خوابم نمی برد
نه حالاکه روی خاطرات تو
درازکشیده ام و
نه وقتی که ازگیسوانت
برایم فلسفه می بافی و
من از آفریقای چهره ام
برایت حرف می زنم
پلک که بگشایی
جهان به پهلوی شب می غلتدو
من به سمت هرچه که عشق است
ستاره سهیلی که تو
چشمانم را
به اسمان پرتاب می کنم و
سیگارناتمامم را
درکف دستانم می فشارم
خوابم نمی برد.....
□
گاهی نمی شود
تمام حرفها را
به گاوی گفت
که ماغ می کشد و
روزنامه های صبح و عصر مرا
با اشتهای یک گرسنه معترض می جود
گاهی نمی شود
حتی....
جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386