بهمن که آمد
پرتقالهای نارس سقط شدند و
قاطرها برای هیزم
به جنگل نرفتند و
هر روز قایق موتوری
چرخ خورد
شاید رمضان
لااقل تورش را
بالای آب بفرستد.
سبیلت را بهانهی جویدن میکنی
تا دست در جیب
یقهی کاپشن کهنه را بالا داده
در "ایستگاه آخرین"
مرد سیگار فروشی
کنار جعبهی پرتقال
از سرما میلرزید را
فراموش کنی.
...
حالا میتوانی پایین بیایی
پا بر زمین بکوبی
تا بچرخد ...چرخد ...چرخ.
یاد فرفرهای که از تو دزدیدهاند میافتی.
زمین که نشست
تو ایستادی
بچرخ...چرخ ...چرخ
جمعیت یک صدا فریاد زدند
آی میرزلی چوپان !
بزن نی ...بزن نی...بزن نی.
و دمدمای صبح
توی دستهای خودت
خراب شدی.
زنجان
١٢ / ١١ / ١٣٨٥