. . .
از تمبر هندی چه ها می گذشت
تا فکر نکنم که شبم تنها شد با تمبر هندی
ترشی ِ زبانم تبخال زد
و معده ام برايش از دلم مثال زد :
مثلا وقتی که چطور بگويم آن چيزی را که چطوری بايد گفت
مثل وقتی که وارد اغذيه می شوم ، به اين و آن نگاه می کنم ، می نشينم پشت ميز ، دستم را بالا می برم و می گويم آقا يک ساندويچِ کالباس بده ، دوستت دارم
مثل وقتی که اسبِ سياهِ باران بيشه ات را آب داده است و شکارِ گوزن در روی سرت ممنوع شده ، دوستت دارم
مثل وقتی که بايد وقتِ چيزی باشد که ديگر وقتش نيست و واقعا بايد کاری کرد ، دوستت دارم
يا مثل رازی که خورشيدِ استوا در گوشِ تو تابيد و از آن به بعد تو به بازی گرفتی شقيقه های آسمان را تا گيج شد ، دوستت دارم
مثل غروبی که تو در آمدی و خورشيد از خجالت رنگِ هويج شد ، دوستت دارم
مثل نايلونی که می کشند دورِ شيشه ی عسل تا مورچه نزند ، دوستت دارم
مثل بهاری که نمی داند چرا آدرسِ زمستان را اشتباهی به پاييز داده ، دوستت دارم
مثل ستاره ای که باد او را برده و گردانده دورِ گردیِ گردو و حالا اين گوشه افتاده دوستت دارم
گيج شدی ؟ هه !
□
گيلاس و کالباس
مثل تو اند و من که به تو عمل می کنم ولی ناشی
تو يک زمانی بايد گيلاس بوده باشی
ـ قبل از اينکه تمبر ِ هندی بشوم ،
گيلاس بوده ام
و حالا جايم را داده ام به خورشيد وقتی که غروب می کند
ـ آره ، نقشِ تو را خوب می کند
ـ و اين اسب يک روز کالباس بوده
( يعنی من يک روز کالباس بوده ام ؟! )
هر وقت سرد بشود هوا ، مرد می شود
و هر وقت گرم باشد ، من می شود
منی که وقتی وقتش بود گيلاس بوده
من و اسبم يک روز من و اسبم نبوده ايم
تو امّا هميشه شيشه بوده ای
هميشه بخار کرده ای
وقتی که ها می کنی از تهِ معده ات
و وقتی که بخار گرفته تمامِ شيشه ات
بدان که معده ات برای من تنگ شده است
و آن وقت است که بايد دست به کاری زد
ـ دستمال ؟
ـ نه ، حالا بايد تا بهار منتظر ِ پاييزی باشی که در زمستان می بارد
تو پاييزی هستی که در زمستان بهار می شود
تابستان که بيايد وقتِ شکار می شود
در موهای تو ولی شکار ممنوع است
پس چه کار می شود ؟
کارهای زيادی هست که عمل نکرده ام به موهای تو
هر عملی را عکس العملی ست ليکن در جهتِ ملايم
به ملايمتِ ابروهايت
که می بارند
روی چشمهايت
برای پرستوهای تو
هر راهی را ميانبری ست ليکن در جهتِ تو
بيست درجه به راست
به سمتِ شبه جزيره ی تمبر هندی
به سمتِ بيشه
بادبان ها را ببريد بالای بالای خيلی خيلی خيلی بالا
خارج می شويم از حريمِ شيشه
کارهای زيادی هست که برای کردن نکرده ام
کارهايی که فقط برای وقت تلف کردن کرده ام
مثل تو
تو وقت من را تلف می کنی
ولی به کُندی
با تو وقت دير می شود
ولی به تندی
لب های تُرشت زبانم را تبخالی کرد
همينطور که پُر می شوم از تمبر هندی
در تمبر هندی کارهای زيادی هست برای کردن نکرده ام
کارهايی که فقط برای تُرش کردن ِ وقت کرده ام
و اوقاتم به تُرشی می گذشت
همينطور که تند می گذشت باد در تمبر هندی
باز گفتم تمبر هندی و تمبر هندی آمد به يادم
اين چه واژه ای ست که به زبانم افتادم ؟
او سياه بود
مثل وقتی که معده ام درد می کند
مثل وقتی که دکتر گفت آستيگمات شده ام
و من نفهميدم آستيگمات يعنی که چی ؟
وقتی بزرگ شدم فهميدم : آستيگمات يعنی آلبالو گيلاس
و ديگر کج و معوج شد از آن روز خطّ ديدم
اگر کج نمی شد چطور می توانستم تو را بديدم ؟!
. . .
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386