مرگ ِ دیونیزوس
امروزچندم ِگریه ها ی بی قراری ست
که این دل به احترام تو
تا طعم ِخاک
نیمه افراشته مانده است؟
امان ِ ما کی بریدعزیزدلم
که وزش ِباد های بی موسم
با گیسوی کنده می وزند
وبازاین همه واژه های گل بهی را
بازی بازی به باد بسته اند.
شاید امروز تازه اول ِگریه های تازه است
وشایدابتدای گریه ی اولین قصه ای
که برگ برگ ِ « بی برگ اش»
در حلقه ی اولین آتش ِدنیا
بر باد رفته است
تاآئین گونه های تر
در تالارهای بی لبخند
کور سوی صحنه باشد.
روایی برف هایی که
در شرق بام ِبازیخانه ها
همیشه به سیاهی می زنند
دیدی که هیچ چیز نچرخید
تا در شعاع ِلبخندی
مثل ِ گل های آفتاب گردان
در این سوی روزگار
عکسی به یادگار بگیریم .
نصرت الله مسعودی
پنج/دی/ هشتاد وشش