو آقای مسعودینیا: مفهوم استخوان خورد کردن چیست؟! در چیزی آنقدر فرو رفتن که گم شدن. چیزی را با همهی وجود در آغوش گرفتن...
تا اینها نباشد شعر نیست. ژورنالیسم هم نیست. حتی رابطهی زناشویی هم نیست!
من از کسی نمیخواهم که بیاید و با من مصاحبه کند- هیچ وقت نخواستهام. اما وقتی مصاحبه میکنم انتظار دارم که از سطح بگذریم. در مصاحبههای ما نوع خاصی ازحرفهای قالبی در مورد تکنیک کار و مسایل حاشیهای و نظریهپردازیهای صد من یک قاز مد شده که مسئلهی من نیست. متأسفانه بیشتر پرسشهای شما هم در همان جهت بود. من از همان ابتدا گفته بودم که به این بحثها علاقهای ندارم. قصدم سربالا جواب دادن به شما نبود و متأسفم اگر که جوابهایم شما را کدر کرده. اما مهمتر و بسیار مهمتر از کدر نکردن شما، برای من، وفادار ماندن به خودم است.
رابطهی یک طرفه به جایی نمیرسد. این گفتگوی یک طرفه هم به جایی نرسید. اما بیایید این به جایی نرسیدن را جشن بگیریم. این میتواند سرآغاز رابطهای پربار باشد. دست کم امروز میدانیم که چه نمیخواهیم. قدم بزرگیست. صدی هشتاد آدمهایی که من میشناسم این را نمیدانند و برای همین هم دچار مسئلهاند.
در این گفتگو ما به این رسیدیم که چه نمیخواهیم- از طریق همین جوابهای "سربالا". قدم بعدی راحت تر خواهد بود.
پس تا آن قدم!
با سپاس.
□
توضیح از مصاحبهگر: من البته در بارهی این بخش از حرفهای نانام ، حرف دارم. مختصرش این است كه من فكر میكنم گفتهی اخیر او با منشی كه در كل گفتگو بروز می داد در تناقض است. چون به هر حال آن چه كه برای او مسالهی مهمی تلقی میشود، ممكن است برای من مهم نباشد و بالعكس... بگذریم... در این مرحله از مبارزه ما قدری مذاكره كردیم پشت درهای بسته و به این نتیجه رسیدیدم كه اصلا ً قرار نبوده روند روتین مصاحبه را حفظ كنیم و در سؤال و جوابها به تفاهمی برسیم. به قول خودش من فوتبال بازی میكردم و او بسكتبال. اما مرور كه كردم گفتگو را، دیدم برای آنهایی كه نمی شناسندش یا كمتر میشناسندش، حرف تازهای نداشتهایم. گفتگوی نخست را پایان یافته تلقی كردیم و از منظری دیگر به گفتگو نشستیم. امیدوارم فرصتی دیگر به دست بیاید و بتوانیم مفصلتر و بی پردهتر با هم به گفتگو بنشینیم.
□
١٦ . سرگرمیهای روزمرهتان چیست؟ بیشتر اهل تجربه از راه مطالعه هستید یا مشاهده. این را میپرسم چون در گفتگویی که با کوشیار پارسی داشتید، اشاره کردید که بیشتر حین قدم زدن در خیابان شعر به سراغتان میآید تا نشستن پشت میز.
سرگرمیام کتاب خواندن است و فیلم دیدن و آب تمشک خوردن و کس و شعر گفتن با دوستان! گاهی هم میروم در پارک جنگلی نزدیک خانهام و سری به خرسها میزنم. از همه مهمتر ولی خواندن بیوگرافی وینستون چرچیل است که تازه دست گرفتهام و حدسم را به یقین تبدیل کرده که این موجود مخلوطی بوده است از روباه و خوک!
زندگی برای کتاب خواندن نیست. برای از خواب بیدار شدن و "حرکت" کردن است (خیلی فیزیکی). کتاب را هم، البته اگر خوب باشد، باید خواند. کتاب خوب بهترین چیز برای تقویت حافظه است: به یاد آدم میآورد که چه چیزهایی را فراموش کرده است. آدم برای بالغ شدن یعنی برای آمادهی ذبح شدن باید خیلی چیزها را فراموش کند! کتاب خوب به یادت میآورد که گوسفند نیستی و ذبحات درست نیست.
البته گوسفند بیچاره را هم نباید ذبح کرد. اصلا ً آدم هیچ چیزی را نباید ذبح کند به جز حماقتها و حقارتهایش را!
١٧ . چقدر اهل سیاست هستید به همان معنای معهود؟اخبار سیاسی را پی میگیرید یا نه؟ مثلا ً برایتان چقدر مهم است که آمریکا به ایران حملهی نظامی میکند یا نه؟
به س.ک.س و سیاست علاقهی خاصی دارم! اخبار سیاسی را پی میگیرم و برایم مهم است که آمریکا به ایران حملهی نظامی بکند. نکند هم مهم است! آمریکای امروز امپراطوری هخامنشی ٢٥٠٠ سال پیش است. دماغش را هم که بگیرد مهم است. کما اینکه ما هم وقتی که در آن دوران و تا سدهها پس از آن (یعنی تا زمانی که هنوز ایرانی بودیم و امت نشده بودیم) دماغمان را که میگرفتیم مهم بود!
بیشتر از سیاست بگویم: مسئلهی سیاست مسئلهی خورد و نوش است. ذهن هم معده دارد و یک سری چیزهایی را می تواند هضم کند و یک سری چیزهایی را نه. ذهن ایرانی، ذهن ورزش نکردهی ایرانی، ذهن تنبل ایرانی یک سری غذاهایی را نمیتواند هضم کند. اسم یکی از این غذاها نقد ادبیست! نقد ادبی برای ذهن ایرانی همان حالت استخوان را دارد برای معده! نمی توانیم هضم کنیم و دچار مشکل میشویم.
باید رژیم غذایی درست داشت. سیاست مربوط به دولت نمیشود. مربوط به ملت می شود و ملت، فرهنگ ملت، یک مسئلهی گوارشیست. مربوط میشود به نوع خورد و نوش. سیاست یعنی نوع خورد و نوش. معهود و غیر معهود هم میشناسد.
سیاست (نوع خوبش) یعنی ورزش صبحگاهی. تا ذهن از خواب بیدار شود، آماده شود، برگیرد از دنیا و در خود بگوارد. سیاست یعنی نلمباندن! مثلا ً نلمباندن کتاب ترجمه! شنیدهام که در ایران گراماتولوژی دریدا را میخوانند. گراماتولوژی دریدا برای ذهن شل و ول ایرانی یعنی استخوان! میخوریم و بعد مینالیم که دنیا با معدهمان سر جنگ دارد! نمیگویم که دریدا کلاسش از ما بالاتر است و ما او را نمیفهمیم. حرفم این نیست. دریدا در خاک دیگری روییده و مسایل آن خاک را دارد. مسیحیت برای امپراطوری روم استخوان بود- چون در خاک دیگری روییده بود. مسیح ماهیگیر را چه به امپراطوری روم! قیصر روم از مسیحیت فقط ده فرمان را گرفت و آن را به ضرب شلاق، دین کرد. هیچ چیز مسیح، هیچ چیز آن روح بزرگ، آن روح شاد، آن روح سبکبار به امپراطوری روم نرسید. صلیبش رسید! دوریاش از سکس رسید (که بی نیازی سرخوشانهی آن را کشتند و ریاضتاش کردند. انگار که مسیح مرتاض بوده است!). مسیح در معدهی امپراطوری روم استخوان شد. فتیشیزه کردند او را. مازوخیزه کردند او را. کشتند او را!
رژیم غذایی دوست من! دههها رژیم غذایی! و ورزش! آن وقت ذهن ما ممکن است بتواند دنیای اطراف را در خود بگوارد و آن چه را که برایش مفید است جذب و آنچه را که مضر است دفع کند. هنوز به آن مرحله نرسیدهایم. دیسیپلین میخواهد. یک دیسیپلین عمیق. حتی در سطح فردیاش. به ویژه در سطح فردیاش. داریم؟
١٨ . اولین بار کارهایتان را کی و کجا عرضه کردید؟ انگیزهی ارائهی آنها چه بود و نخستین واکنشها در برابر کارهایتان چگونه بود؟
اولین بار چیزی را دادم به دست محمود دولت آبادی که آمده بود مونترآل برای سخنرانی- سال ۸٩ بود به گمانم- و او هم گذاشت در جیبش و رفت و بعد- در سخنرانیهای بعدیاش در آمریکا و اروپا- برای حاضران خواند و در بازگشت هم به مجلهی سخن داد تا چاپ کند که آن ها هم خوشبختانه چاپ نکردند! بعد از آن، یکی دو تا شب شعر داشتم در مونترآل که من میخواندم و ملت میخندیدند. بعد هم کتاب اولم، درد خیس، در آمد که ملت خودشان میخواندند و میخندیدند! نمیدانم چرا. به نظرم کارهای سیاهی آن تو بود.
١٩ . من وقتی که اولین بار با کارهای شما مواجه شدم (به گمانم در سایت دوات) حس توأمی داشتم از ذوق زدگی و هراس. ذوق زدگی از تجربههای بکرتان و هراس از شکستن خطوط عرفی با لحنی بی پروا. اما وقتی که مصاحبهی شما را در سایت بی بی سی دیدم، قدری سرخورده شدم. به نظرم آن گفتگو هم پایهی ذهنیتی که از شما داشتم نبود. چه شد که به آن گفتگو تن در دادید و آیا از انجامش راضی هستید؟
نه. آن مصاحبه مصاحبهی لوسیست. در موقعیت خاصی انجام شد و من هم حال خاصی داشتم. اشکال از بهزاد نبود. از من بود که وضعم درام بود و جوابهای بی سر و ته میدادم. گاهی به خودم اجازه میدهم که مشنگ بشوم. دستی!
٢٠ . از میان هنرها به کدام دلبستگی دارید؟ آیا اصولا ً خود را هنر دوست میدانید یا نه؟
کوزهگری را دوست دارم و اپرا را و سنگ پرانی اسکاتلندی را که یک نوع رجزخوانی باستانیست و کشتی کچ را که یک نوع جنگ حیدری نعمتی مدرن است. رمانهای بست سلرز را دوست دارم و شعرهایی را که نیویورکر میگذارد پشت ویتریناش و کارهای آوانگاردی را که هر چه بی خاصیتتر می شوند بیشتر سنگشان را به سینه میزنند و هان... این چیز متعفنی را که وانهگوت به آن میگفت هنر! و البته دماغش را هم نمیگرفت چون به آن عادت کرده بود...
منظورت از "هنر" صنعت فرهنگیست؟
اگر باشد باید بگویم که نه، مک دونالد دوست ندارم!
□
٣ کار از نانام:
١ .
هیچ اثری از مرگِ من در تو نیست. تماما ً قرنطینه!
می آید، سوار میشویم، میروی.
جادهی سوم. میگویم اینجا گاهی آسفالت خم میشود
میگویی: تو در سطر قبل ماندی، نیامدی.
٢ .
گلو رگهایی دارد همریشه با طناب:
بعضیها از درون خفه میشوند.
٣ .
مع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع
خوانش من از این متن میگوید که انسانم (که یعنی)
والیبال-
قبول نیس!
خورد تو تور، بالاتر!
اینجوری،ها: روت وت دروخ تپوت!
همینجوری. انسانی. مع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع